جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-هکتورنه! خواهش می کنم! هکتور نمی تونه این کار رو انجام بده! بدبخت می شیم...می میریم...نابود می شم. به هلاکت می رسیم. به نابودی سوق داده...

-درست کردم تموم شد!

متاسفانه یکی از ویژگی های اساسی هکتور، سریع المعجون بودنش بود. یعنی به محض این که احتیاجی به معجونی احساس می شد، و یا اسم معجونی آورده می شد، هکتور به طور خودکار شروع به ساختن آن معجون می کرد. و تا گرفتن نتیجه از پای نمی نشست!

ای کاش می نشست...

چون بدون این که منتظر اظهار نظر یا ابراز مخالفت مرگخواران بشود معجون را روی جسد نجینی ریخت.

و جسد، در مقابل چشمان ناباور مرگخواران تبدیل به کود شد! حتی خود هکتور هم باورش نمی شد. چشمانش را مالید...و به جسد خیره شد.
-ک...ک...کود شد؟...یعنی...واقعا...عمل کرد؟

مرگخواران همچنان بی حرکت باقی مانده بودند. اگر در همان لحظه جسد دوباره تشکیل می شد و به جمعشان حمله می کرد اصلا تعجب نمی کردند. ولی از آن جایی که چنین اتفاقی نیفتاد، باروفیو که خونسردی روستایی اش مانع از تعجب بیش از حدش می شد بیلی برداشت و کود را جمع آوری کرد.
-این ره می ریزیم توی گلدون گوشتخواره. بخوره گوشت بشه به تنش ره!

این مشکل حل شده بود...مشکل لینی هم بدون این که مرگخواران متوجه باشند حل شده بود و لینی به صورت لکه ای آبی رنگ روی دیوار خودنمایی می کرد.

با حل مشکل، گروه اول برگشتند سر جلسه.

-خب؟ هورکراکس بعدی؟ کسی نظری نداره؟
-من یه نظری دارم البته...ارباب به موقعی به من فرمودن که یه چیز مهمی رو پای درخت سرو بلندی در جنگل های آلبانی دفن کردن...چیز مهم چیه؟ هورکراکسه خب!

همه سری به نشانه تایید تکان داده و بدون فوت وقت رهسپار شدند.

ولی...

گل گوشتخوار با خوردن کود جدیدش رشد کرد...رشد کرد...و باز هم رشد کرد...تا این که شاخ و برگش داخل چشم و چال رودولف که در اتاق کناری نشسته بود فرو رفت.
رودولف نگاهی به گیاه انداخت.
-این چشه؟...اینا چیه در آورده؟ مثل...یه عالمه...

بلاتریکس حرفش را کامل کرد.
-مثل یه عالمه نجینی کوچولو می مونن...این خائنا دارن چیکار می کنن؟ الانم که غیبشون زده. کجا رفتن؟

-ج...جنگل...های...آل...بانی...

این صدای ضعیفی بود که از لکه آبی رنگ روی دیوار به گوش رسید...و سپس لکه با سرعتی بسیار غم انگیز از روی دیوار به طرف زمین فرو ریخت...و بدین ترتیب لینی آخرین وظیفه اش را قبل از مرگ انجام داد.

بلاتریکس اهمیتی به لینی و لکه اش نمی داد.
- رفتن جنگلای آلبانی...باید جلوشونو بگیریم! ما هم می ریم همون جا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 8 شهریور 1395 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها وحشت زده در حالیکه دست و پایشان را گم کرده بودند در طول اتاق به بالا و پایین می پریدند. لنگه های کفش بود که از هر سو برای تکه روح پرت میشد.

- بزن اونورش. نزار بره سمت دریچه.
- نه نزن رم می کنه!
- یکی اون طلسم ایجاد بطری رو بگه تا روحه از بین نرفته!
- هی تو.... اسنیپ... پاشو تو هم یک کاری بکن ! یه بطری چیزی نداری؟!

اسنیپ که هنوز در حالت شوک به سر می برد، بدون اینکه چشم از جسد ناجینی بردارد و به پرسنده سوال نگاه کند دستش را درون ردایش کرد و بطری خالی را به مرگخوار داد.
- یالا بچه ها. رمش بدین این سمت. من بطری رو تهیه کردم. لاوگود مگه کاغذه که فوتش میدی!

بار دیگر سیل کفش ها به سمت روح روانه شد. اما دیگر کار از کار گذشته بود روح با صدای پاقی به توده ای از دود تبدیل شد و به آرامی محو شد.
- ای داده بیداد!
- بدبخت شدیم!
- حالا چه خاکی به سرمون بریزیم!
- نابود شدیم!
- به سپیدی پیوستیم!
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

در میان اشوبی که با کار آریانا اغاز شده بود هیچ کس متوجه لکه آبی رنگی که بر روی دیوار نقش بسته بود نشد. ظاهرا لنگه کفشی تنها شاهد را از میان برداشته بود!
***

10 دقیقه بعد

سکوت وهم انگیزی اتاق را در بر گرفته بود. بالاخره اسنیپ به خودش آمد و از جایش برخاست.
- احمقا! یعنی یه لحظه فکر نکردین وقتی روح آزاد شد باید بلافاصله اونو بگیریم! اصلا من نمی دونم این چرا باید اینجا باشه! یه دامبلدور یه دامبلدوره! ابلیوی اَت! دختره احمق، هرچی دیدی و انجام دادی فراموش می کنی! هرگز اینجا نبودی و از جریانات بی خبری!
- داری چیکار می کنی!
- دارم جون خودمونو نجات می دم.

اسنیپ با خشم به سمت اریانا که مات و مبهوت در جایش ایستاده بود رفت و پشت یقیه اش را گرفت و او را از در بیرون انداخت.

آرسیونوس در حالیکه این پا و آن پا می کرد با ترس و لرز گفت:
- حالا چطوری این گندی که زده شد را جمع کنیم!

وینست در حالیکه نامطمئن به نظر می رسید پیشنهاد کرد:
- چطوره هکتور با اون مجعون کودسازش ناجینی رو تبدیل به کود کنه و بارفیو سریع اون پای درختچه های گوشتخوار لرد بریزه.
- من موافقم.
- منم.
با اعلام آمادگی. همه به سرعت دست به کار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 7 شهریور 1395 08:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که لینی ویز ویز کنان توی اتاق پرواز میکنه جلسه حالت جدی تری به خودش میگیره.

-خب؟کسی نظری نداره؟ما باید سریعتر یه هورکراکس پیدا کنیم.ارباب حالش داره بدتر میشه.
-من یه نظری دارم.بریم کتابو بخونیم و هورکراکسا رو پیدا کنیم.

اخمای درهم کشیده شده و نگاهای چپ چپ به لاکرتیا میفهمونه که پیشنهادش اصلا خوب نبوده. برای همین پیشنهادشو عوض میکنه: خب برگردیم سراغ چیزای مورد علاقه ارباب. به نظر من واضح ترین هورکراکس جلوی چشمای ما قرار داره. دقت کنین.

مرگخوارا به چشمای هم زل میزنن. یکی عینکشو درمیاره و به شیشه هاش خیره میشه ولی هورکراکسی نمیبینه. اینجاست که لاکرتیا ازکوره درمیره و به میز اشاره میکنه.
-اینو میگم بابا. این!

مرگخوارا تازه متوجه نجینی میشن که دراز به دراز روی میز افتاده و هرازچندگاهی یه تکونی میخوره.

آرسینوس با ترس میپرسه:
-یعنی...ما...نجینی رو...

شپلق!

هضم این صحنه چه برای مرگخوارا و چه برای خوانندگان عزیز کار سختیه. ولی چه میشه کرد؟ اتفاق افتاده و منم مجبورم توضیحش بدم.
درحالی که مرگخوارا هنوز جمله لاکرتیا رو هضم نکردن، آریانا پریده بود روی میز. با قمه ی بزرگی که تو دستش بود توی سر نجینی کوبیده بود و اونو از وسط دو شقه کرده بود!
مرگخوارا شوکه شدن!
مرگخوارا ترسیدن!
مرگخوارا...تکه روحی رو دیدن که برخلاف روح های معمولی رنگش سیاه بود. روح که انگار تازه از خواب بیدار شده با کلافگی به طرف آسمون پرواز میکنه.
-آهای! یکی اونو بگیره. قبل از این که به جهنم واصل بشه.

مرگخوارا با عجله دنبال بطری یا ظرفی میگشتن که روحه رو توش بندازن که صدای بلاتریکس از پشت دیوار به گوش میرسه:کسی نجینی رو ندیده؟ ارباب نجینی رو برای صرف عصرانه احضار کردن.نجینی؟ عصرانه!

این طرف دیواریا میتونستن خیلی سریع جسد نجینی رو قایم کنن. ولی چیزی که فراموش کرده بودن مگس آبی رنگی بود که هنوز توی اتاق ویز ویز میکرد و احتمالا همه چیز رو دیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1395/6/7 9:12:30
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1395 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره و پس از گذشت ساعاتی طولانی که هر دو گروه را خسته و کلافه کرده بود، آریانا خشت آخر را به زور بین سوراخ دیوار چپاند و با پشت دست عرقش را خشک کرد.
- بلاخره تموم شد.

ززززززززز!

تـــــــــق!

آریانا مشتی ملات برداشت و به نقطه ای که صدا از آنجا می آمد کوبید.
- من خیلی باهوشم. درزش رو گرفتم.

گروه آهی کشیدند و دوباره دور میز نشستند تا به ادامه صحبت هایشان بپردازند.
- داشتیم فکر میکردیم چجوری برسیم به مستراح تالار اسلیترین. ما که همه اسلیترینی نیستیم.
- معجونِ...
- اگه نظر منه ره بپرسید میگم که گاومیش ها ره بفرستیم در تالاره ره خراب کنن. ما بتونیم بریم تو.

ززززززززززززززز!

- حالا من چی بپوشم؟ به نظرتون لاک جیگری بزنم یا زرشکی تیره.

ززززززززززززززز!

- گافش مکسوره!
- یه دقیقه ساکت باشید همگی!

با شنیده شدن صدای فریاد لاکرتیا سکوت، محل گردهمایی را فرا گرفت که البته دوام چندانی نداشت.

زززززززززززززززززززز!

زززززززززز!

ززززز!

زز!

- مگس اومده!
- چی چی آورده؟
- بال و پرش رو!
- بِکَن و ببر!
- با صدای چی؟
- ویبره!

ملت مرگخوار با چهره هایی دو نقطه خط شده به هکتور و ریگولوس خیره شده بودند که به شکلی بسیار جلف، خاله شنل باف بازی میکردند. در نهایت آریانا که خود را از همه باهوش تر میدید کنترل اوضاع را به دست گرفت.
- ما وقت این بازی های بچگانه رو ندارم. بهتره از کمی حشره کش استفاده کنیم و به بحثمون ادامه بدیم.
- معجون حشره کش بدم؟

مگس آبی رنگ جانش را در خطر میدید.

ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!
ویزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-امممممم...سلام!

کسی از سلام بی موقع همراه با لبخند گل و گشاد رز، استقبال نکرد. دو گروه با خشم و نفرت به هم خیره شده بودند.

-مگه نمی بینین ما این جا در حال مشاوره هستیم؟
-مگه خودتون نمی بینین ما این جا بیشتر در حال مشاوره هستیم؟
-دیوارو چرا خراب کردین؟
-خودتون خراب کردین...همین رودولف با این هیکلش به دیوار تکیه داده...خراب شده.
-ما که شنیدیم یکی گفت اکسپلیارموس!
-و از کی تا حالا اکسپلیارموس دیوار خراب می کنه؟
-از وقتی این مرگخوار شد!

بیست و چهار انگشت اشاره به طور هم زمان به طرف آریانا گرفته شد. البته گروه دوم فقط دوازده نفر بودند...ولی برای تاکید بیشتر روی قضیه، از هر چه انگشت اشاره که در بساطشان بود استفاده کرده بودند.

رز به جایی که قبلا دیوار قرار داشت رفت و با تمام وجود سعی کرد ریشه دوانده و رشد کند. رز مرگخوار فداکاری بود...قصد داشت با شاخ و برگش دیواری بین دو گروه ساخته و مانع از درگیری شود.

رز به ذهنش فشار آورد...سرخ شد...سفید شد...و ...

پق!

این صدای غنچه کوچکی بود که در اثر فشار آوردگی، به طور ناگهانی باز شده بود...و اصلا از این وضعیت راضی به نظر نمی رسید. رز در حالی که غنچه اش را نوازش می کرد رو به آریانا کرد.
-به نظر من همون کسی که دیوارو خراب کرده باید تعمیرش کنه!


نیم ساعت بعد:

آریانا در حالی که دستمالی به موهایش بسته بود، پس از ریختن ماده ای سفید رنگ روی ردیف آجر های روی زمین، شروع به چیدن ردیف بعدی کرد.

و در این حین جلسه دو گروه همچنان ادامه دارد.

-پیست...پیست...آریانا...یه سوراخی چیزی رو دیوار بذار ببینیم اینا دارن چی به هم می گن.
-تسترال...اگه سوراخ بذاره که اونا هم می فهمن ما چی داریم می گیم.

صدایی از آن سوی دیوار: آهای...ما داریم می شنویم چی می گین!
و صدایی بسیار آرام تر: به نظر من ایده فرستادن لینی به عنوان جاسوس عالیه...اون حشره اس. می تونه وارد اتاق بشه و سرو گوشی آب بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با خوشحالی اعلام آمادگیت کرد.
- آره من حاضرم برای ارباب هر کاری بکنم! مال خودمه.
- ولی لینی وزوز می کنه.
-

مرگخواران گروه اول دوباره به فکر فرو رفتند.
- منو بفرستین برم به ساحره هاشون علاقه خاص کنم، نقشه ها رو بدزدم.
- من یه رز جادویی ام! میتونم تو اتاقشون جوانه بزنم.
-

اتاق دوم
- اصلا گیریم رسیدیم به مستراح. چجوری قراره هورکراکس رو از بین ببریم؟
- اکسپلیارموس!

دیوار بین دو اتاق با صدای مهیبی فرو ریخت و دو گروه در سکوت به یکدیگر خیره شدند.

- اوه ببخشید. فقط می خواستم یه راه حل بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه دوم باید از کارای گروه اول اطلاع پیدا میکردن. یا دقیق تر، جاسوس گروه دوم باید از کارای گروه اول اطلاع پیدا میکرد. و صد البته خوب نبود اگر که گروه اول از وجود جاسوس گروه دوم اطلاع پیدا می کرد.

- نیاز به جاسوس نداریم. هدف اول بیخ گوششونه. هدف اولشون بی شک منم. من روح اربابم! جان اربـــ...
- نخیر اون منم که روح اربــا...

حرف رودولف و روفوس با شنیده شدن صدای شترق بلندی قطع شد. بلاتریکس ساحره ی خفنی بود ها. شکنجه گر قهاری هم بود ها. مامان بابای نویل لانگ باتمو هم ناکار کرده بود ها. ولی بلخره بعضی وقتا روشای سنتی بهتر جواب میدن. بلا با چوبدستیش دو تا ماهیتابه ظاهر کرده بود و به سمت رودولف و روفوس پرتاب کرده بود.

-به نظر من بهترین جاسوس همین بانزه.شنلشو در میاره، قشنگ نامرئی و خوف. میره تو اتاق و نمیبیننش و جاسوسی هم راحته.
- نابغه؟
- جونِ نابغه؟
- بانز چطوری باید بدون اینکه اونا بفهمن از در رد شه که بتونه بره توی اتاق؟

اتاق در سکوت فرو رفت یهو. اعضای گروه دوم تا اومدن در سکوت اتاق تصمیم بگیرن، تا اومدن به فکر فرو برن که باید چیکار کنن، تا اومدن ایده پیدا کنن، سکوت اتاق با وزوز پیکسی خراب شد. بفرما. مرگخوارا میخواسن فکر کنن ها. بلخره تو یه سوژه اینا نشستن فک کنن. میبینی؟ نه که نخوان ها. نمیشه اصلا!

- لن... وزوز نکن!

ویــــزززز ویــــززز


- قرار شد وز وز نکنــ...
-خودش بود!

سر همه به سمت وینکی برگشت.
- این حشره تونست بدون اینکه جلب توجه کرد، رفت و جاسوسی کرد! وینکی جنِ پیشنهاد دهنده ی خوب؟

وینکی دقیقا سمت چپ مرگخوارا نشسته بود. و لینی دقیقا سمت راست مرگخوارا. در نتیجه همه ی بقیه ی مرگخوارا سرشونو صد و هشتاد درجه چرخوندن، تا بتونن همه شون به لینی خیره بشن.

-

لینی یه پیکسی بود. و یه پیکسی، بهترین گزینه برای جاسوسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شکارچیان هورکراکس به فکر فرو رفتند...لرد سیاه جادوگر چندان علاقه مندی محسوب نمیشد...آنها باید سخت فکر میکردند تا به علاقه لرد پی می...

_آفتابه سالازار!

آم..بله...خب...شکارچیان هورکراکس به سمت گوینده این جمله یعنی ریگولوس بلک برگشتند...
_آفتابه سالازار دیگه چه کوفتیه؟
_باو...همون افتابهه که تو مستراح تالار اسلیترینه،ارباب گفت بهش دست نزنید متعلق به جد ماست و خیلی مهمه!
_چرا فکر میکنی اون افتابه میتونه هورکراکس باشه؟
_چون متعلق به جد اربابه و برای ارباب مهمه و ما نباید بهش دست بزنیم!
_هوممم...از یه ریگولوس بعید بود این میزان از منطق!
_
_خب...پس اولین هدف...افتابه سالازار،واقع شده در مستراح تالار اسلیترین!
_حالا چجوری بریم مستراح تالار اسلیترین؟!

اتاق بغلی،اتاق جلسات گروه دوم!

گروه دوم دور یک میز نشسته بودند و هر کدام از انها با کنار دستیشان در حال صحبت کردن بودند...همهمه ای اتاق را فرا گرفته بود که بلاخره با سرفه های ساختگی لینی وارنر،این همهمه فرو نشست...
_اهم اهم...خب...همونطور که میدونید اینجا جمع شدیم تا در مورد چگونگی مقابله با اون مرگخوارهایی که به دنبال نابود کردن هورکراکس ارباب هستن،بحث کنیم...خب...کسی نظری نداره؟
_بحث نداره...باید جلوشون رو بگیریم!
_عقبشون رو هم!
_باید ساحره هاشون رو بگیریم!
_کریشیو رودولف!
_به نظر من اولین گام اینه که یه جاسوس بفرستیم بفهمیم اصلا کدوم هورکراکس ارباب رو قراره نابود کنن که جلوشون رو بگیریم!

مرگخواران حاضر در آن اتاق به فکر فرو رفتند...به نظر درست بود،آنها باید یک طور از نقشه های گروه اول اطلاع پیدا میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق جلسات گروه اول:


نوشته درخشانی روی در اتاق خودنمایی میکرد.

شکارچیان هورکراکس!


وندلین با عصبانیت چوب دستی اش را به طرف نوشته گرفت و آن را محو کرد.
-این دیگه چیه! قصد دارین توجه کیو جلب کنین؟ ارباب؟ یا گروه خشمگین لسترنج ها؟

-به نظرت جدی گفتن؟ یعنی واقعا میخوان جلوی ما رو بگیرن؟

ریگولوس نمیدانست. آرسینوس هم نمیدانست. ولی اهمیتی هم نمیدادند.
-اونا رو فراموش کنین.روی نقشه تمرکز کنین.هورکراکسا ممکنه خیلی بیشتر از تعدادی باشن که فکر میکنیم. کافیه چند تاشونو پیدا کنیم. به چیزایی که لرد بهشون علاقه داره فکر کنین. از همین خونه شروع کنیم.لرد از چی خوشش میاد؟

-از من!

نگاه ها به سمت کراب برگشت.

-چرا نگاه هاتون به سمت من برگشت؟ نمیاد؟

لادیسلاو در حالی که حتی به خودش زحمت نگاه کردن به کراب را نمیداد شروع به صحبت کرد.
-اتفاقا به نظر من بسی درست است.بنابراین در بدو شروع ماموریت این کراب را نابود کرده، ماموریتمان را گامی به پیش ببریم! نظرتان چیست؟

زمزمه های "موافقم" از هر طرف بلند شد.

-راست میگه. همینه. اولین هورکراکس خودشه. بزنین نیست و نابودش کنین.
-این تو گروه ما چیکار میکنه آخه؟
-قیافه شو!
-شنیدم از سوسک هم میترسه. لکه ننگ!

کراب ترک خورد...باز دوباره! در هر ماموریت یه بلایی سرش می آمد. کراب جادوگر شکننده ای بود. ولی این بلایی بود که خودش بر سر خودش آورده بود. لعنت بر دهانی که بی موقع باز شده بود.
-به نظر من در مسیر اشتباهی قرار گرفتیم.سوال اول، مسیر درست بود. لرد تو این خونه از چی خوشش میاد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1395/6/5 2:26:36
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1395 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-کروشیو!

رودولف روی زمین افتاد و فریاد زنان شروع به پیچ و تاب خوردن کرد.
-ارباب خواهش می کنم...بسه دیگه...نمی تونم تحمل کنم! من اصلا دیگه کاری به کار ساحره ها ندارم!

لرد سیاه شکنجه را متوقف کرد. نیم نگاهی به رودولف انداخت و در حالی که شنل سیاه رنگش پشت سرش موج بر می داشت از اتاق خارج شد.

چهره در هم کشیده شده رودولف خیلی سریع تر از چیزی که اصولا منطقی می نمود، از هم باز شد.
از جا بلند شد. گرد و خاک روی ردایش را تکاند.
-دیگه از این وضع خسته شدم...داریم بهش دروغ می گیم!

بلاتریکس به همسرش نزدیک شد. نه برای کمک!
-هی...ساکت باش. هنوز به اندازه کافی دور نشدن. ممکنه بشنون!

لینی پرواز کنان روی شانه لادیسلاو نشست.
-خب...دیگه اونقدرا هم دروغ نیست که. تو الان شکنجه شدی دیگه. نشدی؟

رودولف شانه هایش را بالا انداخت.
-نه چندان...بیشتر شبیه فشار بود...فشار کم! مثل ماساژ! حتی می تونم بگم خستگیم در رفت! ارباب باید دوباره بره سنت مانگو...ولی قبول نمی کنه.

-چون همین هفته پیش با هویت جعلی اونجا بود. حتی حاضر نشد معاینه اش کنن...همین جوری ول کرد و برگشت.

سنت مانگو بی فایده بود.

اعتراف به این موضوع برای مرگخواران بسیار دردناک بود. ولی همگی به خوبی می دانستند که طلسم های لرد سیاه به خوبی گذشته عمل نمی کند...حتی قابل مقایسه با قبل هم نبود! به لطف ایفای نقش فوق العاده مرگخواران، لرد سیاه اطلاعی از این موضوع نداشت.

-ارباب خراب شده!
-ببند دهنتو! تو حق نداری همچین حرفی بزنی!
-هممون می دونیم چرا این اتفاق افتاده...روح چیزی نیست که بشه باهاش شوخی کرد. و ارباب...روحشونو تکه تکه کردن
-به خاطر ما! به خاطر ارتش سیاه...که باشن. که حمایت کنن.
-آره... . ولی مگه نشنیدی سیبل چی گفت؟ اون تکه ها عمر محدودی دارن. الان دارن از بین می رن. قبل از این که خودبخود از بین برن باید...

ریگولوس شدیدا به فکر فرو رفته بود. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
-باید پیداشون کنیم! باید فکری برای این موضوع بکنیم. وگرنه روز به روز ضعیف تر می شه...باید حداقل چند تا از هورکراکسا رو پیدا کنیم...نابودشون کنیم...و قبل از این که روحی که داخلشه از بین بره، اونو بگیریم و بیاریم و به روح اصلی لرد پیوند بزنیم!

صدای فریاد اعتراض بلاتریکس بلند شد:
-فکرشم نکنین...ما هورکراکس های ارباب رو نابود کنیم؟ این کارکثیف فقط ازاون بچه پاتر و دار و دستش بر میاد.

ریگولوس مصمم از جا بلند شد.
-کیا با من موافقن؟ کیا حاضرن همراه من بیان؟

مرگخواران به هم نگاه کردند...ترس و تردید در چهره همه موج می زد. و نگاه تهدید آمیز بلاتریکس که روی صورت تک تکشان به گردش در آمده بود.

بعد از حدود یک دقیقه دست های لرزان مرگخواران به آرامی بلند شد...
لادیسلاو زاموژسلی ، لاکرتیا بلک، آریانا دامبلدور، باروفیو، هکتور دگورث گرنجر،, گیبن، وینسنت کراب، وندلین شگفت انگیز، زنوفیلیوس لاوگود، آرسینوس بلک، و سرانجام سوروس اسنیپ!

هیچ یک لبخند نمی زدند.

-ما این کار رو انجام می دیم...دست رو دست نمی ذاریم تا ارباب ذره ذره نابود بشه.

بلاتریکس همچنان با خشم و ناباوری به گروهی که رو به رویش قرار داشت خیره شده بود. در حالی که گروه دیگری متشکل از روونا ریونکلاو، لینی وارنر، رودولف لسترنج، نیوت اسکمندر، دای لوولین، مورفین گانت، وینکی، کنت الاف، بانز، رز ویزلی، و روفوس اسکریم جیور پشت سرش قرار گرفته بودند.
-ما هم جلوتونو می گیریم...به هر قیمتی که شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1395/6/5 2:11:09