نام و نام خانوادگی:روندا فلدبری
لقب :شازده ، رونی
جنسیت :مونث
سن : سیزده
فرزند : دوم
رده ی خونی : اصیل زاده
نام گروه : هافلپاف
چوبدستی : طولش ۳۶ و از چوب درخت بلوط و مغزش قلب اژدها هست
جارو : نیمبوس ۲۰۰۱
توانایی : کنترل اشیا توسط ذهن ،سرعت زیاد ،تغییر رنگ چشم
تایپ شخصیتی : estp
ویژگی ها : دختری نسبتا صادق ، شاد و سرحال ، کمی شیطون ،مغرور و کنجکاو که برای شادی اطرافیانش هر کاری میکنه ، باهوش و کمی زیرک
علاقه مندی : گربه ها و سگ ها ، انیمه ،کتاب ، موسیقی گوش
دادن،کسانی که دوستم دارن
تنفرات : کسانی که مانع پیشرفتم میشن، کشیدن موی سرم توسط دیگران،برداشتن وسایلم بدون اجازه، جادوی سیاه
حیوان خانگی : گربه
پاترنوس : گربه
ظاهر : یک دختر بسیار زیبا ، جذاب و دوستداشتنی با موهای نارنجی رنگ متمایل به قهوه ای با قد ۱۶۰سانتی متر رنگ نورمال چشمان بنفش ، موهای جلو چتری و مو های پشت تا سر شونه ها
***
لطفا این رو جایگزین کنید
انجام شد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[chat]] شخصیت خودتون رو معرفی کنید
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
نورا پردفوت
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: امروز ساعت 08:32
از: دنیا وارونه
پستها:
250

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/24
تولد نقش: 1402/10/25
آخرین ورود: پنجشنبه 15 مرداد 1405 04:39
از: همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
پستها:
153

نام کوتاه: نیوتن/نیوت اسکمندر
نام کامل: نیوتن آرتمیس فیدو نیوت اسکمندر (Newton Artemis Fido "Newt" Scamander)
گروه: هافلپاف
تاریخ تولد: ۲۴ فوریه ۱۸۹۷
محل تولد: بریتانیا - انگلستان
وضعیت خونی: دورگه یا خون خالص
رابطه عاشقانه: پورپنتینا گلدستاین
بوگارت: شغل اداری (نخندین واقعا ترسناکه! مخصوصا اگ قیمت بازار ارز نوسانی باشه!
)
پیشه: کارمند بخش جانوری دپارتمان مقررات و کنترل موجودات جادویی( وی نتوانست بر بوگارت خود غلبه کند و به عبارتی، از هرچه می ترسید، سرش آمد!
)
جانورشناس جادویی
نویسنده
وفاداری: خانواده اسکمندر
خانواده گلدستاین
مدرسه هاگوارتز
آلبوس دامبلدور
ارتش خود( بله! درست خوندین! داعاشتون خودش ارتش داره!
)
وزارت جادوی بریتانیا
محفل مرلین( در مواردی محفل ققنوس!
)
شهرداری شهر زموت
ارباب شهر زموت
***
نیوتن آرتمیس فیدو نیوت اسکمندر (Newton Artemis Fido "Newt" Scamander) یک جادوگر انگلیسی، متولد ۲۴ فوریه ۱۸۹۷ است. او جادوگری مشهور و نویسنده کتاب جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها است. اسکمندر در اوایل زندگی نسبت به موجودات جادویی علاقهمند شد که این موضوع تحت تاثیر پرورش دادن هیپوگریفهایی توسط مادر او بود. او در مدرسه جادوگری هاگوارتز تحصیل کرد و در آنجا به گروه هافلپاف پیوست. نیوت در زمان حضورش در هاگوارتز محکوم به اخراج شد، اگرچه آلبوس دامبلدور که مربی دفاع در برابر هنرهای تاریک بود، بیگناهی او را تشخیص داد و به شدت به این موضوع اعتراض کرد.
نیوت اسکمندر به وزارت جادو پیوست و دو سال را در دفتر جابجایی الفها کار کرد، و سپس به بخش جانوری رفت. در سال ۱۹۱۸ او توسط آگوستوس وورم از ناشری به نام آبسکیورس بوکز سفارش نوشتن کتاب «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» را دریافت کرد. این کتاب به یکی از پرفروشترینها کتابها تبدیل شد و از این رو اسکمندر تبدیل به متخصصی معتبر در زمینه جانورشناسی جادویی شد. او به شدت درگیر جنگ جهانی جادوگری شد و در این مقطع با پورپنتینا گلدستاین همکاری کرد و در سه مقطع مختلف گلرت گریندلوالد را به مبارزه طلبید. او بعدها با گلدستاین ازدواج کرد و آنها حداقل یک فرزند را به دنیا آوردند. در اوایل دهه ۱۹۹۰ او بازنشسته شد و در این مقطع او در شهرستان دورست زندگی میکرد.
شخصیت و خصوصیات:
نیوت اسکمندر فردی فداکار بود که به طور خستگی ناپذیر اطلاعات جدیدی را برای کتابش «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» گردآوری میکرد، حتی زمانی که ظاهرا بازنشسته شده بود. به عنوان یک مرجع در زمینه جادوشناسی، آثار او در سراسر جامعه جادوگران مورد احترام بود. نیوت به عنوان فردی عجیب و غریب توصیف شده است که در کنار موجودات احساس راحتی بیشتری نسبت به انسانها دارد. تماس چشمی و نزدیک بودن به فرد دیگری معمولا او را بسیار ناراحت میکند. او اعتراف کرده است که بیشتر مردم او را آزاردهنده میدانستند. نیوت به ویژه در مورد زنانی که نسبت به آنها احساساتی داشت خجالتی بود، زیرا عمیقا در تلاش بود تا احساسات خود را نسبت به همسر آیندهاش، تینا گلدستین بپذیرد.
او هنگام برقراری ارتباط با افراد دیگر اغلب مردی بسیار بیدست و پا بود که در نظر همسالان خودش سازشناپذیر و غیرعادی بود. او همراهی با جانوران جادویی خود را ترجیح میداد و از آسیب رسیدن به آنها وحشت داشت. بر خلاف برادر بزرگترش که مورد احترام مافوقش بود، مقامات وزارت (به جز برادرش و لتا لسترنج) برای او احترام زیادی قائل نبودند.
گفته شده است که در زیر شخصیت ناهنجار و مشکلات اجتماعی که نیوت داشت، اما به همانند یک هافلپاف مردی با اصول عالی و شفقت عمیق بود که هرگز بر اساس میراث یا اعتقادات مردم تبعیض قائل نمیشد. او حتی یک بار هم برای رسیدن به اهدافش قوانین اخلاقی خود را کنار نگذاشت. او نسبت به افراد غیرجادوگر مودب بود و هیچ یک از تعصبات معمول جادوگران را نسبت به ماگلها نداشت. نیوت همچنین تحسین بسیاری را از دامبلدور دریافت کرده است.
داستان زندگی وی، از زبان خود وی! :
درود.
آقا ما بچه بودیم، خواستیم بریم با بچه ها بجوشیم. نتونستیم بجوشیم و نجوشیده اومدیم بیرون! چون دیدیم اوضاع، اوضاعی نیست. یکم بزرگتر شدیم، اومدیم مدرسه. اونجا یه آلبوسی بود، از نوع دامبلدور.(در دمبلی!) این خیلی با ما خوب بود. ماهم باهاش خوب بودیم. بعد خلاصه اونجا گفتیم دیگه آدم باشیم و مث آدم درس بخونیم. موفق بشیم. دکتر مهندس... چیز... کارآگاه یا وزیر بشیم. نشدیم! بجاش اخراج شدیم. چرا؟ چون اوضاع، اوضاعی نبود و ما هم فهمیدیم که اوضاع، اوضاعی نیست.
دیگه اومدیم بیرون و یکم ول گشتیم که توی این ول گردی ها، بارها فهمیدیم که اوضاع، اوضاعی نیست! تا اینکه یه آزمایشگاه جانورانی مارو گردن گرفت که اوضاعمونو یه اوضاعی بکنه. اما همونجام که یکم گذشت فهمیدیم که اوضاع...( اگ گفتی اوضاعی نیست، داری یاد میگیری! آفرین
)
بله... خلاصه که یه چمدون طلسمی با طلسمی برای خودم دست و پا کردم. یه ماگل رفیقم شد. با کارآگاهی که میخواست چوبدستیشو بکنه تو آستینم ازدواج کردم و یه بچه بیشتر نصیبم نشد. و همواره دنبال این بودم که اوضاع را اوضاعی کنم. اما تهش فهمیدم که اوضاع، اوضاعی نیست.
---
لطفا جای اینو بگزینید. دستتون مرسی!
انجام شد.
نام کامل: نیوتن آرتمیس فیدو نیوت اسکمندر (Newton Artemis Fido "Newt" Scamander)
گروه: هافلپاف
تاریخ تولد: ۲۴ فوریه ۱۸۹۷
محل تولد: بریتانیا - انگلستان
وضعیت خونی: دورگه یا خون خالص
رابطه عاشقانه: پورپنتینا گلدستاین
بوگارت: شغل اداری (نخندین واقعا ترسناکه! مخصوصا اگ قیمت بازار ارز نوسانی باشه!
)پیشه: کارمند بخش جانوری دپارتمان مقررات و کنترل موجودات جادویی( وی نتوانست بر بوگارت خود غلبه کند و به عبارتی، از هرچه می ترسید، سرش آمد!
)جانورشناس جادویی
نویسنده
وفاداری: خانواده اسکمندر
خانواده گلدستاین
مدرسه هاگوارتز
آلبوس دامبلدور
ارتش خود( بله! درست خوندین! داعاشتون خودش ارتش داره!
)وزارت جادوی بریتانیا
محفل مرلین( در مواردی محفل ققنوس!
)شهرداری شهر زموت
ارباب شهر زموت
***
نیوتن آرتمیس فیدو نیوت اسکمندر (Newton Artemis Fido "Newt" Scamander) یک جادوگر انگلیسی، متولد ۲۴ فوریه ۱۸۹۷ است. او جادوگری مشهور و نویسنده کتاب جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها است. اسکمندر در اوایل زندگی نسبت به موجودات جادویی علاقهمند شد که این موضوع تحت تاثیر پرورش دادن هیپوگریفهایی توسط مادر او بود. او در مدرسه جادوگری هاگوارتز تحصیل کرد و در آنجا به گروه هافلپاف پیوست. نیوت در زمان حضورش در هاگوارتز محکوم به اخراج شد، اگرچه آلبوس دامبلدور که مربی دفاع در برابر هنرهای تاریک بود، بیگناهی او را تشخیص داد و به شدت به این موضوع اعتراض کرد.
نیوت اسکمندر به وزارت جادو پیوست و دو سال را در دفتر جابجایی الفها کار کرد، و سپس به بخش جانوری رفت. در سال ۱۹۱۸ او توسط آگوستوس وورم از ناشری به نام آبسکیورس بوکز سفارش نوشتن کتاب «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» را دریافت کرد. این کتاب به یکی از پرفروشترینها کتابها تبدیل شد و از این رو اسکمندر تبدیل به متخصصی معتبر در زمینه جانورشناسی جادویی شد. او به شدت درگیر جنگ جهانی جادوگری شد و در این مقطع با پورپنتینا گلدستاین همکاری کرد و در سه مقطع مختلف گلرت گریندلوالد را به مبارزه طلبید. او بعدها با گلدستاین ازدواج کرد و آنها حداقل یک فرزند را به دنیا آوردند. در اوایل دهه ۱۹۹۰ او بازنشسته شد و در این مقطع او در شهرستان دورست زندگی میکرد.
شخصیت و خصوصیات:
نیوت اسکمندر فردی فداکار بود که به طور خستگی ناپذیر اطلاعات جدیدی را برای کتابش «جانوران شگفتانگیز و زیستگاه آنها» گردآوری میکرد، حتی زمانی که ظاهرا بازنشسته شده بود. به عنوان یک مرجع در زمینه جادوشناسی، آثار او در سراسر جامعه جادوگران مورد احترام بود. نیوت به عنوان فردی عجیب و غریب توصیف شده است که در کنار موجودات احساس راحتی بیشتری نسبت به انسانها دارد. تماس چشمی و نزدیک بودن به فرد دیگری معمولا او را بسیار ناراحت میکند. او اعتراف کرده است که بیشتر مردم او را آزاردهنده میدانستند. نیوت به ویژه در مورد زنانی که نسبت به آنها احساساتی داشت خجالتی بود، زیرا عمیقا در تلاش بود تا احساسات خود را نسبت به همسر آیندهاش، تینا گلدستین بپذیرد.
او هنگام برقراری ارتباط با افراد دیگر اغلب مردی بسیار بیدست و پا بود که در نظر همسالان خودش سازشناپذیر و غیرعادی بود. او همراهی با جانوران جادویی خود را ترجیح میداد و از آسیب رسیدن به آنها وحشت داشت. بر خلاف برادر بزرگترش که مورد احترام مافوقش بود، مقامات وزارت (به جز برادرش و لتا لسترنج) برای او احترام زیادی قائل نبودند.
گفته شده است که در زیر شخصیت ناهنجار و مشکلات اجتماعی که نیوت داشت، اما به همانند یک هافلپاف مردی با اصول عالی و شفقت عمیق بود که هرگز بر اساس میراث یا اعتقادات مردم تبعیض قائل نمیشد. او حتی یک بار هم برای رسیدن به اهدافش قوانین اخلاقی خود را کنار نگذاشت. او نسبت به افراد غیرجادوگر مودب بود و هیچ یک از تعصبات معمول جادوگران را نسبت به ماگلها نداشت. نیوت همچنین تحسین بسیاری را از دامبلدور دریافت کرده است.
داستان زندگی وی، از زبان خود وی! :
درود.
آقا ما بچه بودیم، خواستیم بریم با بچه ها بجوشیم. نتونستیم بجوشیم و نجوشیده اومدیم بیرون! چون دیدیم اوضاع، اوضاعی نیست. یکم بزرگتر شدیم، اومدیم مدرسه. اونجا یه آلبوسی بود، از نوع دامبلدور.(در دمبلی!) این خیلی با ما خوب بود. ماهم باهاش خوب بودیم. بعد خلاصه اونجا گفتیم دیگه آدم باشیم و مث آدم درس بخونیم. موفق بشیم. دکتر مهندس... چیز... کارآگاه یا وزیر بشیم. نشدیم! بجاش اخراج شدیم. چرا؟ چون اوضاع، اوضاعی نبود و ما هم فهمیدیم که اوضاع، اوضاعی نیست.
دیگه اومدیم بیرون و یکم ول گشتیم که توی این ول گردی ها، بارها فهمیدیم که اوضاع، اوضاعی نیست! تا اینکه یه آزمایشگاه جانورانی مارو گردن گرفت که اوضاعمونو یه اوضاعی بکنه. اما همونجام که یکم گذشت فهمیدیم که اوضاع...( اگ گفتی اوضاعی نیست، داری یاد میگیری! آفرین
)بله... خلاصه که یه چمدون طلسمی با طلسمی برای خودم دست و پا کردم. یه ماگل رفیقم شد. با کارآگاهی که میخواست چوبدستیشو بکنه تو آستینم ازدواج کردم و یه بچه بیشتر نصیبم نشد. و همواره دنبال این بودم که اوضاع را اوضاعی کنم. اما تهش فهمیدم که اوضاع، اوضاعی نیست.
---
لطفا جای اینو بگزینید. دستتون مرسی!
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1403/1/10 18:31:59
.یادگار گذشتگان.
با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/03/03
تولد نقش: 1401/03/06
آخرین ورود: سهشنبه 31 تیر 1404 15:08
از: ◝ 𖥻 In The Moon ぃ ˑ ִ
پستها:
70

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/10/16
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: شنبه 30 خرداد 1405 16:47
از: دین و ایمون خبری نیست
پستها:
755

نام: مرلین
نام خانوادگی: کبیر
گروه: اسلیترین
مرلینِ کبیر، جادوگری به قدمت تمام اعصار! جادوگری برای تمام فصول! پیامبری برای برطرف کردن تمام نیاز های شما. مرلین، همان جادوگری است که شما در تاریک ترین و غم انگیز ترین لحظاتتان از وی کمک می خواهید. وی همان شخصی است که در تمام وجوه زندگی شما تبلور یافته و لحظه ای نیست که بدون استمداد از ریش یا پیژامه وی، بگذرد.
مرلین، جادوگری زاده شده توسط پلیدی و خدمتگذار روشنایی! همین تضاد در آفرینش وی، باعث می شود که مرلین همواره در بطن ماجراها باشد و هر دو نیروی خیر و شر، وقتی که در حال قتل عام یک دیگر هستند، از او کمک بخواهند. در حقیقت استیون اسپیلبرگ در فیلم نجات سرباز رایان، از این ضرب المثل قدیمی بریتانیایی در زمان جنگ بین طرفداران شاه آرتور و دشمنان وی، زمانی که دشمنان در حال دستیابی به پیروزی بودند بیان شد، استفاده کرده است:
نقل قول:
اراده مرلین، همان جادویی است که در چوبدستی شما در جریان است. قدرت مرلین، همان قدرت طلسم هایی هست که آن ها را اجرا می کنید و خرد او، خرد تمام دانشمندان دنیای جادوگری است زمانی که سعی دارند تا جادویی جدید را ابداع کنند و در اختیار دنیای جادوگری قرار دهند. مرلین، همان فردی است که اولین بار از جادو استفاده کرد و بنا بر پیشگویی ها، آخرین فردی هم هست که از آن استفاده می کند.
من، مرلین کبیر، بار دیگر برگشته ام تا در خدمت جامعه ی جادوگری باشم، پیرتر از همیشه، خسته تر از قبل ولی با تجربه تر از گذشته و قوی تر از تمام دوران هایی که زندگی کرده ام! قامت خمیده و سن زیادم هرگز نتوانستند جلوی مرا برای نشان دادن قدرت بیکرانی که جادو برای ما فراهم می آورد را بگیرند!
مرلین با استفاده از سرویس پست الکترونیک پیشرفته خود (malakooti mail) می تواند در کسری از ثانیه از نیاز های بندگانش با خبر شود و آن ها را اجابت کند. پس هم اکنون گوشی جادویی خود را برداشته و با مرلین راز و نیاز بکنید!
لینک اکانت قبلی جهت بستن
تایید شد!
خوش برگشتی.
نام خانوادگی: کبیر
گروه: اسلیترین
مرلینِ کبیر، جادوگری به قدمت تمام اعصار! جادوگری برای تمام فصول! پیامبری برای برطرف کردن تمام نیاز های شما. مرلین، همان جادوگری است که شما در تاریک ترین و غم انگیز ترین لحظاتتان از وی کمک می خواهید. وی همان شخصی است که در تمام وجوه زندگی شما تبلور یافته و لحظه ای نیست که بدون استمداد از ریش یا پیژامه وی، بگذرد.
مرلین، جادوگری زاده شده توسط پلیدی و خدمتگذار روشنایی! همین تضاد در آفرینش وی، باعث می شود که مرلین همواره در بطن ماجراها باشد و هر دو نیروی خیر و شر، وقتی که در حال قتل عام یک دیگر هستند، از او کمک بخواهند. در حقیقت استیون اسپیلبرگ در فیلم نجات سرباز رایان، از این ضرب المثل قدیمی بریتانیایی در زمان جنگ بین طرفداران شاه آرتور و دشمنان وی، زمانی که دشمنان در حال دستیابی به پیروزی بودند بیان شد، استفاده کرده است:
نقل قول:
- نترسید بچه ها، مرلین با ماست!
- اگه مرلین با ماست، پس کی با اوناست که اینطوری دارن دهنمونو ... ؟
اراده مرلین، همان جادویی است که در چوبدستی شما در جریان است. قدرت مرلین، همان قدرت طلسم هایی هست که آن ها را اجرا می کنید و خرد او، خرد تمام دانشمندان دنیای جادوگری است زمانی که سعی دارند تا جادویی جدید را ابداع کنند و در اختیار دنیای جادوگری قرار دهند. مرلین، همان فردی است که اولین بار از جادو استفاده کرد و بنا بر پیشگویی ها، آخرین فردی هم هست که از آن استفاده می کند.
من، مرلین کبیر، بار دیگر برگشته ام تا در خدمت جامعه ی جادوگری باشم، پیرتر از همیشه، خسته تر از قبل ولی با تجربه تر از گذشته و قوی تر از تمام دوران هایی که زندگی کرده ام! قامت خمیده و سن زیادم هرگز نتوانستند جلوی مرا برای نشان دادن قدرت بیکرانی که جادو برای ما فراهم می آورد را بگیرند!
مرلین با استفاده از سرویس پست الکترونیک پیشرفته خود (malakooti mail) می تواند در کسری از ثانیه از نیاز های بندگانش با خبر شود و آن ها را اجابت کند. پس هم اکنون گوشی جادویی خود را برداشته و با مرلین راز و نیاز بکنید!

لینک اکانت قبلی جهت بستن
تایید شد!
خوش برگشتی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1403/1/8 14:00:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/06
تولد نقش: 1403/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
از: وسایل گلدوزیم و گلام فاصله بگیر.
پستها:
107

نام:رزالین دیگوری
گروه:هافلپاف
تاریخ تولد : بیست و پنج نوامبر 1957
چوبدستی:چوب توسکا، با مغز موی تکشاخ. 32 سانتی متر ، با انعطاف پذیری متوسط.
پاتروناس:گوزن شاخدار
نژاد: اصیل زاده
جبهه: محفل ققنوس
ویژگی های ظاهری:قد و اندامی معمولی، چشمانی خاکستری و موهایی قهوه ای و مواج.
ویژگی های اخلاقی: زنی آرام، بی اندازه خانواده دوست، عاشق مطالعه، رویاپرداز.خوشرو و خوش برخورد اما بی اندازه حساس و زودرنج.
محل زندگی:لای صفحات کتاب
معرفی کوتاه:
او در سال1957، در روستای اوتری سنت کچپول چشم به جهان گشود. خانواده اش علاقه خاصی به کتاب و ادبیات داشتند، به نحوی که مادر گرامی اش برای آرام کردن و خواباندنش، برایش آثار کلاسیک مشهور را می خواند. به این شکل، رزالین از کودکی با ادبیات انس گرفت.
او در سال 1969، به هاگوارتز رفت و در گروه هافلپاف جای گرفت. با وجود طبع درونگرایش، به راحتی توانست دوستان زیادی پیدا کند.
او از همان نوجوانی، بسیار حساس و زودرنج بود و به راحتی به گریه می افتاد. اما با این وجود، وقتی پای قضاوت به میان می آمد، دیدی منطقی داشت و کمتر پیش می آمد صرفا از روی هیجاناتش داوری کند.
در سال سوم، با سال بالایی اش، آموس دیگوری رابطه ای دوستانه برقرار کرد که بعدها رنگ عشق به خود گرفت و در نهایت، به ازدواج انجامید.
او پس از فارغ التحصیلی از هاگوارتز، به عنوان شفادهنده مشغول به کار شد.پس از هاگوارتز نیز، عاشق مطالعه بود و هر کتابی که گیر می آورد، می خواند.
او و همسرش در جنگ جادوگری اول، از طرفداران محفل ققنوس بودند، اما رسما وارد جنگ نشدند.
در سال 1977، تنها فرزند او و آموس به دنیا آمد. پسری خوش قیافه که از نظر ظاهری، بی اندازه به مادرش شبیه بود. به پیشنهاد رزالین، نامش را سدریک گذاشتند.
سدریک بزرگتر می شد و روز به روز شباهتش(هم از نظر ظاهری و هم از نظر اخلاقی)به مادرش پررنگ تر می شد و همچنین، استعداد و هوش سرشار خود را بیشتر آشکار می کرد. رزالین، مانند هر مادر دیگری، به فرزندش عشق می ورزید و از تماشای بزرگ شدن او، لذت می برد.
همه چیز خوب بود تا این که در سال 1995، سدریک توسط ولدمورت به قتل رسید. مرگ فرزندش، تاثیر عمیقی روی رزالین گذاشت، ولی با این وجود، به هری اطمینان داد او را مقصر نمی دانند و با ملایمت و مهربانی، از پذیرش جایزه مسابقه سه جادوگر خودداری کرد. او همچنین در جنگ دوم، به همراه همسرش محفل ققنوس پیوست.
او در حال حاضر، همچنان عاشق مطالعه است و کیفی پر از کتاب دارد که آن را همه جا با خود می برد. وی ادبیات ماگل را به ادبیات جادویی ترجیح می دهد.
او روی سنش بسیار حساس است و کسانی که آن را به رخش بکشند، چهره ی خشمگینش را مشاهده می کنند.
شناسه قبلی:
https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=47469
پ.ن:شخصیت ساختگی نیست. تو فصلهای آخر کتاب چهار حضور داره.
انجام شد!
گروه:هافلپاف
تاریخ تولد : بیست و پنج نوامبر 1957
چوبدستی:چوب توسکا، با مغز موی تکشاخ. 32 سانتی متر ، با انعطاف پذیری متوسط.
پاتروناس:گوزن شاخدار
نژاد: اصیل زاده
جبهه: محفل ققنوس
ویژگی های ظاهری:قد و اندامی معمولی، چشمانی خاکستری و موهایی قهوه ای و مواج.
ویژگی های اخلاقی: زنی آرام، بی اندازه خانواده دوست، عاشق مطالعه، رویاپرداز.خوشرو و خوش برخورد اما بی اندازه حساس و زودرنج.
محل زندگی:لای صفحات کتاب
معرفی کوتاه:
او در سال1957، در روستای اوتری سنت کچپول چشم به جهان گشود. خانواده اش علاقه خاصی به کتاب و ادبیات داشتند، به نحوی که مادر گرامی اش برای آرام کردن و خواباندنش، برایش آثار کلاسیک مشهور را می خواند. به این شکل، رزالین از کودکی با ادبیات انس گرفت.
او در سال 1969، به هاگوارتز رفت و در گروه هافلپاف جای گرفت. با وجود طبع درونگرایش، به راحتی توانست دوستان زیادی پیدا کند.
او از همان نوجوانی، بسیار حساس و زودرنج بود و به راحتی به گریه می افتاد. اما با این وجود، وقتی پای قضاوت به میان می آمد، دیدی منطقی داشت و کمتر پیش می آمد صرفا از روی هیجاناتش داوری کند.
در سال سوم، با سال بالایی اش، آموس دیگوری رابطه ای دوستانه برقرار کرد که بعدها رنگ عشق به خود گرفت و در نهایت، به ازدواج انجامید.
او پس از فارغ التحصیلی از هاگوارتز، به عنوان شفادهنده مشغول به کار شد.پس از هاگوارتز نیز، عاشق مطالعه بود و هر کتابی که گیر می آورد، می خواند.
او و همسرش در جنگ جادوگری اول، از طرفداران محفل ققنوس بودند، اما رسما وارد جنگ نشدند.
در سال 1977، تنها فرزند او و آموس به دنیا آمد. پسری خوش قیافه که از نظر ظاهری، بی اندازه به مادرش شبیه بود. به پیشنهاد رزالین، نامش را سدریک گذاشتند.
سدریک بزرگتر می شد و روز به روز شباهتش(هم از نظر ظاهری و هم از نظر اخلاقی)به مادرش پررنگ تر می شد و همچنین، استعداد و هوش سرشار خود را بیشتر آشکار می کرد. رزالین، مانند هر مادر دیگری، به فرزندش عشق می ورزید و از تماشای بزرگ شدن او، لذت می برد.
همه چیز خوب بود تا این که در سال 1995، سدریک توسط ولدمورت به قتل رسید. مرگ فرزندش، تاثیر عمیقی روی رزالین گذاشت، ولی با این وجود، به هری اطمینان داد او را مقصر نمی دانند و با ملایمت و مهربانی، از پذیرش جایزه مسابقه سه جادوگر خودداری کرد. او همچنین در جنگ دوم، به همراه همسرش محفل ققنوس پیوست.
او در حال حاضر، همچنان عاشق مطالعه است و کیفی پر از کتاب دارد که آن را همه جا با خود می برد. وی ادبیات ماگل را به ادبیات جادویی ترجیح می دهد.
او روی سنش بسیار حساس است و کسانی که آن را به رخش بکشند، چهره ی خشمگینش را مشاهده می کنند.
شناسه قبلی:
https://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=47469
پ.ن:شخصیت ساختگی نیست. تو فصلهای آخر کتاب چهار حضور داره.
انجام شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:08:15
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:31:02
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:40:51
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:57:47
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1403/1/7 20:02:59
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:31:02
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:40:51
ویرایش شده توسط Raina در 1403/1/6 14:57:47
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1403/1/7 20:02:59
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
جین ایر
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

سلام. لطفا اینارو بذارین قبل از ویژگی های ظاهریم.
پاترونوس: گوزن
تایپ شخصیتی: ENFP
حیوان خانگی: گربه سیاهی با چشم های سبز به نام زمرد
سلام، انجام شد!
پاترونوس: گوزن
تایپ شخصیتی: ENFP
حیوان خانگی: گربه سیاهی با چشم های سبز به نام زمرد
سلام، انجام شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1403/1/5 23:41:18
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/14
تولد نقش: 1398/01/15
آخرین ورود: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:06
از: میان قصه ها
پستها:
331

نام: ریموند
خصوصیات ظاهری: مطابق با گوزن های قهوهای
ویژگی جادویی: توانایی صحبت کردن به عنوان یک چهار پا
شئ جادویی: کتابچه ی قصه
معرفی شخصیت: بر خلاف دیگر موجودات جامعه ی پنهان جادوگری، ریموند طبیعی بود. توانایی صحبت کردن یک گوزن اگر شنیده نشود همه چیز عادی جلوه می کند.
در خانه اش محفل ققنوس چیزی جز دردسر از جانب گوزن نصیب کسی نمی شد.
شاخ هایش به در و دیوار و ریش سالمندان گیر می کرد، سم هایش چوب های پوسیده ی راه پله را سوراخ و زمختی اش کودکان نوپای روشنایی را دچار ترس می کرد.
احساس مفید نبودن می کشد. ریموند را نکشت، بلکه راهی اش کرد.
در نیمه شبی که صدای پا را برف، آرام بغل می کرد، راهی شد و بدون خداحافظی خانه را ترک کرد. سفری که جز دلتنگی و دوری از دوستان سودی نداشت، اما بعد از گذشت مدتی ورق برای ریموند برگشت.
در خرابه های یک مزرعه ی قدیمی کتابچه ای پیدا شد. عنصری که ریموند را قابل کنترل می کرد. کتابچه ای که اسم ریموند را روی قابش داشت. اما به چه علت؟
دو سال بعد از ترک محفل، ریموند با زنگ ساعت که نیمه شب را در خانه شماره دوازده اعلام میکرد برگشت.
قامتی هموار تر پیدا کرده بود، شاخهایش مرتب و سم هایش به انگشتانی پوشیده از موی قهوه ای تبدیل شده بود.
حالا با ظرافت بیشتر قادر به کنترل رفتارش بود.
اما همه تغییرات تحت کنترل کتابچه ای بود که در دست داشت. کتابچه ای که ریموند در آن قصه می نوشت و قصه ها به واقعیت تبدیل میشد.
طرز کار کتابچه بدین شکل بود که اگر اتفاقات کوچک به شکل درست و سنجیده و پشت سر هم چیده می شد در واقعیت هم آثارش پیدا می شد. ریموند بدین شکل خودش و اتفاقات اطرافش را کنترل می کرد. اما اگر قصه مشکل داشت یا اتفاق غیر منتظره ای رخ می داد روند داستان نوشته شده، در واقعیت تغییر می کرد و کلمات نوشته شده از کتاب پاک می شد و عاقبت این اتفاق چیزی نبود جز همان سوپ و همان کاسه؛ همان ریموند و همان دردسر های گوزنی که در خانه ی انسان ها زندگی میکرد.
پ.ن: درود، لطفا در صورت امکان دسترسی ایفای نقش رو به من برگردونید. (دسترسی گروه هاگوارتزی عزیزم رو برام فعال نکنید)
سلام، خوش برگشتی و انجام شد!
خصوصیات ظاهری: مطابق با گوزن های قهوهای
ویژگی جادویی: توانایی صحبت کردن به عنوان یک چهار پا
شئ جادویی: کتابچه ی قصه
معرفی شخصیت: بر خلاف دیگر موجودات جامعه ی پنهان جادوگری، ریموند طبیعی بود. توانایی صحبت کردن یک گوزن اگر شنیده نشود همه چیز عادی جلوه می کند.
در خانه اش محفل ققنوس چیزی جز دردسر از جانب گوزن نصیب کسی نمی شد.
شاخ هایش به در و دیوار و ریش سالمندان گیر می کرد، سم هایش چوب های پوسیده ی راه پله را سوراخ و زمختی اش کودکان نوپای روشنایی را دچار ترس می کرد.
احساس مفید نبودن می کشد. ریموند را نکشت، بلکه راهی اش کرد.
در نیمه شبی که صدای پا را برف، آرام بغل می کرد، راهی شد و بدون خداحافظی خانه را ترک کرد. سفری که جز دلتنگی و دوری از دوستان سودی نداشت، اما بعد از گذشت مدتی ورق برای ریموند برگشت.
در خرابه های یک مزرعه ی قدیمی کتابچه ای پیدا شد. عنصری که ریموند را قابل کنترل می کرد. کتابچه ای که اسم ریموند را روی قابش داشت. اما به چه علت؟
دو سال بعد از ترک محفل، ریموند با زنگ ساعت که نیمه شب را در خانه شماره دوازده اعلام میکرد برگشت.
قامتی هموار تر پیدا کرده بود، شاخهایش مرتب و سم هایش به انگشتانی پوشیده از موی قهوه ای تبدیل شده بود.
حالا با ظرافت بیشتر قادر به کنترل رفتارش بود.
اما همه تغییرات تحت کنترل کتابچه ای بود که در دست داشت. کتابچه ای که ریموند در آن قصه می نوشت و قصه ها به واقعیت تبدیل میشد.
طرز کار کتابچه بدین شکل بود که اگر اتفاقات کوچک به شکل درست و سنجیده و پشت سر هم چیده می شد در واقعیت هم آثارش پیدا می شد. ریموند بدین شکل خودش و اتفاقات اطرافش را کنترل می کرد. اما اگر قصه مشکل داشت یا اتفاق غیر منتظره ای رخ می داد روند داستان نوشته شده، در واقعیت تغییر می کرد و کلمات نوشته شده از کتاب پاک می شد و عاقبت این اتفاق چیزی نبود جز همان سوپ و همان کاسه؛ همان ریموند و همان دردسر های گوزنی که در خانه ی انسان ها زندگی میکرد.
پ.ن: درود، لطفا در صورت امکان دسترسی ایفای نقش رو به من برگردونید. (دسترسی گروه هاگوارتزی عزیزم رو برام فعال نکنید)
سلام، خوش برگشتی و انجام شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Rick در 1402/12/27 16:38:05
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1402/12/27 22:35:13
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1402/12/27 22:35:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/09/28
تولد نقش: 1401/10/02
آخرین ورود: سهشنبه 1 اردیبهشت 1405 08:05
از: شما به ما چیزی نمی ماسه
پستها:
40

سلام.
ایفای نقشو از من گرفتن! زده بود فیری!!
درخواست دسترسی مجدد رو مبذول بفرمایید، دست شما درد نکنه.
سلام. دسترسی ایفای نقش و گریفیندور مجددا داده شد. خوش برگشتی.
ایفای نقشو از من گرفتن! زده بود فیری!!
درخواست دسترسی مجدد رو مبذول بفرمایید، دست شما درد نکنه.
سلام. دسترسی ایفای نقش و گریفیندور مجددا داده شد. خوش برگشتی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/27 0:38:55
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/27 0:39:21
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/27 0:39:21
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/05/31
تولد نقش: 1402/06/01
آخرین ورود: پنجشنبه 3 مهر 1404 12:41
از: لندن، بریتانیا
پستها:
12

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 6 تیر 1405 14:40
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

نام: جوزفین مونتگومری
گروه: ریونکلاو
پاترونوس: سینهسرخ
خصوصیات ظاهری و اخلاقی:
موهاش قرمز تیرهس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه میزنه، ولی اینطوری نیست! چشماش بهطرز اغراقآمیزی بزرگه. انگار که میخوان در کوتاهترین زمان ممکن بیشترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگههای قهوهای داره. یهجورایی جنگل رو تداعی میکنه واسه آدم.
طبیعتگراست و آدم ماجراجوییه. واسه همینم همیشه لباسی با جیب بیانتها تنشه یا یه کیف کمری یا کولهی جادویی همراهشه که داخلش خرتوپرتها جمعشون جمعه. چرا که هرچیز که خار آید، روزی به کار آید. معتقده همیشه یه عالمه احتمال وجود داره که یه عالمه اتفاق بیفته و آدم نمیدونه چی پیش بیاد، نه؟ پس آدم باید انتظار هرچیزی رو داشته باشه و فرصتهای پیش روش رو ببینه، ناچیزها رو غنیمت بدونه، ازشون بهرهببره و با آغوش باز بره سمت آنچه که پیش آید، چون که خوش آید.
یه دماغ داره برای بو کشیدن دردسر، با یه دهن که همیشه آمادهی اظهارنظرکردن در رابطه با همهکس و همهچیز و پریدن وسط بحثه. پرروئه و همیشه هم اینو میشنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این زبونش به باد میده سرش رو.
دست و پاش هم همیشهی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا میره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه.
بعضی وقتها میتونید شبها بالای برج ریونکلاو درحالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب میده و با یه صدای نخراشیده آواز میخونه یا روزها بالای یه درخت درحالی که داره خیالپردازی میکنه و سیب میخوره پیداش کنید.
گفتم بعضی وقتها، نه؟ خب آره. چون عاشق اینه که بره و جاهای جدید رو کشف کنه و از همهچیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمامعیار و کنجکاو. اینه که در مواقع و اماکنی که هیچ انتظارش نمیره، یهو سر و کلهاش از ناکجا پیدا میشه.
دنیا برای جوزفین یه شفگتیه، هر نویی جهانی و هر جهانی نوئه. اگه چیز جدید یا جای جدیدی پیدا بشه، جوزفین اولین کسیه که میره سراغش.
دریوری زیاد میگه و آسمون ریسمون به هم زیاد میبافه، شاید سؤالات عجیبی بپرسه، شاید چیزی بگه که زندگیتون رو عوض کنه، شاید کاری کنه که به خاک سیاه بشینید، کی میدونه؟ آخه دنیا سرشار از پتانسیل و شگفتیه.
گزینِ ایشان را جای بگردانید!
انجام شد.
گروه: ریونکلاو
پاترونوس: سینهسرخ
خصوصیات ظاهری و اخلاقی:
موهاش قرمز تیرهس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه میزنه، ولی اینطوری نیست! چشماش بهطرز اغراقآمیزی بزرگه. انگار که میخوان در کوتاهترین زمان ممکن بیشترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگههای قهوهای داره. یهجورایی جنگل رو تداعی میکنه واسه آدم.
طبیعتگراست و آدم ماجراجوییه. واسه همینم همیشه لباسی با جیب بیانتها تنشه یا یه کیف کمری یا کولهی جادویی همراهشه که داخلش خرتوپرتها جمعشون جمعه. چرا که هرچیز که خار آید، روزی به کار آید. معتقده همیشه یه عالمه احتمال وجود داره که یه عالمه اتفاق بیفته و آدم نمیدونه چی پیش بیاد، نه؟ پس آدم باید انتظار هرچیزی رو داشته باشه و فرصتهای پیش روش رو ببینه، ناچیزها رو غنیمت بدونه، ازشون بهرهببره و با آغوش باز بره سمت آنچه که پیش آید، چون که خوش آید.
یه دماغ داره برای بو کشیدن دردسر، با یه دهن که همیشه آمادهی اظهارنظرکردن در رابطه با همهکس و همهچیز و پریدن وسط بحثه. پرروئه و همیشه هم اینو میشنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این زبونش به باد میده سرش رو.
دست و پاش هم همیشهی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا میره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه.
بعضی وقتها میتونید شبها بالای برج ریونکلاو درحالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب میده و با یه صدای نخراشیده آواز میخونه یا روزها بالای یه درخت درحالی که داره خیالپردازی میکنه و سیب میخوره پیداش کنید.
گفتم بعضی وقتها، نه؟ خب آره. چون عاشق اینه که بره و جاهای جدید رو کشف کنه و از همهچیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمامعیار و کنجکاو. اینه که در مواقع و اماکنی که هیچ انتظارش نمیره، یهو سر و کلهاش از ناکجا پیدا میشه.
دنیا برای جوزفین یه شفگتیه، هر نویی جهانی و هر جهانی نوئه. اگه چیز جدید یا جای جدیدی پیدا بشه، جوزفین اولین کسیه که میره سراغش.
دریوری زیاد میگه و آسمون ریسمون به هم زیاد میبافه، شاید سؤالات عجیبی بپرسه، شاید چیزی بگه که زندگیتون رو عوض کنه، شاید کاری کنه که به خاک سیاه بشینید، کی میدونه؟ آخه دنیا سرشار از پتانسیل و شگفتیه.
گزینِ ایشان را جای بگردانید!
انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1402/12/24 14:17:02
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج