هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۰۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۳۰:۲۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 639
آفلاین
پست پایانی

- پیمان؟ چیزه باباجان... ای داد! دیدی چی شد؟ قرص‌هامو یادم رفت.
سانتورها، زیر شلیک لگد، مشت‌ و ورد‌های جادوآموزان تکه و پاره می‌شدند. گویی که هاگوارتزی‌ها دل پری از جنگل ممنوعه داشتند، آخر جای سالم در بدن بیچاره‌ها نگذاشتند خیر ندیده‌ها.

کمی آن‌طرف تر، آلبوس دامبلدور به سمت قلعه قدم بر می‌داشت.

"فلش‌‌بک"

- چی شده مینروا؟ چرا این وقت شب اینطور در می‌زنی؟ بیا تو.

معاون هاگوارتز سراسیمه در دفتر مدیر را باز کرد و تلی از کاغذ روی میزش گذاشت.

- اینا چی‌ان؟
- قبض آب، مالیات هاگزمید، حقوق اساتید، قبض چاه‌بازکن دستشویی دختران طبقه سوم، قب...

دامبلدور که دید اگر همانطور آنجا بنشیند قرار است تا صبح علی‌الطلوع قبض‌های متنوع هاگوارتز را جلوی چشمانش ببیند، سریعاً «رسیدگی می‌کنم»ـی گفت و قائله را خاتمه بخشید.

"پایان فلش‌بک"

جادوآموزان که به تازگی دست از سر سانتورک جوانی برداشته بودند، خسته و کوفته در سرسرای عمومی جمع شدند. پروفسور دامبلدور قرار بود سخنرانی‌ای برای‌شان انجام دهد.
- فرزندان و عزیزانم! نمی‌دانید واقعه‌ی اخیر و اقدام سانتورها چقدر خاطر من رو مکدر کرد... اما متاسفانه دنیا همینه فرزندان! ما باید از وقایای به این شکل درس بگیریم تا خودمان روشن‌تر بشویم!

دامبلدور چند دقیقه‌ای را به نطق درباره روشنایی ادامه داد و در نهایت گفت:
- حالا تنها راه پیش روی هاگوارتز این است که مصالح را بخرد و برای این کار، متاسفانه باید علی‌رغم میل باطنی مدیریت، از شما جادوآموزان گرامی پول تقاضا کنیم. صندوق‌های کمک به مدرسه در هر 2.5 متر از سرسرا قابل مشاهده هستند. امکان گنجینه به گنجینه با جغدهای قابل‌‌‌حمل هم موجوده عزیزان. اصلاً خودتون رو اذیت نکنید.

در سوی دیگری از مدرسه، مینروا مصالحی که از حیاط جمع کرده بودند را در اتاق ضروریات بسته‌بندی و مرتب می‌کرد. سانتورها هم احتمالاً با حق بهره‌برداری از جنگل ممنوعه‌ای که از دامبلدور گرفته بودند راضی می‌شدند... به‌ هرحال مدرسه هم خرج داشت دیگر!


آروم آقا! دست و پام ریخت!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۳۴ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۸:۵۵
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
پیام: 181
آفلاین
-آِخی دنگ سیه چرده شان.
-خب حالا چیکار کنیم پروفسور؟
-وظیفه ی نورانی ما میگه که باید بریم تا ببینیم سوسک ها مشکلشون چیه و بشینیم و باهاشون مذاکره کنیم، همچنین باید برای نجات دوست لادیسلاو تلاش کنیم.

همه ی بچه ها بدون ابزار و وسایل و مصالح راهی بالای تپه شدند.آن ها لادیسلاو را هم که از شدت گریه چشمانش سفید شده بود، روی کول خود حمل میکردند.
با به بالای تپه رسیدن همگان لادیسلاو و دنگ بار دیگر با هم چشم تو چشم شدند.

-آه ای دنگ ما.
-آه ای موجودی که به من غذا و جا و سرپناه میدی.

دنگ و لادیسلاو همدیگر را در آغوش کشیدند و دامبلدور هم به سمت سوسک ها رفت و بار های گلوله شده ی یکسالشان را از آن ها خرید و رسیدش را به مادام پامفری داد تا در انبار داشته باشند. احیانا دود کردن تاپاله ها، کمی بد بو بود اما حداقل باعث میشد تا هوا ضدعفونی شود و از حشرات غیر پیکسی در امان باشند.

-خب حالا که این هم به خوبی و خوشی تموم شد. بریم پایین و مصالح رو برداریم که کلی کار داریم.

هاگوارتزی ها پایین امدند و به سمت جایی که مصالح انجا بود رفتند. اما هیچ چیزی آنجا نبود. کمی چشمهایشان را مالیدند و دوباره نگاه کردند ولی هیچ چیزنبود. کمی همدیگر را نیشگون گرفتند و سیلی زدند اما بیدار بودند. مصالح غیب شده بودند و هیچ اثری ازشان نبود.

همان لحظه سانتور پیری که کمی لنگ میزد از توی سایه ی درختی بیرون آمد و به سمت آلبوس رفت.

-اوه سلام پرفسور! من از دوستان قدیمی هاگرید هستم. دیدیم کلی از درختان قطع شدن و سنگ ها برداشته شدن و کلی از وسایل جنگل به تاراج رفتند که اینجا پیداشون کردیم. برای همین به ارتش سانتور ها دستور دادم تا برن و همه ی اون هارو برگردونن سر جای اصلیشون.

جادوآموزها کلاه از سرشان به زمین افتاد و زانو هایشان شل شد و بعضی هم تشنج کردند.
-یعنی همه ی اون درخت ها...
-دوباره کاشتیمشون تو زمین.
-همه ی اون سنگ ها...
-فروکردیم توی خاک.
-تمام اون شاخ و برگ ها...
-برای درست کردن سوپ استفاده کردیم...
-میکشیمتون.
-آلبوس بچه هاتون چرا اینجوری میکنن؟

سانتور ها توسط ارتش بچه های جادوگر مورد حمله قرار گرفتند و صورتشان زیر چک و لگد های آن ها کبود شد و باد کرد و قلمبه شد.

-آلبوس ما با هم پیمان صلح امضا کرده بودیم...این رسمش نیست... آخ... کمک.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۷ ۲۳:۵۵:۱۳

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۴۵ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، محفل ققنوس

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۲ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۲:۴۱
از دست این آدما!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 135
آفلاین
قبل از آنکه پروفسور دامبلدور بتواند حرفی بزند، گرگ سفیدی دوان دوان از سمت قلعه به سوی جادوآموزان آمد.
گرگ جلوی چشم همه پیچ و تابی خورد و تبدیل به انسان شد.
- پرو... پروفسور!

آلنیس نفس نفس می زد و دستانش را به زانوانش گرفته بود. انگشت اشاره اش را بالا آورد تا لحظه ای بهش فرصت بدهند.
وقتی بالاخره حالش جا آمد، نفس عمیقی کشید و با نگرانی آماده شد تا جواب چهره های سردرگم جادوآموزان و دامبلدور را بدهد.
- ببخشید پروفسور! یه مشکلی پیش او-

نگرانی اش در لحظه جای خود را به خشم داد وقتی دید چند نفر، حیوانات بخت برگشته ای را روی دست گرفته و معلوم نیست میخواهند با آنها چه کنند.
- وایسا ببینم، تو اون جهنم دره ای که بزرگ شدی بهت یاد ندادن چجوری باید با یه جونور متشخص برخورد کنی؟ بذارش زمین ببینم! به چه حقی فکر کردی میتونی به پولک های از گل نازک ترش دست بزنی؟ هی تو! خوشت میاد یکی تخـ- چیز بچه های خودتو اینجوری ورداره جابجا کنه؟ آره؟ بذارش همونجایی که بود تا نیومدم با دندونام جرت بدم!

چند جادوآموز سال بالایی دست و پای آلنیس را گرفتند تا به آن دو جادوآموز فلک زده ای که لانه پرنده و مار بوآیی در دست داشتند آسیبی نزند.

پروفسور دامبلدور جلو آمد و از آلنیس خواست تا آرامش خودش را حفظ کند.
- این رفتار اصلا مناسب فرزندان روشنایی نیست باباجان! اصلا شما چرا همراه بقیه نیومدی که مصالح جمع کنی؟ مگه قرار نشد همه جادوآموزا همکاری کنن باباجان؟

آلنیس قیافه ای مظلوم و معصوم به خود گرفت.
- چیز... ببخشید پروفسور! من نیومدم که بقیه رو مریض نکنم! با بقیه تو درمانگاه بودیم... راستی نزدیک بود یادم بره! داشتم می گفتم! اون موقع که تو درمانگاه با چندتا جادوآموز جرونایی دیگه بودیم یه صداهایی از بیرون اومد، ما هم اومدیم تو سرسرا که ببینیم چه خبره، دیدیم یه گروه بزرگ سوسک گلاب به روتون سرگین غلتان روی تپه آواره های سرسرا وایسادن و خیلی عجیب رفتار میکنن! تازه یه حشره سیاه چندش گنده دیگه هم پیششون بود که مطمئنم از نژاد اونا نبود!

لادیسلاو که تا آن لحظه به نظر نمی آمد در بین گروه جادوآموزان باشد، ناگهان از ناکجاآباد ظاهر شد و جلو آمد.
- دنگ سیه چرده مان!


So You Can See I'm Trying
You Won't See Me Crying
I'll Just Keep On Smiling
I'm Good :D


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۵:۴۶:۳۵ جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۴۴:۴۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 556
آفلاین
اندکی آن طرف‌تر، دانش‌آموزان در رقابتی تنگاتنگ به دنبال مصالح بودند‌‌. هرکس سعی می‌کرد چوب، سنگ، علف یا هر چیز دیگری که میشد بعنوان مصالح ساختمانی به کار برد را بدون اینکه اعضای گروهی دیگر متوجه شوند، پیدا کند.

و البته در مواقعی که نمی‌شد بدون جلب توجه این کار را کرد، کار به درگیری لفظی و سپس فیزیکی می‌کشید.

- هوی برو اون طرف! نمی‌بینی این محوطه مال منه؟
- ما وسط جنگلیم! کی گفته اینجا مال توئه؟
- من اول پیداش کردم. همه‌ی علف هرزای بلند این قسمت تا شعاع دو متری مال منن. تو برو یه جای دیگه واسه خودت پیدا کن.

درحالی که درگیری بین دو دانش‌آموز از گریفیندور و ریونکلا بالا می‌گرفت، پیکت خود را به تنه‌ی درختی تنومند چسباند و چیزهایی درمورد جدّ پدری‌اش زیر لب زمزمه کرد.

بجز پیکت و پروفسور زاموژسلی که همچنان به دنبال دنگش می‌گشت، بقیه تاحدودی مفید واقع شده و توانسته بودند مصالح نسبتا خوبی گیر بیاورند.
انبوهی از شاخه‌های درخت، برگ‌های خشک شده، تکه سنگ‌های بزرگ و کوچک و علف‌هایی در اندازه‌های متنوع بخش عادی مصالح را تشکیل می‌داد. موارد غیرعادی دیگری هم نظیر لانه‌های پرندگان همراه با تخم‌های درونشان، حیوانات بخت برگشته‌ای که نمی‌دانستند برای چه به آنجا آورده شده بودند و انواع و اقسام کرم‌ها و خزندگان و مواردی از این قبیل وجود داشت.

- پروفسور دامبلدور؟ اینا کافیه؟ می‌تونیم برگردیم؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۴۵ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۹:۰۷
از قلب شکننده تر توی دنیا نیس!
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 56
آفلاین
-آخه چرا یه پیرمرد باید اینقد به یه داکسی وابسته باشه... مرلین داده داکسی! تازه توی حموم خونمونم زیاده.

کریم غرولند کنان برگایی که از درخت پایین افتادن رو به امید پیدا کردن دنگ، زیر و رو می‌کرد.

کریم هر جایی که احتمال می‌داد رو گشت. روی تنه درختا رو با دقت چک کرد، تخته سنگا رو به سختی تکون داد و زیرشون رو نگاه کرد، حتی تک تک لاکپشتارو از روی زمین بلند کرد تا شاید زیر بدنشون دنگ رو پیدا کنه! این وسط هم چند باری گیاه تله شیطان براش زیرپایی گرفت و با سر زمین خورد و لعنت فرستاد به روح دنگ!
-یعنی اگه این سوسکه رو پیدا کردم با دستای خودم می کشمش!
-غر نزن و زودتر پیداش کن که کلی کار داریم!

جستجو بی نتیجه بود؛ اما کتی مثل روح دنبال کریم راه افتاده بود تا مبادا دست از کار بکشه. آخرین جایی که امکان داشت دنگ رو داخلش پیدا کنه، محوطه کلبه هاگرید بود.

بالاخره کریم دنگ رو نزدیک قفس هیپوگریف ها، در حالی که با دوستش که یه سوسک سرگین بود در حال غلت دادن یه سرگین بودن، پیدا کرد.

-من به این رژیم غذایی عادت ندارما!
-نگران نباش! بهش عادت می کنی.

کریم صورت سبزش رو به سمت کتی برگردوند و با انزجار گفت:
-فکر نکنم لادیسلاو دیگه چنین حشره ای رو بخواد.



پسره ی خاله زنک!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹:۵۵ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۱:۴۲
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ناظر انجمن
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 464
آفلاین

- سلام، تو می دونی دنگی که دینگ خطاب می شه کجا افتاده؟
-
-
-
-

- الان داری چی کار می کنی؟

کتی بل این سوال را از دانش آموز مو قرمزی پرسیده بود که روی زمین نشسته و به یک مورچه خیره شده بود.

- دارم ازش می پرسم دنگی که دینگ خطاب می شه کجاست.
- این مگه حرف می زنه؟
- نه.
- پس چطوری می خوای بهت بگه؟
- از تو چشاش... می خونم.

کتی متوجه شد که دانش آموزی که مقابلش بود یک دانش آموز معمولی نیست، پس چوبدستی‌اش را بالا آورد و گفت:
-چلبوسوپومنالوس!

دستی از غیب ظاهر شد و یک پس گردنی به پسر زد.

- آخ! چرا می زنی؟
- واسه خودش نشسته یه گوشه با جک و جونورا ور می‌ره. به جا این خل بازیا پاشو برو مثل آدم بگرد.

پسرک که حالا روی زمین افتاده بود به سوی کتی برگشت و به او گفت:
- تو هیچ می دونی که من کیم که اینطور باهام رفتار می‌کنی؟
- نع! کی‌ای؟

پسرک آب دهانش را فروداد و با بغض گفت:
- کِریم!
- کِریم؟ کدوم کریم؟

کِریم اشک هایش را پاک کرد و چهارزانو نشست.
- کِریم ویزلی.
- آمممم... خب باشه، پاشو بگرد کریم.

کتی این را گفته و از کریم که به نظرش حالت عادی نداشت دور شد. اما کریم که در خانواده‌ای به شدّت پرجمعیت رشد پیدا کرده و بزرگ شده و در اثر فقدان توجه کافی عقده‌ای شده بود، با شنیدن جمله‌ای که مستقیما او را خطاب نموده و از او چیزی را طلب کرده بود، سر از پا نشناخت، بلند شد، خاک را از لباسش تکاند و آماده شد تا با تمام وجودش به دنبال آن حشره کوچک سیه چرده‌ی نفرت انگیز بگردد.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲:۴۶ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۷:۱۷ چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۹:۰۳
از دفتر کله اژدری
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 34
آفلاین
پروفسور دامبلدور ید طولایی در سخنرانی های مختلف داشت. سخنرانی جشن اول سال، سخنرانی ختم، سخنرانی عید قربان، حتی سخنرانی انقلابی ، اما در آن لحظه می دانست که سخنرانی وقتی تاثیرگذار است که گوش شنوایی باشد و چیزی که جادوآموزانش نیاز داشتند در آن لحظه عمل گرایی بود.
البته اینکه متن سخنرانی هایش را صبح در قدح اندیشه خالی کرده بود هم بی تاثیرنبود.

-چیکار داره میکنه؟
-من همیشه گفتم که دامبلدور یه تخته‌ش کمه.
-اما کارهاش نشون داده جادوگر بزرگی‌ه.
-داره دنبال چیزی میگرده؟

دامبلدور بدون توجه به جادوآموزان با عصا و چوبدستی(دو دستی) کف جنگل را بررسی میکرد و عده ای لاکپشت دیگر را هم بلند کرده بود تا ببیند احیانا روی چیزی ننشسته باشند.

-پروفسور؟ دنبال چیزی می گردین؟

دامبلدور سر بلند کرد و با لبخندی به جادوآموز هافلی نگاه کرد.
-بله فرزندم. دینگی که دنگ خطابش میکنه باید همین اطراف باشه. اگه کمی تلاش و جاه طلبی داشته باشیم و با شجاعت و هوش پیش بریم میتونیم هم استاد امتیازدهی‌تون رو با پیدا کردن دینگ برگردونیم هم سر راه مصالح به درد بخور رو جمع کنیم. به نظرم این خاک برای کاشی های کف مناسب باشه.

جادوآموزان از سخنرانی دامبلدور خمیازه ای کشیدند اما چند جمله شاخک هایشان را تیز کرده بود.
تلاش؟ جاه طلبی؟ شجاعت؟ هوش؟
آیا دامبلدور آنهارا زیر نظر داشت و میخواست که برای حل مشکل‌شان دست به کار شوند؟

قبل از اینکه دوگالیونی همه جادوآموزان بیفتد نیکلاس فلامل که کیمیاگر بود همراه عده ای از هافلی ها به سمت سنگ های اطراف رفتند تا هم دینگ و هم سنگ و خاک مناسب پیدا کنند و گوی رقابت را زیر بغل زده قهرمان شوند.

اعضای بقیه گروه ها هم به همدیگر نگاه کردند. بعد به دامبلدوری که حالا درخت ها را بلند می کرد و زیر و رویشان را می گشت نگاه کردند و بعد هافلی ها را دیدند که با تلاش و جدیت مشغول بودند.
آنها هم باید هرچه زودتر دست به کار می شدند.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۱۴ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۸:۰۹
از وسط زندگی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 160
آفلاین
هیچ کس نمی‌دانست چرا پروفسور زاموژسلی پیش قدم شده بود تا در این مسئله کمک کند. او حتی سر کلاس درسی هم نداده بود! حالا میخواست علاوه بر کمک، روش خردمندانه‌ای را هم در پیش بگیرد؟ شاید حشره‌ی سیاه کوچکش می‌توانست او را کنترل کند و او فکر خردمندانه‌ای داشت. هر لحظه به تعداد افرادی که زیر لب با هم شروع به صحبت کرده بودند، افزوده می‌شد.

-واقعا فکر خردمندانه‌ای داره؟
-نکنه سر کاریم؟
-عجیب نمیزنه؟
-شاید اون حشره‌ی عجیبش مثل موشِ سرآشپزه!
-موش سرآشپز کیه؟
-نباید جلوشو بگیریم؟ به کشتن ندمون!


در همین هنگام حشره‌ی پروفسور خودش را به لبه‌ی کلاه رساند و شروع به صحبت کرد.

-سلام خدمت همه نوگلان باغ دانش جادویی، اول که آرزو می کنم توی این کلاس خیلی بهتون خوش بگذره و همینطور من بتونم چیزی بهتون...

هنوز کلمات به طور کامل از دینگ خارج نشده بود که گوجه‌ی پلاسیده‌ای دنگی به او برخورد کرد.
جادوآموزان با آمیخته‌ای از خشم و سپاس گزاری به اطراف نگاه کردند. احتمالا حشره داشت سر کارشان میذاشت و پروفسور هم نمی‌توانست کاری از پیش ببرد اما به هرحال کسی که قرار بود امتیازدهی را انجام بدهد همین پروفسور تازه وارد بود.

-کی زد؟
-خودت بیا جلو! مرسی ازت
-باید لهت کنیم!

پروفسور زاموژسلی که از قدرت پرتاب گوجه کلاهش و همراه آن دینگ به عمق جنگل پرتاب شده بود، دست‌هایش را پشتش قفل کرد، و با حالتی که نمیشد فهمید بی تفاوتی محض است یا شوکِ غم رو به گروه عظیم دانش آموزان کرد.

-از شدت فعالیت‌های جان کاه فرسوده گشته‌ایم و بسی احساس گرسنگی می‌نماییم. همچنین دنگِ دینگمان نیز از ما جدا گشته است و این حادثه‌ی غم افزا کمکی به شرایطمان نمی‌کند. ما از امتیازدهی این خیره سران انصراف داده و مسیر خود را از ایشان جدا می‌نماییم.

و با گفتن این جملات ثقیل پروفسور از جمعیت دور شد.
جادوآموزان به شدت احساس اضطراب و گیجی می‌کردند چون هیچ استاد دیگری به دست و دلبازی پروفسوز زاموژسلی نبود و همچنین می‌شد به راحتی با کمی غذا با او مذاکره کرد اما از طرفی کسی نمی‌دانست که آیا دینگ زنده است یا مرده و اگر مرده باشد شاید بهتر بود بگذارند پروفسور از آن‌ها تا حد امکان دور شود چرا که هیچ کس از توانایی‌های استاد عجیب خبر نداشت و نمی‌دانست تا چه حد می‌تواند آن‌ها را تنبیه کند.

-جلوشو بگیریم؟
-نه! یه استاد دیگه پیدا می‌کنیم!
-از کجا؟ همین یکیم مثل اینکه زوری پیدا کردن!
-امتیاز خوب میده، حیفه؛ باید بریم دنبالش!
-من میرم دنبالش!
-نه!
-پس نمیرم دنبالش!
-نه!
-چیکار کنیم بالاخره؟

یک نفر باید تصمیم نهایی را می‌گرفت.


Light is easy to love
Show me your darkness
*
I wish I could but I don't want to
*
es-tu dans la lune؟

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۵۸ یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۱:۲۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 492
آفلاین
" خلاصه"


سرسرای عمومی هاگوارتز بر اثر طوفان تخریب شده و دامبلدور از خود جادوآموزان خواسته تا با جادو یا روش های دیگه، اونجا رو تعمیر کنن.
در ابتدا کسی تن به این کار نداد، ولی بعد از تصمیم دامبلدور برای دادن امتیاز به گروهی که اعضاش بیشترین مشارکت رو داشته باشن، همه برای بازسازی سرسرا دست به کار شدن. قرار شد تا امتیازدهی به گروه ها رو استاد درس وردهای جادویی، یعنی پروفسور زاموژسلی انجام بده.
همه به جنگل رفتن تا برای ساخت سرسرا مصالح جمع کنن و حالا جلوی درخت بلندی وایسادن تا پروفسور زاموژسلی قطعش کنه.




ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۸:۴۳:۲۰
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۸:۴۵:۱۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۲۰:۴۱:۳۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰:۲۹ یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

سوزان بونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۷:۴۴ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۵۴
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
جمعیت جادوآموزان با چهره های درهم و غرولند کنان پشت سر پروفسور زاموژسلی که حال بسیار محبوب شده بود به طرف جنگل به راه افتادند؛ دامبلدور اما کمی عقب تر از جمعیت حرکت میکرد تا بار دیگر با سیلی از گوجه، خیار های خشمگلین مواجه نشود.
سوزان هم لابه لای جمعیت اهسته راه میرفت تا زیر دست و پا له نشود.
پس از دقایقی پیاده روی در میان درختان سربه فلک کشیده جمعیت از حرکت ایستادند و به نظر می آمد حالا تقریبا به وسط جنگل، محل رویش درختان تنومند رسیده باشند.
دامبلدور آهسته و پیوسته جلو آمد و برای اینکه بین جمعیت دیده شود، با کمک جناب زاموژسلی بر روی تخت سنگ بزرگی ایستاد و صدایش را صاف کرد.

_ بابا جانیای عزیز! لطفا...

_ اهااااااااااایییی از رو کمرم بیا پایین هویییی پیرمرد! خجالت نمیکشی با اون حجم ریش روی کمر من سوار میشی!؟

ناگهان سر سبز رنگی از تخته سنگ بیرون امد و تخته سنگ چنان تکان خورد که پیرمرد با تمام اسباب و اساسیه اش نقش زمین شد.
بر زمین افتادن پیرمرد مساوی شد با خنده و تمسخر جادوآموزان که به لطف سدریک دیگوری که یکی از زرنگ های هاگوارتز بود و جناب زاموژسلی سروصدا کمترشد.
دامبلدور به عصایش تکیه داد و با کمری خمیده به سختی از جا برخاست.

_ ببینم باباجان مگه سنگ هم حرف میزنه؟

_ پیرمرد مومن سنگ چیهههه، من لاکپشتم لاکپشتتتتت!

لاکپشت عصبانی دست و پاهایش را از لاک کهنه اش بیرون کشید و ادامه داد:

_ وقتی کوچیک بودیم از دست بچه هاتون آسایش نداشتیم حالا هم شما مارو با سنگ اشتباه گرفتین!

خوشبختانه سوزان در صحبت و مذاکره با لاکپشت ها مهارت داشت، سریعا خود را از لابه لای جمعیت حیرت زده بیرون کشید‌.

_ جناب دامبلدور اگر اجازه بدین من با این لاکپشت گرانقدر صحبت کنم.

دامبلدور که از حیرت دندان مصنوعی هایش را گم کرده بود سرش را به نشانه تایید تکان داد.

_ جناب لاکپشت عزیز، ای عزیز ترین و زیبا ترین لاکپشت جهان، ای لاک قشنگ ترین لاک دار ... ینی چیز خانه به پشت جهان.... ما داشتیم از اینجا رد میشدیم و قصد توهین به لاکپشت گرانقدری چون شما رو نداشتیم، این پیرمرد مظلوم، بدبخت‌،بیچاره....

_ عهم عهم!

_ ینی چیز این مرد خیلی جوان گرامی مهربون قشنگ رو ببخشید ماهم بریم به بدبختیمون برسیم.

و بالاخره پس از ساعت ها چرب زبانی سوزان لاکپشت راضی شد پروفسور دامبلدور را حلال کند و برود پی زندگی اش.
در این فاصله جادوآموزان هم یک چرت کوتاهی زده بودند و باز همگی باهم به راه افتادند و لحظه ای بعد جلوی درخت اسمان خراش پیری از حرکت ایستادند، پروفسور زاموژسلی که حسابی ژست ماگل های قوی را گرفته بود تبر رنگی رنگی و ربان پیچ شده ای را که پلاکس تزیین کرده بود برداشت و ضربه ای به درخت زد، اما پس از چند ثانیه خودش برای اینکه آبرو ریزی نشود تبر را بر زمین گذاشت و چوبدستی از را در دست گرفت.

_ جنابمان قصد در قطع کردن درخت با روشی خردمندانه داریم...


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۵:۳۸:۳۶
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۶:۲۰:۱۰
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳ ۱۰:۱۸:۵۴







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.