هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵:۰۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۵۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
- شما وضعیت تأهلاتتون چجوریاس؟

رودولف به طور ترسناکی به راننده خیره شده بود. گویی او داشت به آینه ای نگاه می کرد.
بلاتریکس با لبخند شیرینی اول به شوهرش و بعد به راننده نگاه کرد:
- چه سوال قشنگی پرسیدی...وقتشه انتقام تمام کارهاشو بگیرم!
- چی؟ انتقام چیه؟
- هیچی عزیزم...تو از خود...

هنوز جمله بلا تمام نشده بود که قمه ای پنجره ی ماشین را شکافت و از کنار سر راننده گذشت...که البته ثانیه ای بعد قمه در دستان هکتور قرار داشت و داشت با آن به فنریر حمله می کرد.
- اگه راس میگی بیا جلو...

فنریر با دیدن هکتورِ قمه به دست، سعی کرد از پنجره ی ماشین بیرون بپرد اما مروپ شیشه ماشین را بالا داده بود و فنریر با صورت درون پنجره رفت.

ماشین، تولید داخلی و از امنیت و سلامت کامل برخورد دار بود و فقط قسمتی از شیشه که قمه شکافته، شکسته شده بود.
رودولف با دندان به جون شیشه افتاده بود و سعی می کرد داخل ماشین بیاید.
- من هیچی نمی بینم...من از راه هیچی نمی بینم...

و این آخرین دیالوگ های راننده بود.
رودولف، امنیت و سلامت ماشین های داخلی را زیر سوال برد و شیشه ی ماشین شکسته شد.
ثانیه اس بعد راننده از پنجره بیرون پرتاب شده و رودولف جایش را پر کرده بود.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۲۱:۴۹:۴۱

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴:۴۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۰:۵۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 454
آفلاین
البته کاش راه نمیفتاد. در واقع بار اولی بود که راننده از اینکه ماشینش راه افتاده پشیمون شده بود.
رانندگی با وجود مرگخوارایی که روی صندلی عقب سر جا دعوا میکردن، بلاتریکسی که عشوه میومد و رودولفی که هی سرک میکشید و با حسرت داخل ماشین رو نگاه میکرد، یه مقدار سخت بود.
فقط یه مقدار.

مرگخوارا سر اینکه کی روی صندلی بشینه، و کی روی پای بقیه، دعواشون شده بود. و البته که هکتور به خاطر ویبره هایی که میزد مقصر اصلی قضیه بود. اون معتقد بود جاش روی پای بقیه نامناسبه و نمیتونه درست مانور بده.
و البته که سعی داشت یه جوری فنریر رو از پنجره پرت کنه بیرون تا بتونه راحت تر لینی رو از نعمت معجون ها و ویبره هاش برخوردار کنه.

البته که فنریر هم حاضر نبود جاش رو ترک کنه. اون میخواست تا لحظه آخر برای صندلی بجنگه. و همین که دندوناش رو به هکتور نشون داد، ماشین توی پیچ افتاد و مرگخوارا همه شون به سمت چپ متمایل شدن، و البته به خاطر تنگ بودن فضا، رفتن توی دل و روده همدیگه و هکتور تقریبا از پنجره شوت شد، ولی با اقدام سریع مروپ، نجات پیدا کرد.

مرگخوارا کم کم از توی دل و روده هم خارج شدن و دوباره صاف و مرتب نشستن... و راننده هم که از سر و صدای پشت سرش خسته شده بود، تصمیم گرفت ضبط ماشین رو روشن کنه، یه آهنگ دیس لاو بذاره، صداش رو تا ته زیاد کنه، و با بلاتریکس سر صحبت رو باز کنه...
و البته که نمیدونست این کار ممکنه آخرین اشتباه زندگیش باشه!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۳۵ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
بلاتریکس بود دیگر!

-هسته زردآلوهای مامان... همه سوار شدین؟

تام حساب سرانگشتی‌اش را با شست پایش تمام کرد.
-بله بانو... همه هستیم!

-هی... فنر... هوریس... چشم از زن داداشتون بر ندارین!

اما لحظه‌ای‌ بعد کل نگرانی رودولف از بین رفت.

-این چرا همچین می‌کنه؟ آخ!

بلاتریکس به دلیل نامعلومی چشمانش را مثل جوجه هیپوگریف باز و بسته می‌کرد و در مرحله بعد موهایش را به صورت راننده کوبید!
-دارم عشوه میام... عشوه! راه بیوفت!

و اینجا دقیقا همان جایی بود که تمام نگرانی رودولف مثل آب روان رفت و دیگر برنگشت.

-نمیشه راه میوفتم؟

فنر سرش را از بین دو صندلی جلو آورده و لبخند نیش نمایی نثار راننده کرد.
-نه!

و ماشین به حرکت درآمد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۴۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
اما برای راننده تعجب‌برانگیز‌تر از جنجالی که مرگخوارا به پا کرده بودن، نحوه سوار شدنشون تو ماشین بود. مرگخوارا یکی یکی و پشت سر هم سوار ماشین می‌شدن. شاید بپرسین خب این کجاش عجیبه؟ اونجاش عجیبه که ماشین سواری بود! به نظرتون یه ماشین سواری چند نفر گنجایش داره؟

- چهار نفر. نهایتا پنج نفر اگه صمیمانه بشینین. آخه چطوری دارین تو ماشین من جا می‌شین شماها؟

راننده حسابی شوکه شده بود. هی یه نگاه به مرگخوارایی که هنوز صف طویلشون تموم نشده بود و در حال ورود بودن می‌کرد، و یه نگاه به پشت سرش تو ماشین که واقعا هم مرگخوارا توش جا شده بودن.

هوریس که از دیدن صحنه‌های تعجب کردن راننده حسابی کیف کرده بود و پاپ‌کورن به دست در حال تماشای عکس‌العمل‌هاش بود، سقلمبه‌ای به فنریر می‌زنه.
- چه کسی کی وقت کرد افسون بزرگ‌شوندگی این پشت اجرا کنه؟

فنریر اما علاقه‌ای به پاسخگویی نداشت، بلکه نگاه نگرانش به ماشینی دوخته شده بود که ظرفیت بی‌نهایتش رو به اتمام بود.
- به جا سوالای الکی بیا تا جا نموندی.

بالاخره بزرگ شدن صندلی هم تا یه جایی ممکن بود. فنریر بعد از گفتن این حرف رو چهار دست و پاش خم می‌شه و با جهشی می‌پره روی پای حضار ماشین.
در حالی که مرگخوارا به سختی سعی داشتن خودشونو پشت ماشین جا بدن، بلاتریکس در کمال آسودگی رودولفو روی سپر ماشین جاسازی می‌کنه و تک و تنها می‌ره روی صندلی جلوی ماشین می‌شینه. کسی هم جرات نداشت بگه چرا ما باید ور دل هم له بشیم و تو نه!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۴۲ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۲:۳۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 315
آفلاین
-برسونمتون!

خودرو مذکور، جلوی اگلانتاین به افق خیره شده توقف نکرده بود، بلکه جلوی بلاتریکس توقف کرده بود.

-برو ناموس خودتو برسون تا این قمه رو تو دماغت فرو نکردم تا از چشمت بزنه بیرون!

رودولف انسان چشم و دل پاکی نبود اما تحمل انسان های چشم و دل ناپاک را هم نداشت.

بلاتریکس لبخند بی رحمانه ای زد.
-اگر لطف کنین برسونیمون ممنون میشم.
-بلا...ببین بیا برای اولین و آخرین بار عین یه زن و شوهر منطقی صحبت کنیم. اگر بخوای سوار بشی باید اول از روی جنازه من رد بشی.

رودولف مطمئن بود که بلاتریکس با این جمله تسلیم خواهد شد.

-اگر موقعی که دارم از بالای جنازت رد میشم با لگد بزنم تو کله ت که مشکلی نداری؟

اما رودولف اشتباه می کرد!

بلاتریکس می خواست سوار شود و چه کسی توان مخالفت داشت؟
-ولی بی زحمت این رودولف رو روی سپر ماشین سوار کنید تا اگر تصادف شد له بشه و دل و جیگرش بریزه بیرون که منو خون به جیگر کرد!
-منم با آقای لسترنج روی سپر سوار کنید.
-نخیر...سوار نکنید.

راننده چشم و دل ناپاک با تعجب به جنجال رو به رویش خیره شده بود. آن وسط تنها کسی که همچنان خونسرد به افق نگاه می کرد کسی نبود جز اگلا که ظاهرا دیگر با از دست دادن فندکش آدم سابق نمی شد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۶:۳۶:۴۰



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۳۰ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۲:۵۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 114
آفلاین
- من که به خاطر دوری از بالشتم، اصلا حوصله ی راه رفتن رو ندارم...بالشتم...بالشتم...
- ولی من از بچگی از ماشین می ترسیدم...چیز یعنی...از فرمون و ترمز چندشم میشه. نظر تو چیه؟

رکسان رو به اگلانتاینی که به افق خیره شده بود، برگشت؛ اما پافت واکنشی نشان نداده و همچنان زل زده بود.
- این چرا انقدر ترسناک به روبه رو زل زده؟ چندشم شد!
- از اثرات پیپ نکشیدنه...بعد اینکه بلا فندکشو گرفت و باهاش بلیط خرید، تو همین وضعیت مونده.

مرگخواران، اگلانتاینِ افسرده را بیخیال شدند و شروع به رأی گیری کردند:
- خب تعداد نفرات بیشتری با پیاده رفتن موافقن؛ پس...
- تعداد نفرات مهم نیستن...مهم منم که میگم باید با ماشین بریم...
- ولی...آخه...
- چی شده تام؟ داری با من مخالفت میکنی؟ یه جوری کروشیو بزنم که نفهمی از کجا خوردی؟
- اممم...نه نه! من خودم با ماشین رفتن موافقم ...کی حالا باید ماشین بگیره؟

سر تمام مرگخواران به سمت پافت که همچنان به جایی نامعلوم زل زده بود، برگشت.
- کی بهتر از اگلای مامان؟


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۵:۴۰:۴۵

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۱۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
-کمپ لعنتی...کمپ لعنتی...کمپ لعنتی...

تام در حال جستجو بود که علامت شومش بشدت شروع به سوختن کرد.
-آآآآآآآخ!

-چی شده؟ ارباب احضارت کردن؟ فورا برو...منتظرشون نذار.

صدای بلاتریکس بود که رگه هایی از حسادت را می شد لابلای کلماتش یافت. تام آستینش را پایین کشید و دوباره سرگرم جستجو شد.
-نه...دو سه روزه هر وقت دلشون می خواد اینو فشار می دن که من بسوزم! از وقتی که نذاشتم کل بلاک ایفای نقش رو فتح کنن.

مرگخواران اهمیت خاصی به مشکلات تام با لرد نمی دادند. فعلا فقط کمپ بود که مهم بود.

تام کمی بررسی کرد. چشمش را از کاسه در آورد و بالای تکه چوبی نصب کرد. چوب را بالا برد و به اطراف چرخاند.
-خب...اطراف پر از جنگل و درخته...ولی اینطور که می بینم کمپ همین نزدیکیاس. چون دود آتیش ازش بلند می شه. می تونیم بقیه راه رو پیاده بریم. البته اگه مایل نباشین سوار یکی از ماشینایی که رد می شه بشیم.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴:۱۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۴۹:۳۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
مرگخوارا هرچی باشه مرگخوار بودن! اونا اهمیتی به جون یه مشت ماگل خصوصا از نوع راننده‌ای که کلی پول و وسیله ازشون چاپیده بود نمی‌دادن.

اما به وسایلشون...
چرا!

- بالشت عزیزم در آتش سوخت. چقد گفتم ندینش به اون.
- یعنی ممکنه هنوز کلاهم زنده باشه؟

در حالی که بعضی از مرگخوارا با جزئیات واقعه سرگرم شده بودن، بقیه مرگخوارا که چیزی از دست نداده بودن به اصل ماجرا می‌چسبن.
- حالا چطوری بریم کمپ تفریحی؟

بلاتریکس که به اندازه کافی طی این ماموریت بهش فشار وارد شده بود سعی می‌کنه سریعا ماموریت رو زنده کنه.
- تام! یه تخمین بزن ببین کجاییم و چقد تا اون کمپ فاصله داریم.

اما تام نمی‌شنوه. چرا که حواسش از دنیا پرت بود و تو دنیای فکر و خیالاتش غرق شده بود و هر از گاهی دستی تو جیباش می‌کرد.
- خب اینو که ندادم راننده... رادیو؟... آره اینم اینجاس. چیز دیگه‌ای نبود؟

- با توام تام! ببین اون کمپ لعنتی کجاس!

تام عمیقا سرگرم حساب کتاب این بود که آیا وسیله‌ای رو بعنوان هزینه به راننده پرداخت کرده بود یا نه که با فریادی که بلاتریکس درست بیخ گوشش می‌زنه، کاملا از تفکراتش پرت می‌شه بیرون.
- ها چی؟ باشه باشه... الان می‌بینم.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۵:۱۳:۲۹ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
راننده که در طول سفر مدام در حال چانه زدن با مرگخوارها بود و اتوبوسش از تمام اشیاء جادویی همراه مرگخواران جادویی‌تر عمل کرده و خودش برای خودش حرکت می‌کرد، بالش را زد زیر بغلش و بالاخره برای لحظاتی هم که شده پشت فرمان نشست. آن جا بود که بالش سدریک کار خودش را کرد. شاید فکر کنید فرق بالش جادویی با بالش غیر جادویی در سخن گفتن است! سخت در اشتباهید. اتفاقا بالش‌های معمولی بسیار وراج هستند. کافیست سر رویشان بگذارید. از لیست بدهکاری‌ها شروع می‌کنند؛ به مرور اشتباهات فاحش و خجالت‌آور زندگیتان می‌پردازند؛ با عشق‌های شکسته خورده و بی سرانجام ادامه داده و پس از گذر از نوستالوژی‌های خسته‌ای چون «باز هم مرغ سحر، بر سر منبر گل، دم به دم می‌خواند، شعر جان‌پرور گل» و ملودی تیتراژ «خداوند لک‌لک‌ها را دوست دارد» نطقشان به درگیری بین نهلیسم و اگزیستانسیالیسم ختم می‌شود.

بالش سدریک اما بالشی جادویی بود. در آغوش گرفته شدنش توسط راننده کافی بود تا ذهن او از همه چیز خالی شده و پلک‌هایش سنگین شوند. بالاتر گفتیم که اتوبوس جادویی عمل کرده و برای خودش مسیر را می‌پیمود! اما این یک نکته انحرافی است. اتوبوس با دیدن راننده که پشت رول نشسته، خیالش راحت شده و داشت زیر لب «روزی بود، عاشق تو بودم. از دست تو خیلی راضی بودم ...» را زمزمه می‌کرد. حتا مرگخوارها نیز توجهی به جاده نداشتند. آن‌ها که تازه به وی آی پی نفل مکان کرده بودند، چهارچشمی مشغول تماشای فیلم‌های اتوبوسی بودند. جادوگران کمدی «شانس، عشق، تصادف» با بازی درخشان سحریوس قریشیوس، امینیوس حیاییوس، احمدیوس پورمخبریوس، علیوس صادقیوس و بهنوشیوس بختیاریوس را می‌دیدند. ساحره‌ها اما جذب فیلمی اجتماعی شدند. خلاصه داستان: «نوید محمدزاده که در این فیلم از دایره امن خود خارج شده و نقشی متفاوت را برعهده دارد، یک جوان عصبی پسیو-اگرسیو از قشر پایین جامعه است که در تمام سکانس‌ها پیراهنی استخوانی‌رنگ به تن دارد و عاشق دختری پولدار با بازی لیندا کیانی شده. در این گیر و دار پدر او می‌میرد و داستان پیچیده تر هم می‌شود ...»

در همین لحظات بود که اتوبوس به ته درره رفت. مرگخوارها از این تصادف جان سالم به در بردند ... اما کاش نمی‌بردند. ساحره‌ها سکانس درخشان بیرون زدن رگ گردن نوید محمدزاده و سوییچ شدن متوالی او بین گریه و عصبانیت را از دست دادند. جادوگران نیز هیچ وقت نفهمیدند که بالاخره امینیوس حیاییوس در سکانس درخشان عروسی بندری می‌رقصد یا بابا کرم. در پایان این پست ارزشی، به احترام روحح راننده یک دقیقه سکوت کنید.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۸:۳۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
در حالی که بالش هوار هوار می کرد و راننده با تعجب به بالش نگاه می کرد، مرگخواری(فنریر جلو رفت) باهوش و دانا و خردمند(فنریر سر جای اولش برگشت)، جلو رفت و با آرامش توضیح داد:
-البته که حرف می زنه. این یکی از جدیدترین اختراعات پیشرفته مشنگیه.

راننده با تعجب پرسید:
-مشنگی؟

مرگخوار دانا و خردمند که فنریر هم نبود، اصلا دست و پایش را گم نکرد.
-بله بله...اسم یه کارخونه اس. این بالش دارای هوش مصنوعی بسیار پیشرفته ایه. حرف می زنه. عکس العمل نشون می ده. فوق العاده نیست؟

حرص و طمع، به وضوح در چهره راننده دیده می شد.
-بله بله...فکر می کنم بتونم اینو ازتون قبول کنم.

قلب سدریک شکست!

ولی مرگخوار بسیار باهوش بالش را از زیر دست راننده کشید.
-قبول کنین؟ مثل این که هنوز متوجه نشدین...این بالش خیلی باارزشه. ما اینو به شما می دیم و در عوض، در ادامه سفر جزو مسافران وی آی پی می شیم و بسیار به ما می رسین و مراتب رضایت ما رو فراهم می کنین.

راننده بالش را می خواست. خیلی هم می خواست.
-باشه باشه..این می تونه شاگرد راننده باشه. نگران نباشین. خیلی قراره بهتون خوش بگذره. حسابی تفریح می کنین! درختی رو که سالی یک بار اشک می ریزه دیدین؟ سر راهمونه...

و بالش، جلوی چشمان سدریک، تقدیم به راننده شد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.