هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#51

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفیندور"

گریفیون و گریفیات با تعجب دامبلدوری را که پیرپری به دوش گرفته، به سمت دریا می رفت تماشا می کردند.
رون:
-فلور اگه اینو می دید از رگِ پری داشتن پشیمون می شد. پری هم پری های قدیم...چیزه...البته فلور که جای خواهری زن داداشمه هرماینی، چرا اونجوری نگاه میکنی.
هرماینی:
-جای خواهری و زن داداش... .
-مثل این که آرتور صدام میکنه. جانم اومدم.

هرماینی بعد از اینکه با چشم غره ای رون را بدرقه کرد، رو به تاتسویا کرد.
-تاتسی توپ والیبال و بدمینتون اینارو بیار. به این پسرا نشون بدیم کی رئیسه.
-رفتم.

آرسینوس:
-همه که میدونن کی رئیسه.
-یارگیری کن تو والیبال معلومش کنیم حالا.
-آرتور و گیدیون.
-لیزا و تاتسی.
-رون و مودی و قیچک.
-به شرطی که کله بزنه فقط قیچکتون. منم جینی و پروتی و آلیشیا.
-حله، بقیه هم تشویق کنن. اولین توپ باید دست وزیر باشه.
-تفریح وزیر نمیشناسه. آرسی باش و گالیون میندازیم.

دو گروه در جاهای خودشون قرار گرفتن. پاسور های تیم مقابل، آرسی و هرماینی، بخاطر به خطر نیفتادن آسلام به جای دست دادن، به سر تکان دادنی اکتفا کردند و به داور خیره شدند. دامبلدور که از دریا برگشته بود گالیون رو در دست گرفت.
-خب فرزندان روشنایی.
آرسی:
-اهم.
-و تعداد کمی فرزند تاریکی که دلشون هنوز روشنه. مسابقه ی والیبال اینوریا و اونوریا رو شروع می کنیم. قبل از شروع مسابقه باید بگم، خروج از خطوط زمین و استفاده از جادو ممنوعه. در صلح و عشق بازی کنید. همچنین...
مودی:
-آلبوس، شروع می کنی یا نه. هوا بوی بارون میده.
-بله بله، شروع می کنیم.

بلاخره پروف سکه را چرخاند و به شاخ و شونه کشیدن ها و گرم کردن های نمایشی دو طرف پایان داد.
هرماینی:
-خط اومد. واس ماس.

آرسینوس ایش ای گفت و به سمت گروهش برگشت. برای آخرین بار به ادوارد تذکر داد که قیچی هاش رو پشتش بگیره و هد بزنه و گوشی مشنگی گیدیون رو از دستش گرفت.
-جدی باشید. قراره ببریم.

در آن طرف هرماینی با تاتسویا نقشه رو مرور می کرد.
-خودت میدونی که باید چیکار کنی. لیزا آماده ای؟

لیزا با ویزو ویزو ای هیجانش را نشان داد و بازی با پرتاب هرماینی به لیزا شروع شد. لیزا به طرف منطقه تاتسویا پاس داد. گیدیون که با لبخندی منتظر دفاع بود با پرش انحرافی تاتسویا پرید و آلیشیا از پشتش بدون هیچ دفاعی آبشار زد. توپ در میان ادواردی که با مظلومیت قیچی هایش را پشتش گرفته بود و آرتوری که ژست گرفته بود فرود اومد.
آرتور:
-
رون توپ رو به زمین حریف برگردوند.
-داریم گرم میشیم حالا.

بازی همینطور ادامه یافت. اعضای دو تیم در تلاش برای گرفتن توپ به اطراف شیرجه میرفتن و ابهت آرسی و کل کل های جینی فراموش شده بود.

جینی:
-لیزا هرجا میری این مگساتو میاری. برو اونور این منطقه منه.
-اینا که کاری بهت ندارن. منطقه ی منم هست. توپ اومد بگیر دیگه.
-نخیر. بکش کنار.

خب مثل اینکه کل کل های جینی فراموش نشده بود. بازی به نتایج حساس رسیده بود و همگی سرخ و ورجه وورجه کنان شده بودند.
دامبلدور-داور:
-خب، چه رقابت نفس گیری. راند اول با اختلاف ۲۳-۲۵به نفع تیم دخترا. راند دوم بازم نتایج نزدیکه. ۲۰-۲۱ به نفع پسرا پیش میره. تشویق.

جمعیت اندک اطراف مشغول پاپ کورن خوردن و دنبال کردن توپ بودند و فرصت تشویق نداشتند.توپ حالا داشت از آرسی به طرف مهاجمان عقب برای آبشار زدن می رفت.





ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۶ ۱۴:۳۱:۱۴
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۶ ۱۶:۱۶:۴۹

lost between reality and dreams


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#50

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
ماموریت ارتش گریف!

ملت گریفیندور، پشت سر آستریکس و آرسینوس به راه افتادند. در میانشان، تعدادی از کورممدها بودند که فقط با شنیدن نام "پری دریایی" چشمانشان به شکل قلب در آمده بود.

در طول مسیر، گریفیندوری‌ها گاهگداری مقابل مغازه های مختلف می‌ایستادند تا بتوانند لباس‌های هاگوارتزشان را با لباس مخصوص شنا تعویض کنند.
و در نهایت، بالاخره پس از آنکه همگی خود را به دمپایی، و تحت کنترل آرسینوس، به لباس شنای اسلامی مجهز کردند، از قسمت مغازه ها خارج شدند و در طول ساحل دریاچه به راه افتادند تا به پری دریایی برسند.

بالاخره پس از ساعتی، به پری دریایی رسیدند.

بدن پری دریایی، با خزه و جلبک پوشیده شده بود و چهره‌اش مشخص نبود. اما گریفیندوری‌ها یک نکته را متوجه شدند، آن‌هم این‌که بدن پری دریایی به دلیل نبودن در آب و تابش مستقیم نور آفتاب، کاملا خشک شده است.
نتیجتا همه‌گی وحشت کردند و دویدند سمت دریاچه، سپس مشت مشت آب دریاچه را آوردند ریختند روی سر و کله پری دریایی. زمانی که این کار را انجام دادند، بالاخره سینه پری دریایی بالا و پایین رفت و اندکی جان گرفت.

و سرانجام، گریفیندوری‌ها پس از درویش کردن چشمانشان، خزه‌ها و جلبک‌ها را از روی صورت و بدن پری دریایی کنار زدند، و آن زمان بود که همه‌گی، پوکرفیس شدند.

- آقا من میگم بیاید همینجا ولش کنیم و اصلا هم به رو نیاریم که همچین صحنه‌ای دیدیم.
- مخالفم... ما وظیفه انسانی داریم در مقابلش.

چشمان دامبلدور، با دیدن ریش بلند و سفید پری دریایی، و چهره پیر و چروکش، تبدیل به قلب شده بودند.
- بسیار خب گریفیندوری‌های عزیز. بیاید این پیرمرد خسته دل رو به آب برگردونیم. نه هرچند، نمیخواد. خودش برش میگردونم.

دامبلدور این را گفت، و با قدرتی که از او بعید بود، پری دریایی پیر و بزرگ هیکل را روی شانه خود بلند کرد و به سوی دریاچه به راه افتاد.



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۲۸ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#49

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۳:۳۴
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 482
آفلاین
"ماموریت ارتش گریفیندور"
پست اول

اعضای گریفیندور برای خوش گذرونی دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن که به پیک نیک برن. هوا کاملا صاف بود و تنها نسیم کوچیکی درحال وزیدن بود. گریفی ها راه افتادن و به سمت اسکله تفریحی هاگزمید که در کنار دریاچه بزرگی ساخته شده بود، حرکت کردن. رون در حالی که کوله ای کوچیک از وسایل رو روی دوشش انداخته بود رو به هرمیون گفت:
-مطمئنم که خوش میگذره. یه تفریح کنار دوستان که هیچ وقت یادمون نمیره.
-امیدوارم که خوش بگذره رون. فکر نمیکنم نیازی به اون کوله داشته باشی.
-چی؟ ناسلامتی پیک نیکه. قراره خوش بگذرونیم. مگه میشه همراه خودم وسایل تفریحی نیارم؟
-ببینم دقیقا منظورت از وسایل تفریحی چیه؟
-بماند. اونجا خودت همه چی رو میبینی.
-امیدوارم که دردسر درست نکنی رون.

مدتی گذشت. اعضای گریف از دهکده هاگزمید عبور کردن و بالاخره به اسکله رسیدن. زیاد شلوغ نبود و افراد کمی اون اطراف بودن. گریفی ها وارد اسکله شدن. اسکله ای با تجهیزات تفریحی کامل. گریفی ها هر کدوم به تفریحی مشغول شدن. رون کیفشو زمین گذاشت و دستشو داخل کیف برد:
-الان به همتون نشون میدم که تفریح واقعی یعنی چی.

همگی داشتن خوش میگذروندن که یهو بوم. صدای انفجاری توی آسمون پخش شد و نور هایی رنگی توی آسمون نمایان شدن. گریفی ها خوش میگذروندن و رون هم تیر و ترقه از خودش در میکرد. همه توی فاز خوشی بودن که آستریکس نفس نفس زنان به طرف آرسینوس و تعدادی دیگه از اعضا اومد:
-چی شده آستریکس؟ چرا انقد با عجله میدوییدی؟
-بذار... نفسم... بیاد... بالا.
-عجله نکن. آروم باش. نفست که بالا اومد حرفتو بزن.
-باید بیاید یه چیزی رو اون طرف دریاچه نشونتون بدم.
-چی میخوای نشونمون بدی؟
-من یه پری دریایی اون سمت دریاچه پیدا کردم که بیرون آب افتاده. تا با چشم خودتون نبینید باورتون نمیشه. دنبالم بیاید.

آستریکس به سمت طرف دیگه دریاچه حرکت کرد و آرسینوس و چند تا از بچه ها به دنبالش راه افتادن.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷
#48

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۰:۵۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 535
آفلاین
پست پایانی

-هی...اینجا چه خبره؟

صدای جیغ ساحره، شاید سیریوس را فقط ترساند، لاکن قطعا باعث سکته رودولف شد.

-نگو که اونه؟!

سیریوس سرش را چرخاند و با صورت سرخ شده ی ساحره رو به رو شد.
-رودولف...داداش...وصیت نامه ات کو؟
-آره...آفرین لیلی... من و تو داداشیم، با هم دیگه...چیز...یعنی بگو داداشیمه!

سیریوس به آرامی کنار رفت و رودولف با بدترین صحنه عمرش رو به رو شد:
بلاتریکسی سرخ شده، با موهای یک دست صاف و لخت!

-عزیزم!
بلاتریکس:
-نکن اونجوری بلا... باور کن اونطور که تو فک میکنی نیس!
بلاتریکس:

رودولف به دنبال راه فرار به اطرافش نگاهی کرد.
ترس دیدن بلاتریکس، اثر معجون را از سرش پرانده بود.
همه جا مامورین زوپس، جادوگر و ساحره مشغول جمع کردن حوری ها بودند. و حتی یکی از جادوگران مستقیم به سمت او می آمد.
-رودولف لسترنج، به دلیل مشاهده شدن تمایلات دامبلانه در شما، مجبوریم به مرکز ترک اعتیاد تمایلات خاص ببریمتون.
-آره...ببرید من رو...ببرید فقط!

و با خوشحالی به سمت مامور رفت و دستانش را برای دستبند زدن بالا برد. اما مامور نگاهی به بلاتریکس انداخت و لبخندی زد.
-اما به دلیل مزدوج بودن، از گناهتون میگذریم.

مامور رفت و رودولف را با بلاتریکسی که در حال شکستن قلنج انگشتانش بود، تنها گذاشت.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#47

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
رودولف باآخرین قدرت و سرعت خود به سمت سیوروس پرید.سیوروس که درآن لحظه نمی توانست حتی چوبدستی اش را درآورد زیر رودولف له شد.درحالی که نفس سیوروس درحال بند آمدن بود گفت:
- رودولف! به حق بند تمبون مرلین! برو کنار!
اما گوش رودولف بده کار نبود که نبود.رودولف همچنان درحالت" "بود و در این لحظه سیوروس را از کمر بلند کرده بود و درحال بیرون رفتن از چادر بود.سیوروس که همچنان در حال دست و پا زدن بود و خود را برای خلاص کردن از دست رودولف تکان میداد اما میدانست که این کارها حتی هواس رودولف را هم پرت نکرده است. در نهایت رودولف سیوروس را روی صندلی کنار استخر نشاند و خودش هم رو به روی آن نشست و در حال" "به سیوروس خیره شده بود و همین باعث شد سیوروس وارد حالت" " و سپس" "شود.سیوروس گفت:
- میگم رودولف... افسونی چیزی بهت نخورده!
رودولف با همان حالت مسخره اش گفت:
- نه لیلی جان چرا باید بخوره!
سیوروس شروع به فکر کردن کرد.مطمعنا رودولف باهوش نبوداما می توانست فرق بین او و لیلی را بفهمد, اصلا چه شد که به چادر رفت...مرلین! واقعا؟! یعنی کار مرلین بود؟!
سیوروس که باید هرطور شده به این موضوع پی می برد رو به رودولف کرد و گفت:
- رودولف جان! کی بهت گفت که من لیلی هستم؟!
- هیچکس! مگه میشه تورو تشخیص نداد...
-کی تورو آورد تو چادر قرمز؟!
- نمیدونم
- فکر کن!
- آخه نمیدونم!
- بیشترتر فکر کن!
- نمیدون...
سیروس هم دیگر از کوره در رفت و چوبدستی به دست برروی رودولف پرید.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
#46

تراورزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۴۹ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 484
آفلاین
درون یکی از چادر های اسکله:

- ببین حاج رودولف تو دو دیقه این‌جا صبر کن من یه حوری خوب برات میارم.

رودولف در یکی از چادر های خصوصی اسکله چشم انتظار یک حوری با پوست برنزه و موی بلوند نشسته بود. نمی‌دانست چرا سیوروس اسنیپ به او یک بلیط V.I.P برای سفر به اسکله داد بود ولی به هر دلیلی بود، لطف بزرگی در حقش کرده بود.

تراورز از طرف اسنیپ مامور شده بود تا خودش را به عنوان یکی از کارکنان اسکله جا بزند و معجونی نامعلوم را به خورد رودولف بدهد. معجون صورتی رنگ را که تکه های شکلات توت فرنگی در آن غوطه ور بودند، روی میز رو به روی رودولف قرار داد و گفت:
- این خیلی معجون مشتیه، دست سازِ خود اسنیپه به ولله!
- حاجی چون تو ازش تعریف می‌کنی می‌خورمش. حالا چی‌کار می‌کنه؟ برای افزایش قدرت و قوائه؟ آخه خیلی صورتی و ژیگوله، سیبیلم رو پودر پودر نکنه.
- نه، مگه مالِ هکتوره؟ بهت قول می‌دم خوشت میاد.

استخر اسکله:

سیریوس یک شرت مامان دوز گل گلی پوشیده بود و با چشم های قلنبه شده به یوزپلنگ های ایرانی و اروپایی که مشغول جست و خیز در استخر بودند خیره شده بود.

- سیریوس، این‌جا رو وللش. آیه نازل شده که باید ببرمت یه چادر اختصاصی V.I.P قشنگ تفریح کنی.
- یا مرلین! مگه تفریح از این بیشتر هم هست؟!

مرلین لبخندی شیطانی زد و چادری قرمز رنگ را به سیریوس نشان داد.

درون همون چادر قرمزه که رودولف توش بود:


- این دیگه چه معجونی بود؟ چرا این‌جوریم کرد؟ چرا زمین می‌چرخه؟ چرا دو ضرب در دو می‌شه سه؟ چرا ارباب محفلی شده؟

رودولف روی تختش افتاده بود و مدام دچار توهّماتی عجیب و غریب می‌شد. در همان لیلی پاتر را با چهره‌ای نورانی دید که وارد چادر شد. البتّه چیزی که می‌دید لیلی نبود، سیریوس بلک بخت برگشته بود.

سیریوس که فکرش را نمی‌کرد رودولف را در چادر ببیند گفت:
- مرلین من که گفت تمایلات دامبلی ندارم، این چرا این‌جاست؟

امّا مرلین فلنگ را بسته بود و سیریوس را تنها گذاشته بود. رودولف از روی تخت بلند شد و گفت:
- لیلی.
- من سیریوسم. اگه کاری نداری برم بیرون.
- لیــلیــی.

رودولف آهسته و پیوسته به سمت سیریوس می‌رفت و همزمان سیریوس نیز با قدم هایی آهسته و پیوسته سعی داشت از چادر فرار کند.

- رودولف ببین، من از محفل اومدم بیرون دیگه تمایلات دامبلی ندارم. فکر کنم دیرم شده باید برم بیرون.

- لیـــــــــــــــــلیـــــــــــــــــی!
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
رودولف فریاد زنان این را گفت و به سمت سیریوس پرید.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
#45

ریتا اسکیتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۵ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۵۹ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
از شماها خسته شدم! از خودمم همین طور!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
فلش بک - میتینگ نمایشگاه کتاب یه سری مشنگ

در آن روز شلوغ، در میان عده ی زیادی مشنگ، هیچ مشنگی فکرش را نمی کرد که دو جادوگر با لباس مبدل در کنار مترویِ مصلیِ مشنگی منتظر یک دیگر باشند!
- رودولف، تویی؟

مخاطب صدای جیغ مانند خانومی با مو های بلوند که هوش از سر هر آدمی می برد، مردی با لباس مشکی بود.

- نه خانووم! رودولف کیه؟ من مَمدم، اینم شمارمه!

ریتا که نه میدانست شماره چیست و نه اینکه مَمد مذکور کیست، کاغد کوچکی را از دست مرد گرفت و به آن نگاهی کرد. آن را در جیب خود فرو برد و به راهش ادامه داد.

کمی آن طرف

مردی بلند قامت با کفش آل استار و شلوار لی و پیراهنی که چاک یقه اش باز بود به دنبال جمعیت عظیمی که به سمت مصلی میرفتند، رفت!

- این مشنگ های مؤنث هم خوبن هاا.. من به مشنگ های مؤنث هم علاقه ی خاص دارم.



جیییییییغ

صدای جیغ دختر جوانی که کنار دست رودولف بود، نگاه همه را به سمت رودولف برگرداند.

- وااااای.. این... آدم کشه!

و با انگشت به قمه ای که از کیف رودولف بیرون زده بود، اشاره کرد. ملت مشنگ با دیدن صحنه، فریاد هایی شدید سَر دادند. رودولف با تعجب به کیف خود نگاه کرد.. سپس گفت:

- این که چیزی نیست.. این فقط قمه اس! قمه، نــاموس منه! هر کی بهش نگاه چپ کنه، قمه رو فرو می کنم... فرو می کنم... توی چشمش.

با شنیدن این حرف، ملت دوان دوان به سمت درب خروج از مترو راهی شدند و رودی هم بیخیال از همه چیز به راه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد - بیرون از مترو

- الو؟ سلام.. رودی؟ کجایی؟ من بین این همه مشنگ گیر افتادم!

- ریتا.. کجایی؟ یه نشونی بده ببینمت.

ریتا در حالی که نفس نفس میزد، گفت:

- دارم بالا و پایین می پرم.. کلاه شاپو دارم، دارم تکونش میدم!

رودولف به جمعیت زیاد رو به رویش خیره شد.. در دور دست ها، نقطه ای بال بال زنان، چیزی را بالا و پایین می بُرد. رودولف شک نداشت که او ریتاست. پس پشت تلفن گفت:
- دیدمت.. دارم میام!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ملت، سوژه رو ببرین سمت اینکه سیوروس اسنیپ می خواد با گرفتن مچ سیریوس بلک، کاری کنه که مجلس تایید مصلحت وزیران صلاحیت اون رو سلب کنه و اسنیپ بشه تنها وزیر و در این راه از ریتا و رودولف کمک می گیره! ایده من این بود!


دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۴
#44

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۹:۵۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1132
آفلاین
هشدار...این تاپیک به طور موقت به بیناموسی نویسان عزیز اجاره داده شده...اگر خوشتون نمیاد،هیچکس با آوادا بالا سرتون واینساده و مجبورتون نکرده که بخونید!

سوژه جدید

دهکده هاگزمید تنها دهکده تمام جادویی...تنها دهکده دارای اسکله تفریحی...اونم چه تفریحی؟!اوووووف...یه سری تفریح خفن!
پس عجیب نبود که جادوگران و ساحره هایی که به سن قانونی رسیده بودند هر شب به این دهکده می آمدند و برای ورود به مراسم های خاص موجود در این اسکله،سر و دست میشکاندند!

اما عجیب این بود که یک نفر را به زور وارد اسکله میکردند!
دو مرد سیاه پوش هر کدام یکی بازوان سیریوس بلک را گرفته بوند، او را با خشونت مجبور به وارد شدن میکردند...اما سیریوس بلک که مقاومت میکر،ب فریا گفت:
_نه...نه...من توبه کردم...من دیگه اینکاره نیستم...من اشتباه میکردم...من الان مدیرم...من الان خفنم...نمیشه برم توی این مجالس!
_مدیری؟!جون به جونت کنن ارزشی هستی...ما دستور داریم ببریمت داخل!
_نه...این کار رو نکنید...شما حق ندارین...من شیش ساله دارم فعالیت میکنم...من از همه شما آگاه ترم!
_دِ بیا برو تو...میگم باید بری تو!
_نه...اصلا من دیگه حرفی ندارم...بذارین ملت قضاوت کنن...

در همین حین مرلین کبیر از در ورودی اسکله خارج شد و رو به دو مرد سیاه پوش ایستاد و گفت:
_این همه سروصدا واسه چیه؟!
_اوه...خودت رو شکر که اومدی مرلین...این دوتا گنده بکِ سیاه پوش دارن من رو به زور وارد اسکله میکنن...بیا به من کمک کن!
_سیریوس...من خودم بهشون گفتم بیان دنبال تو!
_چی؟!چرا؟!اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟!اون تو چه خبره؟!

مرلین به دو مرد سیاه پوش اشاره کرد که بازوی بلک رو رها کنند...سپس خودش به بلک نزدیک شد،دستش را دور گردن او انداخت و گفت:
_سیریوس...سیریوس...هه...من اینجام تا حلالیت ببخشم به اعمالی که اینجا صورت میگیره!
_مگه دست تویه؟!
_معلومه که دست منه...یه آیه میدم بیرون خلاص...ام پرسیدی که چرا فرستادم دنبال تو...چون میشناسمت...نگران چی هستی؟!فعالیت که از نظر من یعنی از نظر شرعی جایزه...ناظر دهکده هم مجوز رو صادر کرده و این یعنی از نظر قانونی هم مشکلی نیست...پس تو نگران چی هستی؟!
_آخه...چیزه...میدونی...
_آخه و اما و اگر نداره...ببین...من خودم واسه مراسم اینجا سفارش دادم حوری هایی در انواع سایزها،رنگ ها،شکل ها و سن ها رو بیارن...تازه زنگ زدم به جولی و لوپز و اونی که گفتی اسمش رو نیار که بیان...الان هم اومدن...نکنه تمایلات دامبلی داری؟!که اگه داری هم مشکلی نیست...یه غرفه رو هم برای این اشخاص ترتیب دادیم که...
_نه اقا...تمابلاتی دامبلی؟!این حرفا چیه؟!من دیگه محفلی نیستم!
_خب باشه...حالا بیا بریم تو...
_چیزه...ام...باشه...فقط اونجا چه خبره؟!
_چه خبره؟!توی اسکله تفریحی چه میکنن؟!تفریح میکنن دیگه...

سیریوس بلک نگاهی به در ورودی اسکله کرد...ساحره و جادوگر بود که پشت سر هم وارد اسکله میشدند...سیریوس در همین ده ثانیه دید که ریتا اسکیتر،لیلی پاتر،پانسی پارکینسون و سه ساحره ی ناشناس دیگر و دو حوری وارد اسکله شدند..سیریوس نفس عمیقی کشید و وارد اسکله شد...غافل از نقشه ای که برای او کشیده بودند...

_________________


آی ملت...جنبه داشته باشین...از الان بگم تا بعدا دلخوری پیش نیاد...اگه تشخیص داده شد که توی رولتون بیش از حد زیاده روی شده،پست ویرایش و یا حتی حذف میشه!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۱ ۲:۰۴:۰۷



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۳
#43

آشاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین

آریانا دختر استثنایی بود. با بقیه هم سن و سالانش خیلی فرق داشت. ساکت وگوشه گیر! ولی باهوش!

اتفاق تراژیکی که برایش افتاده بود، قلب تام را در سینه میلرزاند...
اما هیچ چیزی نمیتوانست بدتر از آن باشد. اتفاقات آن روز، کنار اسکله! کشت و کشتار بی رحمانه ای که صفحه ای از دفتر خاطراتش را تاریک تاریک کرده بود.
او هرچقدر که میخواست آن صفحه را پاره کرده و به آتش بکشد اما نمیتوانست. ثانیه به ثانیه ی آن در ذهنش حک شده بود. صدای جیغ ها، فریاد ها ... زجه ها!... این ها چیزی نبودند که بتوان فراموش کرد. کف سفیدی که حاصل از برخورد موج با ساحل بود، رنگ قرمز خون هایی رو که روی دانه های شن ریخته بودند را شسته و با خود در آبی بی کران دریا میبردند.


کافه ی او سوت و کور بود! همیشه همین طور بود. نیمه شب شده بود و کسی در کوچه ها تردد نمیکرد.
تام روی میز ها را با یک دستمال رنگ و رو رفته کشید.
هر روز صبح وقتی بلند میشد و در مغازه را باز میکرد، ابتدا صندلی هایی را که به طور وارونه رو میز قرار داده بود را میچید، سپس با همان دستمال روی آن ها میکشید.
در طول روز شاید حداکثر 20 نفر به کافه اش می آمدند. در آخرهم، بعد از نمیه شب، ابتدا یک بار با دستمال میز ها را تمیز کرده و باز صندلی ها را، وارون، روی میز میچید.

آن شب، وقتی آخرین صندلی را بلند کرد، صدای "قیژ" از کف چوبیه مغازه ای برخاست. معمولا هنگام قدم زدن روزی زمین این صدا به گوش میرسید. اما این وقت شب چه صدایی؟ ... مگه او تنها نبود؟
از اینکه سرش را برگرداند و با نگاهش به دنبال منبع صدا بگردد ابا داشت. هر کسی که این وقت شب آمده بود، برای نوشیدنی نمیتوانست آمده باشد.

با صدایی متردد که لرزش آن کاملا محسوس بود، بدون اینکه سرش را بچرخاند گفت: کیه؟ ... کسی اونجاست؟ صداتو شنیدم!

چند لحظه سکوت! ... و بعد کاملا واضح صدای قدم هایی را از تاریکی، به سمت خودش شنید. برگشت و چشمانش به مردی افتاد. مرد، پالتوی خاکستری تیره ای در برداشت. لبخندی بر لب داشت که موی بر تن سیخ میکرد.

- سلام تام! میشه یه نوشیدنی برام بیاری؟ امیدوارم که سختت نباشه! اگه این طوره تو بشین تا من یه نوشیدنی درست کنم و بیارم با هم بنوشیم و گپ بزنیم.

- کافه بست ست آقا! ... چیزی سرو نمیکنیم. نیازی هم نیست شما هم زحمتی بکشین. فردا ساعت 8 کافه باز میشه. اون وقت میتونین تشریف بیارین.

تام اینو در حالی گفت که با وجود اضطاب درونیش، سعی داشت خود را خونسرد نشان دهد.

- آخه تام اینجوری نمیشه واقعا! ... امشب با هم صحبت طولانی خوهیم داشت، بدون نوشیدنی واقعا غیر قابل تحمل و کسل کننده خواهد شد.

- نیازی به نوشیدنی نیست آقا! ... هر حرفی دارین، خوهشا سریعتر بگین! ... چون میخوام در رو ببندم.

- اگر مشکل در هست که بیا!

با یک حرکت چوبدستی در مغازه قفل شد. این کار آن مرد غریبه بیشا بیش به نگرانی تام افزود.

درسته که تام نیز یک جادوگر بود، اما برای دافع از خود در برابر آن مرد بیش از حد پیر بود.

مرد غریبه بعد از قفل کردن در، پالتوی خود را در آورد و دستکش های چرم مشکی اش را روی یکی از میز ها انداخت. شرع کرد به حرف زدن و در عین حال، دو تا از صندلی های روی میز را برگرداند و بعد از نشستن خودش، با دست اشاره ای به تام کرد که بنشیند.

- تام! ... تام عزیز! خب از کجا شوع کنیم؟ ... میدونم منو نمیشناسی، اما هر دو یک آشنای مشترک داریم. پاپاتونده. کجا میتونم اونو پیدا کنم؟

- چیکارش دارین؟

- نیازی نیست بدونی تام! ... اما اگر خیالت رو راحت میکنه باید بگم که دست اون یه چیزی هست که متعلق به ماست.

- شما؟ شما کی هستین؟

- تام! ... ببین اینا واقعا اهمیتی ندارن. مسئله ای که اهمیت داره اینه که، خونه ی تو طبقه ی بالای این کافست! ... و همسرت و دو دخترت که فوق العاده دوست داشتنی و نازنین هستن، بالا منتظرن تا مغازه رو ببندی و پیششون بری. حتی ممکنه تا چند دقیقه ی دیگه همسرت نگرانت بشه و بیاد پایین ... منظورمو میفهمی؟

ذهن تام خیلی آشفته شده بود. حتی نمیدانست چه کاری باید بکندو چه چیزی باید بگوید. باید جای پاپاتونده را میگفت تا از خانواده اش مواظبت کند یا اینکه برای دوستش، جان خانواده اش را به خطر مینداخت. گیج شده بود.

- وقت داری تا فکر کنی! ... من حالا حالا ها اینجام راحت باش! ... راستی اسم دختر کوچکت اِوِلین هست؟ ... اسم قشنگیه. البته خودشم خیلی قشنگه!

همسر تام، از طبقه ی بالا اسم او را صدا زد.
و صدای قدم هایش روی راه پله ها، تام را آشفته تر از پیش کرد. باید سریع تصمیمش را میگرفت.

- باشه! باشه! ... شما چیزی میخواین ازش درسته؟ من اون چیزو پیدا میکنم. ازش میگیرم، میدزدم هر کاری میکنم. نمیتونم جاشو بهتون بگم چون مطمئن نیستم که با گرفتن اون چیزی که میخواین بهش آسیب نمیزنین.

مرد چهرش درهم رفته بود، ولی انگار چاره ی دیگه ای نداشته باشد، در ذهنش معماله را برای بار آخر در ذهنش سبک سنگین کرد.

- باشه!... تا هفته ی بعد، وقتی برگشتم باید اونو پیدا کرده باشی! ... اون یه گردنبنده!... یه گردنبد خاص! ... اینم بدون که اگر دوست مثل گذشته جلوی دست و پای ما بپلکه ... هیچ کس بهش رحم نمیکنه! ... تو به عنوان یه دوست، سعی کن هدایتش کنی و نذاری کارای احمقانه بکنه!


....I believe I can fly

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ پنجشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۳
#42

فرد جرج ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۶ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۵ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
از کوچه دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
فردای ان روز کافه چی که تام نام داشت سرتا سر دیوار کافه را با پوستر های بزرگی پوشاند :

آیا دلسرد و افسرده شدید؟
آیا خیلی بیکارید؟ آیا تعطیلاتتان
بی مزه شده است؟آیا دلتان دارد
از غصه می ترکد!؟
پس به ما بپیوندید :

در جشن بزرگ تعطیلات هاگزمید

بسیاری از اهالی هاگزمید با بی تفاوتی از کنار این پوستر می گذشتند. کافه چی با خود اندیشید. همانطور که فکرش را می کردم کسی دیگر دل و دماغ جشن گرفتن ندارد! کار اسکله و این کافه تمام است. بهتر بود به جای این پوستر های تبلیغاتی آگهی فروش این کافه را به دیوار ها می کوبید.

هنوز این فکر از ذهنش نگذشته بودکه زنگوله جلوی در به صدا در آمد. تام سرش را بلند کرد و به در نگاهی انداخت. پسر نوجوانی با چشم های سبز روشن و مو های بهم ریخته خرمایی وارد کافه شد. تام صدایش را بلند کرد و گفت :
-به زیر 17 سال نوشیدنی آتشین نمی فروشیم!
پسرک با تعجب به تام نگاه کرد و گفت :
-حتی توی این جشن بزرگ ؟
تام با سو ظن به پسرک دقیق شد :
-هی پسر! من تورو میشناسم! یه جایی دیدمت، بگو ببینم چی میخوای تا یادم نیومده کجا دیدمت!
پسرک مو هایش را عقب ریخت و گفت :
-من ابرفورت هستم ابر فورت دامبلدور! بخاطر اون پوستر هایی که روی دیوار زدید اومدم.
تام چانه اش را خاراند و گفت :
-صبر کن ببینم دامبلدور... ببینم تو همون پسر نابغه ی هاگوارتز نیستی؟
ابرفورت چشم هایش را به بالا چرخاند و گفت :
- نه آقا، اون نابغه اسمش آلبوسه و متاسفانه برادر منه! در ضمن من نیومم اینجا تا شرح موفقیت های اونو بدم! به من بلیط اون جشنو می فروشی یا نه ؟
-آها، 17 سالت هست دیگه؟ میشه 10 گالیون خیرشو ببینی.
ابرفورت پول را پرداخت کرد بلیط را گرفت و رفت.

تام غرق در خاطراتش شد. او به خوبی ابرفورت را به یاد آورد بارها و بارها اورا همراه خواهرش آریانا دیده بود. برخلاف آلبوس که همیشه تنها بود. دخترک بیچاره، هیچ وقت علت مرگش معلوم نشد. قتل یا حادثه!
تام دست از تمیز کردن لیوان ها کشید. اینکه همین چند سال پیش میز شماره 3 همیشه یک صندلیش را آریانا اشغال می کرد و حالا در پس ماجرایی مرموز مرده بود، پشتش را لرزاند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.