سوژه جدید:-کروشیو!
رودولف روی زمین افتاد و فریاد زنان شروع به پیچ و تاب خوردن کرد.
-ارباب خواهش می کنم...بسه دیگه...نمی تونم تحمل کنم! من اصلا دیگه کاری به کار ساحره ها ندارم!
لرد سیاه شکنجه را متوقف کرد. نیم نگاهی به رودولف انداخت و در حالی که شنل سیاه رنگش پشت سرش موج بر می داشت از اتاق خارج شد.
چهره در هم کشیده شده رودولف خیلی سریع تر از چیزی که اصولا منطقی می نمود، از هم باز شد.
از جا بلند شد. گرد و خاک روی ردایش را تکاند.
-دیگه از این وضع خسته شدم...داریم بهش دروغ می گیم!
بلاتریکس به همسرش نزدیک شد. نه برای کمک!
-هی...ساکت باش. هنوز به اندازه کافی دور نشدن. ممکنه بشنون!
لینی پرواز کنان روی شانه لادیسلاو نشست.
-خب...دیگه اونقدرا هم دروغ نیست که. تو الان شکنجه شدی دیگه. نشدی؟
رودولف شانه هایش را بالا انداخت.
-نه چندان...بیشتر شبیه فشار بود...فشار کم! مثل ماساژ! حتی می تونم بگم خستگیم در رفت! ارباب باید دوباره بره سنت مانگو...ولی قبول نمی کنه.
-چون همین هفته پیش با هویت جعلی اونجا بود. حتی حاضر نشد معاینه اش کنن...همین جوری ول کرد و برگشت.
سنت مانگو بی فایده بود.
اعتراف به این موضوع برای مرگخواران بسیار دردناک بود. ولی همگی به خوبی می دانستند که طلسم های لرد سیاه به خوبی گذشته عمل نمی کند...حتی قابل مقایسه با قبل هم نبود! به لطف ایفای نقش فوق العاده مرگخواران، لرد سیاه اطلاعی از این موضوع نداشت.
-ارباب خراب شده!
-ببند دهنتو! تو حق نداری همچین حرفی بزنی!
-هممون می دونیم چرا این اتفاق افتاده...روح چیزی نیست که بشه باهاش شوخی کرد. و ارباب...روحشونو تکه تکه کردن
-به خاطر ما! به خاطر ارتش سیاه...که باشن. که حمایت کنن.
-آره... . ولی مگه نشنیدی سیبل چی گفت؟ اون تکه ها عمر محدودی دارن. الان دارن از بین می رن. قبل از این که خودبخود از بین برن باید...
ریگولوس شدیدا به فکر فرو رفته بود. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
-باید پیداشون کنیم! باید فکری برای این موضوع بکنیم. وگرنه روز به روز ضعیف تر می شه...باید حداقل چند تا از هورکراکسا رو پیدا کنیم...نابودشون کنیم...و قبل از این که روحی که داخلشه از بین بره، اونو بگیریم و بیاریم و به روح اصلی لرد پیوند بزنیم!
صدای فریاد اعتراض بلاتریکس بلند شد:
-فکرشم نکنین...ما هورکراکس های ارباب رو نابود کنیم؟ این کارکثیف فقط ازاون بچه پاتر و دار و دستش بر میاد.
ریگولوس مصمم از جا بلند شد.
-کیا با من موافقن؟ کیا حاضرن همراه من بیان؟
مرگخواران به هم نگاه کردند...ترس و تردید در چهره همه موج می زد. و نگاه تهدید آمیز بلاتریکس که روی صورت تک تکشان به گردش در آمده بود.
بعد از حدود یک دقیقه دست های لرزان مرگخواران به آرامی بلند شد...
لادیسلاو زاموژسلی ، لاکرتیا بلک، آریانا دامبلدور، باروفیو، هکتور دگورث گرنجر،, گیبن، وینسنت کراب، وندلین شگفت انگیز، زنوفیلیوس لاوگود، آرسینوس بلک، و سرانجام سوروس اسنیپ!
هیچ یک لبخند نمی زدند.
-ما این کار رو انجام می دیم...دست رو دست نمی ذاریم تا ارباب ذره ذره نابود بشه.
بلاتریکس همچنان با خشم و ناباوری به گروهی که رو به رویش قرار داشت خیره شده بود. در حالی که گروه دیگری متشکل از روونا ریونکلاو، لینی وارنر، رودولف لسترنج، نیوت اسکمندر، دای لوولین، مورفین گانت، وینکی، کنت الاف، بانز، رز ویزلی، و روفوس اسکریم جیور پشت سرش قرار گرفته بودند.
-ما هم جلوتونو می گیریم...به هر قیمتی که شده!