هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۱ سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۵

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
کلبه تاریک بود راه ورودی به کلبه فقط در ش بود.. مجسمه های خاک گرفته و وسایل از کار افتاده آن را پر کرده بودند.تنها نوری که اندک فضایی را روشن کرده بود از معجونی که در دیگی بزرگ قرار داشت ساطع می شد. کمی نزدیک تر رفت رنگ معجون به زردی می گرایید.از ظاهر معجون هیچ چیز را نمی شد تشخیص داد چوب دستی اش را به طرف دیگ گرفت وردی زیر لب زمزمه کرد .معجون کمی قل قل کرد و سپس در هوا نوشته هایی سرخ رنگ ایجاد شد که تشکیل کلمه ای را می دادند: معجون قتل
هرکسی که آن جا زندگی می کرد بدون شک یک جانی وشاید هم یک مرگ خوار بود که دستورات لرد تاریکی را اجرا می کرد باید هرچه زودتر از آنجا خارج می شد .در غیر این صورت هر چیز ممکن بود.سعی کرد آپارات کند اما نیرویی در آن کلبه قرار داشت که او را از این را باز داشت به طرف در آهنی کلبه دوید , دستیگره را چرخاند اما در قفل بود چنیدن جادوی باستانی را روی در اجرا کرد اما در طوری مهروموم شده بود که گشوده نمی شد.در دل آرزو می کرد که ای کاش هرگز بدان جا قدم نمی گذارد.
اما دیگر دیر شده بود صدای قدم هایی از پله ها به گوش می رسید .باید خود را برای مبارزه ای که مرگ را دربر داشت آماده می کرد.صدا نزدیک و نزدک تر می شد تا اینکه در پایین پله ها قطع شد .
وردی زمزمه کرد و نوک چوب دستی اش روشن شد. درخانه هیچ کس دیده نمی شد.پس آن قدم ها متعلق به چه کسی بود ؟
صدایی بلند به گوش رسید: به جهنم خوش آمدی.تو با پای خودت بدین جا آمدی تا اولین قربانی معجون من باشی.
مرد که از ترس به خود می لرزید سعی کرد تا نشانی از ترس در صدایش نمایان نباشد وگفت:ااگر فکر کردی می تونی من رو از بکشی کور خوندی.من بزرگترین جادوگر این منطقه ام.
صدا قهقهه زنان گفت:دیواره ی ذهنی ناتوان تو نشان دهنده ی کوچکی وخوار ی توست !!.پس طردت کرده اند .من می توانم تو را از این زندگی مفلوکانه و نکبت بار نجات دهم.
مرد بی هدف طلسمی طرف صدا فرستاد.مطمئن بود که اثری نخواهد داشت. اما در این صورت لااقل بدون مبارزه نمی مرد.صدایی مثل صدای ریخته شدن مایعی در بطری به گوش رسید.مرد از وحشت خود را به در و دیوار می کوبید .در ذهنش صدای ناقوس مرگ تداعی می شد.نباید به آنجا می رفت.او بدترین نقطه ی جنگل را برای فرار کردن انتخاب کرده بود .جایی که به گفته ی صاحبش جهنم بود.
نعره ی ای دیوانه وار در فضای ساکت کلبه طنین افکن شد ,طلسمی به سوی مرد روانه شد .دیگر مرد از خود اختیار نداشت .احساس تهی بودن می کرد .شروع به پیش رفتن به سوی بطری کوچکی از معجون پیش رفت وآن را نوشید .
با اولین جرعه دردی شدیدالوصف تمامی وجودش را فرا گرفت .روی زمین افتاد و همچون گرگان زوزه می کشید .معجون کم کم در تمام بدنش انتشار می یافت وهیچ کاری نمی توانست انجام دهد.احساس می کرد شیر ی جانش قطره قطره از بدنش خارج می شود, از خدا می خواست که زودتر بمیرد اما معجون چنین چیزی را نمی خواست .معجون ساخته شده بود تا مرگی زجر بار را برای قربانی فراهم آورد..عضلاتش می لرزیدند خوناز چشمانش فوران می کرد .کف اتاق را پرده ای از خون پوشانده بود.
شنل پوشی که بطری دیگری از معجون در دست داشت تا بالای سر قربانی پیش آمد .او فقط قهقهه می زد.شنل ناکمرئی کننده بر تن داشت.کلاه شنلش را از سر برداشت چشمانش به سرخی خون بود و مویی برسر نداشت او کسی نبود جزالکتو که تصمیم گرفته بود تمامی علومی را که از استادش لرد سیاه فرا گرفته بود دوباره تمرین کند و برای خدمت به لرد بسویش بشتابد.


تصویر کوچک شده


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
الکتو چوب دستی اش را با قاطعیت در دستانش فشرد حال وقتش بود که مثل پدرش افتخار مرید لرد بودن را کسب کند این بار با دفعات پیش فرق می کرد دیگر هیچ چیز مانع کار او نمی شد این را نیرویی درونی در ذهنش نجوا می کرد .صدایی به گوش رسید دیگر الکتو در آنجا نبود .
الکتو لحظه ای بعد به در مقابل درب کاخ با شکوه لرد ظاهر شد بدنش نا خوداگاه می لرزید ,اگر لرد او را قبول نمی کرد چه؟اگر لیاقت خدمت به لرد را نداشت چه؟
در همین افکار غوطه ور بود که صدای مرد تنومندی به گوش رسید :لرد منتظر توست.
این گفتار آشوب دل الکتو را دوباره برانگیخت .او در راهرویی قدم می گذاشت که به سالنی بزرگ با پرده های سبز رنگ که نقوشی به شکل مار روی خود داشتند ختم می شد .چندین میز بزرگ در سالن قرار داشت که هر یک با نشانی مخصوص علامت گذاری شده بود .صدایی در فضا طنین افکن شد:منتظرت بودم الکتو.پدرت قبل از مرگش به من اطمینان داد که روزی تو هم به ارتش من خواهی پیوست.اما همون طور که خودتم می دونی عضویت در ارتش من به هیچ وجه آسان نیست.برای عضویت در ارتش من شروطی وجود داره .باید شجاع باشی.باید بی رحم و باید آموزش دیده باشی. حالا به من بگو کدوم یکی رو داری و کدوم رو نداری.
الکتو:ارباب .شجاعت من نسبت به شما هیچه.اما نسبت به سایر هم قطارانم از شجاعت خوبی برخوردارم.در وجودم هیچ رحمی وجود نداره الان هم توسط پلیس ماگل ها به خاطر چنیدن قتل تحت تعقیبم.اما آموزش دیده نیستم.
لرد:تمامی چیزهایی رو که گفتی میدونستم فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم.ولی آموزش دیده بودن یکی از شروط اصلی پیوستن به یاران منه.من می تونم خودم آموزشت بدم.این افتخار بزرگیه برای تو مگه نه؟
الکتو که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:اربا یعنی من می تونم یه مرگ خوار باشم؟
- هنوز نه .اگر در جلسات آموزشی خوب عمل کردی .افتخار این رو خواهی داشت که یکی از مریدان من باشی.
الکنو مدت ها به نزد لرد آموزش دید .او تمامی جادوها را به خوبی اجرا می کرد و امیدوار بود که لرد از او راضی باشد.
روز موعود فرا رسید .روزی که اگر لیاقت داشت نشان سیاه را روی بازویش حس می کرد.روزی که نتیجه ی زحماتش را می دید.
لرد:الکتو.تو این افتخار بزرگ را خواهی داشت که امروز به جمع مریدان من بپیوندی .پس بازویت را آماده ی حس کردن نشان سیاه کن.
لرد این حرف را زد و چوبدستی اش را روی بازوی الکتو گذاشت .
الکتو سوزشی شدید در بدنش حس کرد فریادی سر داد .اما این فریاد از درد نبود بلکه از شادی بود.


تصویر کوچک شده


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
من ارواح خاک استادمون یک پست زده بودم گویاپاک شد
******************************************
بادبه شدت به پنجره میکوبید وباران سیل آسا میبارید...آسمان تیره وتاربود وزوزه باد فضای وحشتناکی رابوجود آورده بود...رودولف روی بازویش دست کشید ولبخندی روی لبش نقش بست...یادروزی افتاد که نشان بربازویش نقش بست...
<---فلاش بک--->
لردروی صندلی باشکوهی تکیه زده بود وباآرامش به شخصی که جلویش زانوزده بود نگاه میکرد:
-گفتی نامت چیست؟
-شارزاس ایبلوسا ایزاس...ارباب عالی قدر...
-شارزاس؟نامت به انسانها نمیخورد توچی هستی؟
شارزاس سرش رابلندکرد وکلاه ردایش رابالازد...چشمانش سرخ وبراق بود وموهای سفیدبلندی داشت که روی شانه اش ریخته بود:
-من یک شیطان واره هستم...ارباب برای یاری شما آمده ام وامیدوارم افتخارخدمت درارتش شماراداشته باشم...
شارزاس دوباره سرش راپائین انداخت وبه انتظار نشست...تمام مرگخواران دوروبر لردسیاه ایستاده بودند وسکوت کرده بودند تااینکه دراکو جلوآمد ونقابش رابرداشت:
-ارباب اجازه صحبت دارم؟
-بگو دراکو...
-ارباب تصورمیکنم حضورشارزاس در گروه اتحاد میتواند مفیدباشد...اوجادوگر خوبی است وطبق چیزهایی که گفته فکرکنم بتوانیم به او اعتماد کنیم...
لردسیاه به شارزاس نگاه کرد:
-شارزاس امشب ما حمله کوچکی به بیمارستان سنت مانگو داریم...میخواهم لیاقت خودت راثابت کنی!!!
شارزاس پائین ردای لردرابوسید:
-افتخارمن است لردسیاه...
آنشب شارزاس ثابت کرده بود که مرگخوار لایقی است ولردسیاه همان شب نشان راروی بازویش زده بود...نشانی که باعث افتخارش بود...بعدها شارزاس بشدت لیاقت خودرابرای بربازو داشتن این نشان مقدس اثبات کرده بود وکم کم درمیان مرگخواران عضوی خشن ودرمیان سفیدها مرگخواری خوفناک جلوه کرده بود...تااینکه بعلت مسائل امنیتی مجبوربه تغییرشناسه شد وروزی فرارسید که لردباردیگر غیبت فرمود ...شارزاس که حالا رودولف شده بود توانست درزمان غیبت شکوهمند لردسیاه همچنان درگروه اتحاد اسلایترین بماند وتوانایی خودرااثبات کند....
<---پایان فلاش بک--->
دربصدادرآمد ولارا خیس وخالی وارد خانه رودولف شد:
-شب بخیرلارای عزیز...
-توازدنیاعقبی رودولف؟اصلا دردی در بازویت احساس نکردی؟
-چرا...ولی میدانستم تودرراهی درست نبود تنهایی میرفتم!
-
رودولف ولارا به همراه هم به خانه لردمیروند...تمام راهرو با شمعهای جادویی روشن شده ومرگخواران درحال رفت وآمد هستند،چهره عده ای شادوعده ای غمگین هستند وبعضی آثارشکنجه درچهره شان نمایان است...رودولف راهش رابازمیکند ووارد اتاقی میشود که ازهمه جای خانه نورانی تروشلوغتراست...لردسیاه روی صندلی همیشگی خودتکیه داده وبه مریدانش نگاه میکند که ناگهان چشمش به رودولف ولارا میفتد:
-هردو لسترنجس باهم آمدید...جلوتربیاید...
لارا ورودولف روی زمین جلوی لردزانو میزنند:
-اخبارفعالیتهای شماراداشتم...برای چه آمدید؟
-تاافتخارداشته باشیم باردیگر در رکاب شما بجنگیم...
-لردسیاه بودن در ارتش شمابرای ما افتخار بزرگی است سرورم...
-من فراموش نمیکنم که مرا تنها گذاردید...تمام مدتی که نبودم کجا بودید؟
رودولف بلندمیشود وجلوی لردتعظیم میکند:
-لردسیاه ما خائنیم وتقاضا میکنیم مارا مجازات کنید حتی اگر لیاقت ما مرگ باشد...
لردچوبدستی اش رابیرون میاورد وروبروی رودولف میگیرد:
-کروشیو...

لردسیاه امیدوارم مارا ببخشید ودوباره به مرگخواری قبول بفرمائید


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود باد زوزه کشان در میان درختان میپیچید و شاخه های درختان را به بازی میگرفت . هر کس به این منظره نگاه میکرد، حتما با خود فکر میکرد درختان رقص مرگ میکنند و شاهد مرگ یک انسان هستند . ولی اتفاقی بس وحشتناکتر از مرگ یک انسان در حال وقوع بود .
ریگولوس در انتهای غار کوچکی در میان جنگل به خود میپیچید . از هفته قبل متوجه پر رنگ شدن نشان شده بود . به خاطر همین خود را در اعماق جنگل پنهان کرده بود درست در غاری که 15 سال پیش رو به روی لرد سیاه ایستاد و از دستور او سر پیچی کرد . این نافرمانی به لرد سخت گران آمد و دستور قتل او را صادر کرد . ولی مامور لرد فردی نالایق بود و ریگولوس توانست از دست او بگریزد و فرد نالایق از ترس لرد به دروغ گفته بود که ماموریت به پایان رسیده است و این یک خود یک موهبتی بود برای ریگولوس .
اما حال که پیرتر شده بود و مانند سالهای جوانی خام نبود فکر میکرد که نباید از دستور لرد سر پیچی میکرد . در کنار لرد قدرت و عزت منتظرش بود و در این غار تاریک ترس و بزدلی او تصمیم خود را گرفته بود با اولین اشاره از سوی لرد باز میگشت و اظهار ندامت میکرد و حتی حاضر بود جانش گرفته شود تا اینکه مانند یک خرگوش درسوراخی به خود بپیچد .
انتظار زیاد به طول نیانجامید . لختی از نیمه شب نگذشته بود که نشان شروع به درخشیدن کرد . ریگولوس تمام این سالها از جادوی باستانی استفاده کرده بود که لرد از طریق این نشان نمیتوانست از مکان او با خبر شود ولی اکنون زمان از میان برداشتن این سد میان او و لرد بود . باید میشتافت به سوی تنها حامی اصیلان و بزرگان، به سوی سر چشمه قدرت و به سوی شیطان ثانی .
ریگولوس شتافت و میشد گفت که جزو اولین نفراتی بود که به قبرستان سرد و خاموش رسید .
باد امشب بسیار سرد و نامهربان بود اما در مقابل چهره لرد بسیار گرم و دلنشین .
لرد به سری رو به ریگولوس گفت :
- چه میخواهی ای خائن . ( مطمئنا لرد میدانست ولی پرسید که شما هم بدونین )
ریگولوس تمام شجاعتش را جمع کرد ابتدا تعظیمی کرد و سپس مثل یک مرگخوار اصیل بدون کوچکترین لرزشی در صدا گفت :
- من باز گشته ام تا از شما طلب بخشش کنم و یا به دستور شما به قتل برسم . کاری که سال ها پیش باید صورت میگرفت . هیچگاه نباید دستورات به تاخیر بیافتند ، این اولین درسی بود که به یک مرگخوار داده میشد . پس من هم آمده ام تا از فرمان شما پیروی کنم . آمده ام تا بمانم یا بمیرم


من کی هستم


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰ یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۴

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
جادوگران عزيز! در پي صحبت هايي كه انجام شد اين تاپيك تا زمان مشخص شدن لرد قفل مي شود!

با تشكر

پيتر پتيگرو....ناظر انجمن!


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۴

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
نمونه ايفايه نقش:
در حالي كه سپاه سياه لرد در دل شب داشت به سمته پاريس ميرفت آدريان پيوسي يكي از اعضايه سپاه احساسه عجيبي داشت احساسي آميخته از ترس چون كه اولين بار بود كه ميخواست برايه لرد وارده جنگ بشود و خوشحالي بود كه دارد خدمتي به لرد ميكند چراغهايه پاريس از دور داشت سوسو ميزد شهر در خواب بود و از حادثه اي كه در شرف وقوع بود بي خبر بود صداي ماكيان و خزندگان آن اصراف فضا را پر كرده بود ارتشه لرد مثله يك رودخانه خروشان داشت به سمته پاريس ميرفت پاريسي كه ممكن بود مردمش طلوع صبح فردا را نبيند همهي مرگخوارن مصمم جلو ميرفتند.......................................
---------------------------------------------------------------
تاييد نشد!
پيتر پتيگرو


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۱۴:۴۹:۴۵


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۵ چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۴



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۷ پنجشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۲ جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 32
آفلاین
می خام نزد لرد بیایم همی قدرت نمایم
------------------------------------------------
آلبرت در زیر برف شدیدی که می آمد راه خانه را در پیش گرفته بود، هیچ صدایی نمی آمد، جز سکوت، و یا پارو شدن برف های یک خانه، از کنار کوچه ای گذشت و صدایی از درون آن شنید، داخل شد و نزاعی بین محفلی ها و مرگ خواران دید، (سه محفلی داشتند بر دو مرگ خوار پیروز می شدند،) البرت نیز که عضو محفل ققنوس بود، برای این که دیده نشود خود را نا پدید کرد و جلو رفت، محفلی ها داشتند مرگ خواران را می بستند، تا به آزکابان بفرستند، آلبرت هم در کمال خون سردی محفلی ها را بی هوش کرد، و با مرگ خواران به پیش لرد سیاه رفت،
پیش نهاد به لرد سیاه ***من عضو محفل ققنوس هستم، می تونم برای شما کار کنم، آیا حاضر به پذیرفتن فردی رک و البته باهوش هستی،***
------------------------------------------
ها، این دیگه انتخاب خودتونه، من که محفلی هستم، نمایش نامه هم بلدم بنویسم، گفتم شاید شما نیاز داشته باشید به من، در ضمن حقوق هم می خام، مجانی برای لرد کار نمی کنم،

...............................................
ما به كسي اينجا حقوقو نمي ديم! متاسفم! در ضمن براي ورود به نمايشنامه ي بهتري احتياج داريد!
پس فعلا تاييد نمي شه!
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۲ ۱۴:۵۳:۵۶

درس ریاضیات جادویی درس ش


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۴

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
يه جنه خاکي در نيمهيه شب به سمت ليتل هنگلدن ميدويد و مي گفت کشتمش ارباب کشتمش تمومه دستش رو خون فرا گرفته بود در همين حال سه پيکر با صداي بنگ خفيفي جلوي اون زهر ميشن که يكيشون دمبلدر يکيشن هاگريد و ديگري ريمس لپين بود
دمبل هگرييد ما بايد هر چه زودتر خودمنو به اون 2ختره برسنيم تو اينجا موزب اين باش
هاگريد خييالتن جمع ريس هگرييد و لپين به سرت به طرف کلبه ميرم
ادي گنده بي خاصييت
در همين زمان جدله هگريد و ادي شروعه ميش هگريد ادي رو بلن ميکنه و با تمام قدرت به زمين ميکبنه ادي در اولين برخرد چوب دست هگريدو موفق ميشه بردره و با يه نفرينه ساده از راه به درش ميکنه

ادوارد عزيز
متاسفم ولي من چيزي از نمايشنامه تون نفهميدم.چون پاراگراف بندي وجود نداشت و سرشار از غلط املايي بود.حتي اسامي افراد هم اشتباه نوشته شده بود...بهتره باعجله ننويسي و كمي بيشتر دقت كني.البته من براي آشنايي با طرز نوشتن شما چند نمايشنامه ديگه تونو هم خوندم.فكر ميكنم با خوندن نمايشنامه هايي كه اعضاي خوب و قديمي(يا جديد) سايت مينويسن پيشرف كني ولي نمايشنامه شما هنوز براي عضويت در ارتش سياه قدرت لازم رو نداره.سعي خودتو بكن .. (لارا).


ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۶ ۱۷:۵۷:۵۴
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۶ ۱۸:۰۲:۵۵


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۴

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
شما صفحه اول اين انجمنه ببينين نامه وينسنت كراب ميدرخشه من همونم ديگه
ادوارد عزيز...وينسنت كراب نه در صفحه اول نه دوم نه سوم نميدرخشيد...منم مثل پيتر پيداش نكردم...بهتره يه نمايشنامه ديگه بزنين...كار سختي نيست كه..ضمنا هر پست رو يه بار ارسال كنين .


ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۲۰:۵۸:۵۳
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۲۱:۰۱:۲۶
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۲۱:۰۶:۳۳


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
من قبلا با وينسنت كراب عضو ارتش بودم حالا ميخوام با شناسه جديد عضو شم.
.........................................................................
دوست عزيز!
متاسفانه من هيچ درخواست قبلي از شما در اين تاپيك پيدا نكردم و اسمتان هم به عنوان عضو در ارتش قبلي ثبت نشده.
پس براي عضويت بايد يك نمايشنامه بنويسيد!

پيتر پتيگرو..........ناظر انجمن!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.