هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۱۹ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۶:۱۸
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
تق تق تق

-فنریر برو درو باز کن.

این را بلاتریکس در حالی که دستش روی شانه ی مدام پامفری بود و اورا در طول راهرو راهنمایی می کرد گفت. فنریر دندان هایش را به هم فشرد و با بی حوصلگی دستگیره را چرخاند.

-چی میخوای؟

دخترک مو قرمزی پشت در ایستاده بود و قدش حتی تا دستگیره ی در هم نمیرسید. معلوم بود از شاگردان ترم اولی هاگوارتز بود چون نماد گریفیندور روی سنجاق سینه اش بود.

-پروفسور دامبلدور گفتن، میشه لطفا مادام پامفریمونو بدین؟! خودمون لازمش داریم.
-دختر جون میدونی اینجا خونه ی کیه؟
-نچ.
-پس شانس اوردی زود تر از اینجا برو و به دامبلدور هم بگو کارمون تموم شد خودمون میاریم میذاریم سر جاش.


دخترک کمی مکث کرد ولی انگار قانع شد، چون روپوشش را مرتب کرد و برگشت و از حیاط خانه با شتاب و هیجان بیرون رفت و راهی خیابان شد.
-پیش به سوی فمنیستی و شکست نر ها.

زارت

اتوبوس غول اسایی دخترک را گوجه تحویل گرفت و رب تحویل داد. در اتوبوس باز شد و نجینی دختر خوانده ی لرد ولدمورت، با ترس و دلهره ای که از هیس هیس کردن های پشت سر هم اش معلوم بود. از اتوبوس پیاده شد.

-چه بلایی سر پاپا اومده؟ داشتم میرفتم اردو که بهم خبر دادن حال پاپا خوب نیست. الان پاپا جان چطوره؟ من باید ببینمش.

و با عجله به سمت در ورودی رفت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۴ ۱۳:۵۸:۰۷
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۴ ۱۳:۵۹:۴۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۵۴ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۷:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6510
آفلاین
خلاصه :

یه عنکبوت لرد رو نیش زده و لرد تبدیل به عنکبوت شده. مرگخوارا دنبال راهی می گردن که لرد رو به حالت انسانیش برگردونن. برای دزدیدن مادام پامفری، تغییر شکل می دن و وارد هاگوارتز می شن.

.....................

مرگخواران تغییر شکل داده، با گام های آهنین در هاگوارتز قدم بر می داشتند.

- هی... شما...
-بدبخت شدیم. شک کردن. سه نفر به شک کننده حمله کنه. بی سرو صدا کارشو تموم کنین. دو نفر دیگه جلو می رن. منم نظارت می کنم که نقشه درست اجرا بشه.

دانش آموز ارشد به مرگخواران رسید.
-برای چی پاهاتونو اونجوری می کوبین زمین؟ بچه ها اون پایین کلاس دارن! مثل آدم راه برین. ده امتیاز از اسلیترین، گریفیندور، هافلپاف و ریونکلاو کم می کنم.

اسکورپیوس داشت با انگشتانش امتیازها را محاسبه می کرد که بلاتریکس رو به ارشد کرد.
-اولا که ارشدا نمی تونن امتیاز کم کنن. دوما اگه امتیاز رو از همشون کم کنی که چیزی عوض نمی شه.

ارشد دوباره گیج شد.
-ها؟ می تونستیم که...

ولی مرگخوارا با گام های آهنین به سمت درمانگاه حرکت کردند.

-پامفری؟
-مادام؟
-شما بازداشت هستید. باید همراه ما بیایین.

بلاتریکس داشت خشمگین ترین نگاهش را نثار پیتر می کرد که پامفری با پای خودش آمد.
-بریم.

-کجا؟

پامفری وسایلش را هم جمع کرده بود.
-مگه نگفتین باید همراهتون بیام؟ حتما مشکل پزشکی وجود داره دیگه. سریع تر بریم.

مرگخواران فهمیدند که بیخودی هی گام آهنین بر می داشتند و به همین سادگی مادام پامفری را از هاگوارتز خارج کردند و به خانه ریدل ها برگشتند.




پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵:۲۱ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۲۶:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
مرگخواران چاره دیگری نداشتند. آنها برای بازگرداندن اربابشان از حالت عنکبوتی به حالت انسانی، به مادام پامفری نیاز داشتند و حالا مجبور بودند معجون مرکب پیچیده را حتی به قیمت شک اهالی هاگوارتز، امتحان کنند.

-با شماره سه، همه با هم می‌خوریم! حاضرید؟
-نه! دست نگه دارید!

فریاد گابریل برای بار ده هزارم بلند می‌شد.
با خشم دوباره لیوان هکتور را پر کرد و تار مویی درونش انداخت.
-نرو هک! دو دقیقه... فقط دو دقیقه ویبره نرو!

بلاتریکس نگاه از گابریل برداشت و شمرد!
-سه!

اعتقادی هم به فوت وقت نداشت و شمارش یک و دو را لازم نمی‌دید!
در کسری از ثانیه تغییرات شروع شد و دقیقه‌ای بعد خاتمه یافت.

-خب... می‌ریم سمت قلعه. کسی شک‌ کرد بهتون، بی سر و صدا بیهوشش کنین.

و ملت مرگخوار تغییر شکل یافته، راهی قلعه هاگوارتز شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۱۱ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۹:۳۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
بلاتریکس خودش را لعنت کرد که چرا این فکر به ذهن خودش نرسیده.
- بله، منم میخواستم همینو بگم. متنها چون پیتر دهن گشادی داره نگذاشت من حرفمو بزنم.

مرگخواران پوزخندی زدند.

-مرگخوارای عزیزم! دلم میخواست همین الان چند تایی رو شکنجه کنم. چیز خنده داری گفتم؟

بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، این را بر سر مرگخواران هوار زده بود.
مرگخواران بی چون و چرا ساکت شدند. و از ترس خودشان را جمع کردند.
روی لبان بلاتریکس لبخندی سبز شد و این لبخند آینده ی خوبی نداشت.

- حالا هر کی بره برای خودش یک مو از یک دانش آموز بکنه...
- ولی بلاتریکس چجوری باید از دروازه ها رد بشیم؟

اخمی بزرگ جای لبخند شوم بلاتریکس را گرفت.
پیتر که انگار کسی حرفش را قطع نکرده، به صحبتش ادامه داد. سرفه ای کرد و ادامه داد.
- طبق مجاسبات من هاگوارتزی ها امروز برای رفتن به هاگزمید از مدرسه خارج میشن. و ما میتونیم...
- خودم میدونستم و میخواستم همینو بگم. پیتر انگاری دلت شکنجه میخواد!

پیتر آب دهانش را قورت داد و ساکت شد.

- بلاتریکس ما باید به یکی تبدیل بشیم که بتونه بین دانش آموزای هاگوارتز قدم بزنه و مشکلی براش پیش نیاد...

و پلاکس متوجه نگاه شوم بلاتریکس شد.
دیزی در گوش پلاکس پچ پچ کرد.
- پلاکس... بد بخت شدیم. کتی به باد رفت!
- پلاکس؟
- بله بلاتریکس؟
- چرا نمیری از دوست کوچولومون چند تا تار مو قرض بگیری؟
- کی رو میگی؟

بلاتریکس که با لبخند و بزرگ و شومی داشت نظاره میکرد، گفت:
- بل!
- ما کسی با اسم بل...
- خودت رو به اون را نزن! وگرنه...

پلاکس که هوس شکنجه نکرده بود، به زور لبخندی زد و گفت:
- موی کتی رو میخواید؟

بلاتریکس شومانه سری تکان داد.

چند ثانیه بعد...

پلاکس و دیزی، کتی را همان نزدیکی ها پیدا کردند. طبق معمول دور و بر مرگخواران.
پلاکس که عذاب وجدان گرفته بود، با قیچی بزرگی در دست داشت به دیزی که پشت بوته ای آن طرف تر قایم شده بود نگاه میکرد.

-پلاکس! اینجایی؟ کاری از دستم بر میاد؟

پلاکس، به زور لبخندی زد و گفت:
- میخوام... میخوام...

موهای سیاه کتی، آنروز دور صورتش حلقه های بزرگی زده بود و زیبا شده بود. موهایش بلند یا پرپشت نبود. کوتاه و فر بود.
به ذهن پلاکس رسید که اگر بیهوشش کند این کار راحت تر خواهد بود. کتی دلی ساده داشت و به راحتی قبول میکرد. اما... اینها موهایش بودند... برای گله ی بزرگی از مرگخواران. که با یکی دوتا تار مو حل نمیشد.

- کتی، بیا این آبمیوه خوشمزرو بخور.

خیلی راحت بود. کتی معجون بیهوشی را از دست پلاکس بیرون کشید و با یک حرکت همه را خورد.

پس از چند دقیقه ...


- بیا دیزی. خوابش برد.
- هوم.
- تو یا من؟

دیزی پشت چشم نازک کرد.

- اوکی فهمیدم من.

و با قیچی فر بزرگی از موهای کتی را برید.

- عذاب وجدانش سال های سال باهام میمونه.

قطعا کتی بهترین گزینه بود. همیشه دور بر همه چیز چرخ میزد. شاد و خوشحال... بی هیچ غمی.
قطعا اگر کسی هزاران کتی در اطراف هاگزمید میدید سکته میزد. اما اگر مخفی میشدند، هیچ شکی نبود.
فقط باید مانند کتی رفتار میکردند... به همه سلام میکردند و بپر بپر کنان میخندیدند.

پس از چند ساعت...

هزاران کتی پشت بوته ی بسیار بزرگی چنبره زده بودند.

- با علامت من... 1...2 ...3 بریم!

پس از مدتی هر یک از کتی ها در گوشه از هاگزمید قایم شده بودند.
در راه یکی از کتی ها بچه ای ایستاده بود. کتی که معلوم بود دارد اشکش از کتی بودن در می آید، سر کودک فریادی کشید و کودک با وحشت پا به فرار گذاشت. خب، این قطعا بلاتریکس بود.
کتی در تابستان هم چکمه میپوشید، کتی که یک قلمو پشت گوشش داشت، داشت به خودش چیز میگفت که چرا تا به حال حتی یک بار هم به کتی نگفته چرا همش چکمه میپوشی. پلاکس تصمیم گرفت بعدا حتما به این موضوع رسیدگی کند.
کتی دیگر در آن طرف داشت دنبال دست کنده شده اش میگشت که در راه کندن مو، فدا شده بود. خب... تام بسیار در گم کردن اعضای بدنش پیشرفت کرده بود. دو بچه با دیدن کتی دست کنده، پا به فرار گذاشتند.
و کتی دیگری هم ملاقه و پاتیلی در دست داشت. که قطعا هکتور بود.
در هاگزمید، همه کتی را میشناختند و هر دقیقه کسی برایشان دست تکان میداد و میگفت:
- سلام خانم بل!

اما چیزی که مرگخواران نفهمیده بودند این بود... هر یک در حال کندن موی کسی بودند. یکی از هافل پاف، یکی از گریفیندور، یکی از اسلیترین و یکی از ریونکلاو. یکی دانش آموز سال اول بود، یکی دانش آموز سال دوم و انواع سنین. تازه بلاتریکس هم یکی از موهای پروفسور هارا کنده بود... قطعا اگر اینچنین در راهرو های هاگوارتز راه می افتادند، همه شک میکردند!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۰۲:۰۱ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین

مرگ خواران با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.در ذهن‌شان یک سوال مشترک بود.(برویم هاگوارتز درخواست پامفری بدهیم بهمان تحویل می دهند؟)
یکی از مرگ خواران جلو امد و پرسید:
-ارباب جان. ببخشید ولی هاگوارتز یک پامفری فقط دارد و ما چگونه در خواستش را بدهیم؟
-بگردید و یک راهی برایش پیدا کنید. ما به شما اعتماد داریم. . البته نه کامل ولی این بار مجبوریم اعتماد کنیم.
مرگ خواران به ارامی از در بیرون رفتند و دنبال راه چاره ای گشتند.
-به نظرتون باید چه راهی را پیشنهاد بدهیم؟
-نمی دونم. بلاتریکس تو بعد از ارباب رییسی.
-الان که کارتون گیره من شدم رییس؟!
-نمی دونم دیگه دستیار رییس بودن همین بدی رو داره.
لوسیوس با فریاد به مرگ خواران گفت:
-دیگه دعوا هاتون رو تموم کنید. بیاید به جای دعوا دنبال راهی برای دزدیدن پامفری پیدا کنیم.
پیتر تازه وارد بود ولی ایده های خوبی داشت
-اجازه. اجازه.
-ساکت بچه جون داریم فکر می کنیم
-من یه ایده دارن به ایده
-ساکت می شی؟
-می تونیم از معجون چهل گیاه استفاده کنیم چون قراره از مدرسه بازدید بشه می تونیم خودمون رو به شکلشون در بیاریم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۲۲:۰۱:۵۷


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۷:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6510
آفلاین
-شما... این همه مرگخوار... با این همه ابهت و تجربه... نمی تونین ما رو آدم کنین؟

سکوت، جمع را فرا گرفت.
لرد هم متوجه شد که جمله اش کمی ناجور بوده.
-یعنی ما را انسان کنید؟...بعد از این همه سال تعلیم در محضر ما، هنوز به چنین دانشی دست نیافتید؟

یکی از مرگخواران پقی زد زیر خنده.
-ار...باب...ببخشید...این حرفا با این قیافه تون اصلا سازگار نیست.

بلاتریکس با آرامش اعلام کرد.
-شما ادامه بدین ارباب. الان ترتیب این داده می شه.
و مرگخوار را از دو گوشش گرفت و کشید. کشید و کشید و کشید.
صورت مرگخوار کمی کش آمد. شبیه خربزه ای خوشحال و رسیده شد... و چند ثانیه بعد، تار و پودش از هم پاشید.

تام با حسرت به اجزای پخش و پلا شده مرگخوار نگاه کرد.
-ای بابا... ملایم تر می کشتیش... شاید می شد از یه عضویش استفاده ای کرد.

لرد سیاه ادامه داد:
-ما را انسان کنید! از ساده ترین راه شروع می کنیم. مادام پامفری را دزدیده و برای ما بیاورید. شاید راهی داشته باشد. به هاگوارتز رفته و درخواست یک عدد پامفری کنید. می دهند!




پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۳:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 5029
آفلاین
برایان رفته بود و مرگخواران دور عنکبوتی عصبانی حلقه زده بودن. سکوتی برپا بود که مرگخوارا ترجیح می‌دادن تا ابد ادامه پیدا کنه، زیرا که شکسته شدنش به معنای این بود که باید دنبال راهکاری بگردن که نمی‌دونستن.

بعضی مرگخوارا که از شدت تمرکز رو حفظ سکوت، حتی نفس‌ها در سینه حبس کرده بودن، کم‌کم رنگ و روشون به سرخی می‌گرایید. این وسط یکی از مرگخوارا بیش از حد توانش نفس تو سینه حبس می‌کنه و نزدیک شدن فرشته‌های مرگ بهش رو حس می‌کنه. پس دست از حبس کردن نفس برمی‌داره و چنان نفس عمیقی می‌کشه که موجب شکسته شدن سکوت می‌شه.

- یاران ما راهکاری برای برگشت ما به حالت انسانیمون پیدا کنین خب!

مرگخوارا قبل از پاسخگویی به اربابشون ابتدا تا جایی که ممکن بود به مرگخواری که نتونسته بود سکوتو حفظ کنه چشم‌غره می‌رن. بعد از اطمینان از این‌که مرگخوار مذکور چندین بار از برق نگاهشون تیکه‌پاره شده به پاسخگویی رو میارن.

- ارباب ببریمتون سنت‌مانگو؟
- شفادهنده رو از اونجا بیاریم خدمتتون؟
- هاگوارتز پیش مادام پامفری چطور؟
- مادام پامفریو شبانه بدزدیم بیاریم؟

لرد نمی‌دونست چرا تمام پیشنهادا باید به ابتدایی‌ترین راه‌حل ممکنی که حتم داشت جواب نمی‌ده ختم نمی‌شد. پس یکی از هشت دستش رو به نشانه‌ی سکوت بالا میاره تا موافقت یا مخالفت خودش رو اعلام کنه!




پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۳۳ یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 25
آفلاین
خلاصه تا آخر این پست، چون طولانیه: یه عنکبوت لرد رو نیش زده و لرد تبدیل به عنکبوت شده. درحالی‌که مرگخواران دنبال درمان می‌گشتن، لرد با یه عنکبوت واقعی مسابقه داده و دائما هی باخته، چون در زمینه عنکبوت بودن تجربه نداره. از طرفی مرگخواران به برایان زنگ زدن که بیاد لرد رو آدم کنه، اما برایان دیوانه‌ست و مجبور شدن بندازنش بیرون، و حالا در پست بعدی باید دوباره از اول دنبال یه راه جدید بگردن.

***

_به من گوش کن عزیز، مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط دیگران رو راضی کنیم؟
_اما آخه آقای دکتر مشکل من-
_مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط درس بخونیم عزیز؟!
_مشکل من اصلا چیز دیگه-
_من می‌دونم مشکل شما رو عزیز، شما هنوز خوب متوجه نشدی که پر از نور الهی هستی. خوب گوش کن تا به شما توضیح بدم. صدای رسانه‌ت رو قطع کن از توی تلفن صدای من رو داشته باش.

بیمار که با شنیدن صدای برایان درجا وارد مرحله‌ی تحول شده بود، صدای رسانه‌اش را بست و از توی تلفن صدای دکتر سیندرکویی را داشت.
_ببین عزیز، شما-الو؟

اشک از چشمان بیمار سرازیر شد. چنین کلمات شیوا و چنین بیان غرایی را تابحال از زبان هیچکس نشنیده بود.

_بله موجود داریم، دولوکس یا عادی عزیز؟

کف از دهان بیمار سرازیر شد. چنین صدای رسا و چنین تلاوت ظریفی را تابحال هیچ جای دنیا ندیده بود.

_اضطراریه عزیز؟ یه ساعتی وقت لازمه بنده دستگاه مه مصنوعی رو شارژ بکنم.

مغز از گوش های بیمار سرازیر شد، مراحل تحول در بیمار از کنترل خارج شدند و مانند اکثر مهمانان برنامه‌ی عشق‌ورزی برتر، بیمار از نظر روحی نجات یافت و از نظر جسمی تمام کرد. بیمار در پی سخنرانی زیبنده و ستودنیِ دکتر سیندرکویی، در آخرین لحظات عمر خود با مرگ پدر و متارکه‌ی همسرش براحتی کنار آمد و "بیمه‌ی حضرت سیندرفورد" را به پشتِ وانتش اضافه نمود. برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی چگونگی سفارش پکیج تحول و دستیابی به شادمانی حقیقی در آخرین لحظات زندگی خود با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

در همین میان، برایان تلفن همراهش را قطع کرد و در میان نورِ الهیی که دست‌پخت بچهای تدوین بود، از جا برخاست.
_اگر من رو ببخشید، فرزندان بالقوه ی روشنایی برای بالفعل شدن به من نیاز دارن.

***

مرگخواران دیگر نمی‌دانستند چه کنند، چرا که لرد از این عنکبوت ها بود که وقتی عصبانی می‌شوند می‌پرند روی سر و صورت حضار و وجدان کاری هم به مرگخواران اجازه نمی‌داد جانشان را بچسبند و او را تنها رها کنند. بعلاوه، یک کم که می‌گذشت لرد خسته می شد و سدریک واقعا دوست نداشت او را زیر پتویش راه بدهد. تازه، یک کم دیگر هم که می‌گذشت لرد به پوچی فلسفی می‌رسید و اگلانتاین واقعا دوست نداشت پیپش را به او قرض بدهد.

اما نگران نباشند! با پکیج آدم کنیِ دولوکس به‌همراه کمالات ژله‌ایِ اشانتیون، هیچ لردی در هیچ کجای جهان به شکل هیچ عنکبوتی به زندگی ادامه نخواهد داد. اگر یک لردِ عنکبوت شده در خانه دارید برای اطلاعات بیشتر با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

آسمان از هم شکافت، نور الهی به بیرون درز کرد و محض رضای خدا پس از ده صفحه مقدمه چینی برایان تشریف سگش را آورد و تازه اینجا شروع پست است. او دستگاه مه مصنوعی را به برق وصل کرد، به چندتا از مرگخواران عشقِ تمرینی ورزید و دستکش هایش را هم پوشید، چرا که در کیس بیمارانِ جن زده، ترجیح می‌داد با دست اهریمن را بیرون بکشد. سپس کیف ابزارش را باز کرد، پنسِ هدایت و تیغِ عرفان را ضد عفونی نمود و در نهایت گفت:
_بیمار رو بیارید.
_بیمار ماییم.

برایان جیغ زنانه‌ای کشید و چند قدم عقب پرید.
_نه راستش فکر می‌کنم بیمار منم، تو حرف میزنی! تصویر کوچک شده

_بیمار ماییم سیندرفورد، و نمی‌دونیم که چرا دائما به یک دیوانه اعتماد می‌کنیم.

برایان تابحال کسی را واقعا "آدم" نکرده بود، نه به معنای واقعی کلمه. برایان هنوز خودش هم آن طور ها آدم نشده بود. او نفس عمیقی کشید و خودش را جمع و جور کرد. سپس تلاش کرد از میان کیفِ رئفت و کیفِ عرفان یکی را انتخاب کند، و پس از اینکه نتوانست زیپ کیف احسان را باز کرد و یک دسته کارت بیرون آورد. یکی‌شان را انتخاب کرد و جلوی لرد سیاه گرفت.
_این رو بخون فرزندم.
_"تو هر روز خوش‌اندام تر می‌شی."تصویر کوچک شده

_عذر می‌خوام این پکیج مال بیمار قبلی بود، این یکی رو بخون فرزندم.
_"تو آدم هستی. " تصویر کوچک شده


لرد سیاه کم کم داشت عصبانی می‌شد. او آدم نبود و نادیده گرفتن مشکل چیزی را حل نمی‌کرد.
_ما اگه آدم بودیم که دیوانه‌ای مثل تو رو راه نمی‌دادیم به خونه‌مون.
_اوا اختیار دارید.
_تو می‌فهمی من چی می‌گم!
_اوا اتفاقا کارتِ اینم دارم. این یکی رو بخون فرزندم.
_"تو آدم نیستی." تصویر کوچک شده


لرد حالا دیگر کم کم داشت آماده می‌شد جست بزند.
_خودت آدم نیستی! پدرت آدم نیست!
_برای حل مشکل اول باید مشکل رو باور کنی فرزندم.

مرگخواران دیگر کم کم داشتند از پکیج هدایت دولوکس ناامید می‌شدند، هرچه نباشد دستگاه مه مصنوعی هم هنوز شارژ نشده بود. سدریک سرش را از زیر پتو بیرون آورد.
_تو متوجهی که بسه دیگه. تصویر کوچک شده


برایان از عدم رعایت کپی رایت در خانه ریدل عصبانی شد و برای همین هم تصمیم گرفت لرد را آدم نکند، با اینکه اگر می خواست کاملا می‌توانست. اگر می‌خواهید و نمی‌توانید و می‌خواهید بتوانید با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

البته این که در آن لحظه مرگخواران زیر بغل برایان را گرفتند و او را ابتدا با دستگاه مه مصنوعی یکی کرده و سپس بیرون انداختند هم در روند تصمیم‌گیری‌اش بی تاثیر نبود.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۲ ۲۱:۲۲:۱۵


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۲۰ شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
مرگخواران، به دنبال راه آدم کردن اربابشان، در رسانه‌ها غوطه‌ور شده بودند. تام چندین نسخه از پیام امروز را در دست گرفته بود و دور آگهی‌های صفحه‌ی نیازمندی‌ها خط می‌کشید. هکتور، جیوار و جیپور را بالا و پایین می‌کرد. لینی دستورالعمل «ده نفر به این گروه اد کن و این ده تا کانال رو فالو کن تا ربات آگهی‌یاب برات فعال بشه» را سرلوحه قرار داده بود. رودولف در صفحه‌ی اکسپلور ویدیوهایی با تیترهای زرد رنگ و درشت مانند «ساحره‌ی مشهور راز آدم شدنش را لو داد! » یا «این جادوگر از وقتی آدم شده همه‌ی ساحره‌ها تو کفشن. » یا «لاف زنی مجری معروف پس از صرف کره‌ای در یک کلوپ شبانه: کمالات من از دخترخاله‌هایم بیشتر است!» و یا «کمالات بزرگتر از حد تصور ساحره برایش دردسر ساز شد. » را تماشا می‌کرد؛ البته دو ویدیوی آخر ارتباطی با مقصود مرگخوارها نداشت اما این دلیل برای این که رودولف از دیدنش صرف نظر کند کافی نیست. سدریک از زیر پتو بین کانال‌های تبلیغاتی جادوگر تی‌وی جابه‌جا می‌شد. اگلانتاین با یک دست پیپ خاموش را روی لبش گرفته بود و با دست دیگر پیچ رادیوی جیبی قدیمیش را می‌چرخاند.

« ... وزیر سحر و جادو در پاسخ به معترضان گفت: پیام من به شما این است؛ ویززززززززژژژژژژیو بخورید. در کنار مصرف این مواد غذایی، مورد دیگری که در این شرایط می‌تونه مفید باشه، پرهیز از ویززززززززژژژژژژیو دیدااار یاااار غااااایب ... خشششششش»

پافت پس‌گردنی محکمی به رادیو زد تا دوباره لب به سخن وا کند.

- ناراحت شدی رادیو؟

در این میان مروپ مانند مادری دلسوز [ویرایش مسئول نقد خانه ریدل: این چه تشبیهی بود؟ :| مادری دلسوز رو به مادری دلسوز تشبیه کردی؟] بین تمام جویندگان می‌چرخید و چای نبات در دهانشان میریخت.

- یافتم!

- عه این برنامه‌هه! من مشتری پروپاقرصشم. هر وقت من روشن می‌کنم فقط می‌گه «تو زیبا هستی!»

- برنامه‌ای که به کراب می‌گه زیبا قراره ارباب رو آدم کنن سدریک؟

- نه ... یعنی آره! داره می‌گه خدمات جدید ارائه می‌دن. خودت گوش کن دیگه.

«آدم کردن خود و عزیزانتان را به ما بسپارید! موسسه‌ی مهرگسترسیندرفورد، پس از چندین سال فعالیت موفق در ارئه‌ی پکیج‌های دعوت به مهر و روشنایی، عشق ورزی برای همه، و چگونه خودمان را بورزیم، اکنون با اتکا به خوشنامی خود و اعتماد شما، خدمت جدیدی ارائه می‌دهد. آدم کردن سرپایی در محل! اگر همین الان تماس بگیرید، یک پکیج کمالات ژله‌ای نیز دریافت می‌کنید. همین حالا تلفن رو بردارید. هم آدم شید و هم کمالاتتون رو از دخترخاله‌هاتون بیشتر جلوه بدین! »

آیا مرگخواران با برایان تماس می‌گیرند؟ آیا اربابشان را برای آدم کردن به او می‌سپارند؟ نگارنده مسئولیتی در قبال ورود او به سوژه نمی‌پذیرد.


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۷:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6510
آفلاین
خلاصه:

یه عنکبوت لرد سیاه رو نیش زده و لرد تبدیل به عنکبوت شده. در فاصله ای که مرگخوارا دنبال راه حلی برای حل مشکل می گردن، بلاتریکس و لینی ترتیب یه مسابقه ترتیب می دن. قراره لرد تو این مسابقه برنده بشه...ولی رقیبش که یه عنکبوت واقعیه خیال نداره ببازه!
با وجود تقلب ها و طرفداری های داورای مرگخوار، عنکبوته توی هر مرحله داره برنده می شه.
مرحله آخر بوکس عنکبوتیه و لرد در حال ناک اوت شدنه.

................

شمارش معکوس برای بازنده شدن لرد سیاه، توسط لینی داشت ادامه پیدا می کرد که بلاتریکس از روی میز داوری با جهشی بلند خودش را به لرد رساند و او را از روی زمین بلند کرد.

فریاد اعتراض عنکبوت رقیب، در گلو خفه شد. چرا که چندین دست دارای علامت شوم، جلوی دهانش را گرفتند.

بلاتریکس لرد سیاه را بلند کرد و با پایان شمارش معکوس، لینی با صدای بلند اعلام کرد:
-برنده...ارباب، لرد سیاه!

عنکبوت رقیب با تعجب جمله ای مثل "قوانینش که اینجوری نبود " گفت...ولی در میان همهمه مرگخواران صدایش به جایی نرسید.
لرد سیاه توسط طرفدارانش به سکوی قهرمانی حمل، و مدالی بسیار ریز به او تقدیم شد.


ساعتی بعد:

-ایول...ارباب هنوز نیومده. تا نیومده کمی روی صندلیش بشینم!

تام جاگسن آماده جا خوش کردن روی صندلی لرد سیاه بود که فریاد بلاتریکس به هوا بلند شد.
-داری چیکار می کنی ملعون! رو ارباب می شینی؟

تام، عنکبوتی خشمگین را روی صندلی دید که با هشت چشم ریز و درشتش به او خیره شده.
-شرمنده ارباب...ببخشید. به چیزی احتیاج ندارین؟

-احتیاج داریم آدم بشیم!
-اختیار دارین ارباب.
-اگه اختیار داشتیم تا حالا آدم شده بودیم. کسی راه حلی برای انسان شدن ما پیدا نکرد؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.