هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۳:۱۲ شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۵۳:۳۸ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
تــــــــــــــــــــــق!!

در اتاقِ لرد باز شد و نجینی بی‌توجه به اتفاقاتی که در جریان بود به درون خزید.

خشمگین با دُم‌ش ضربه‌ای به هکتور زد، که پشتِ صندلیِ لرد ایستاده بود و ظاهرا بی‌دلیل ویبره میزد. ولی هکتور به ویبره‌اش ادامه داد. نجینی از کنارش گذشت و طبق عادتِ همیشه از پایه‌های صندلی بالا خزید، و همانطور که ففس فسس کنان غر میزد و چیزهایی درمورد توهینِ ماندانگاس فلچر به پاپای عزیزش میگفت، به شانه‌های لرد رسید. لرد برخلاف همیشه کلاه شنل‌ش را روی سرش کشیده بود و برخلاف همیشه کلاه شنل‌ش مانع از این بود که نجینی سرش را روی کله‌ی لرد گذاشته و فارغ از خستگی روزانه کمی انرژی بگیرد!

- پرنسس!

نجینی با بی‌تفاوتی سرش را به سمت هکتور برگرداند :

- ارباب ویزلی شدن!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۰:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5537
آفلاین
-ما چی شدیم؟

لرد سیاه متوجه شده بود که تغییراتی در چهره اش حاصل شده، ولی آینه ای در آن نزدیکی نبود که بتواند این تغییرات را ببیند. گذشته از این، ویزلی های فراوانی که دور و برش را گرفته بودند هم به او اجازه حرکت نمی دادند.
-به ما اجازه حرکت بدهید ویزلی ها. ما اربابیم. اونم نه هر اربابی. ارباب تاریکی هستیم. شما باید از به زبون آوردن اسم ما وحشت داشته باشید.

ویزلی های ریز و فراوان برای یک لحظه سر جای خود متوقف شدند.

-خب وحشت داریم.
-ما هرگز اسم شما رو به زبون نمیاریم.
-می گیم اسمشو نبر!
-من حتی از گفتن "اسمشو نبر" هم وحشت دارم.

و به دویدن ادامه دادند.
ظاهرا وحشت آن ها مانع دویدنشان نمی شد.

لرد با عصبانیت رو به هکتور کرد.
-سریع برای ما توضیح می دی چه اتفاقی برای ما افتاده. چی به سر چهره با شکوه و پر ابهت ما آوردی؟

هکتوربا حالتی شیفته و راضی به صورت لرد خیره شد.
-ارباب...شما صاحب مو شدین. موهای خوشرنگ نارنجی. فکر کنم... شما... ویزلی شدین.

لرد سیاه پس از مدتها برای اولین بار ترس را در وجودش احساس کرد. او یکی ویزلی شده بود. ویزلی شدن مثل قطره ای از یک دریا شدن بود. هزاران برادر حسود و گرسنه و یک خواهر غیر قابل کنترل داشت و حتی ممکن بود مالی ویزلی برایش مادری کند.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
خانه ریدل ها:

مرگخواران وحشت زده به هر سو میدویدند و حتی در بعضی نقاط خانه، از میان استخرهای تشکیل شده از ویزلی ها شنا میکردند.
وضعیت بحرانی بود.
ویزلی ها همه جا بودند؛ و این یک اغراق نبود. ویزلی ها به معنای واقعی کلمه در همه جا بودند. در تار و پود خانه ریدل ها. در ردای مرگخواران، در چاه مرلینگاه و حتی درون دهان و روی سر و کله لرد سیاه.

در میان این قشقرق، هکتور در حیاط خانه نشسته بود و به درختی تکیه داده بود. درختی که شاخه هایش با برگ هایی از ویزلی ها تزئین شده بود.
هکتور منتظر بود. چشمان غم زده اش به در بسته خانه خیره شده بودند.
اما بالاخره انتظار به سر رسید؛ زیرا در خانه ریدل ها، بر اثر فشار شدید ویزلی هایی که پشتش تلنبار شده بودند، از جا در آمد.
هکتور فرصت را غنیمت شمرد و سوار بر پاتیلش، در حالی که با ملاقه پارو میزد، از میان سیل ویزلی هایی که از خانه بیرون میریختند، به داخل خانه پیش روی کرد.

هکتور شاد و خوشحال، با تصور اینکه اربابش مدتی است که به دلیل دوری از او، حتی یک لیوان آب و معجون هم نخورده، به سرعت به آشپزخانه رفت، یک لیوان آب ریخت، سپس همانطور سوار بر پاتیل، به طبقه بالا آمد، به اتاق لرد نزدیک شد و شروع کرد به در زدن.

- اگر از سازمان ویزلی جمع کنی نیستی، سریعا دور شو از اتاق ما!
- معجون خوب آوردم براتون ارباب. میدونم دلتون تنگ شده بود برای معجون هام!

لرد فرصت نداشت پاسخی دهد، چرا که در اتاق توسط هکتور باز شد و وی به سرعت وارد شد.
همین چند ثانیه کافی بود تا لرد تمرکزش را از دست بدهد و تختش توسط ویزلی ها جویده شود و خودش در استخر ویزلی ها گرفتار شود.
هکتور ابتدا میخواست لرد را نجات دهد، اما فهمید که فرصتی بهتر از این در دسترسش نیست که معجون مخلوط شده با آب را به لرد بدهد، پس ابتدا معجون را در دهان لرد سیاه خالی کرد، سپس وی را که ویزلی ها از سر و کولش بالا میرفتند وارد پاتیل کرد.

- عه ارباب موهاتون دارن در میان! چه خوش رنگ هم هستن!

لرد به سرعت تغییرات را در وجود خود احساس کرد...
وی آب را همراه معجونی نامشخص خورده بود. اما این مهم نبود. مهم همان آب بود. آبی که به معجون ویزلی نابود کن هکتور آلوده بود. معجونی که در واقع اثر وارونه داشت...



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
کمی ان طرف تر
تابستان بود و افتاب غروب میکرد،دافنه تصمیم گرفت به همرا دیانا به ساحل برود و از دنیا لذت ببرد.بعد از گذشتن بیست و پنج دقیقه،آنها به ساحل رسیدند و زیراندازی پهن کردند رو شن تا بتوانند بشینند و به دریا نگاه کنند،دافنه دل تو دلش نداشت که بپره تو آب و بالاخره کار خودش رو کرد،پرید تو دریا دیانا هم همینطور او هم پرید تو دریا،کلی باهم بازی کردند،کلی شنا کردند، وقتی از دریا بیرون امدند تا کمی استراحت کنند،ناگهان دافنه داد زد و گفت:
-دیااااااااااننننناااا،میشه لطفا این شوخی را تمام کنی.

دیانا گفت:
-کدام شوخی؟!

دافنه گفت:
-همین ژله های آبی رنگ دیگه،مگه اینا کار تو نیست؟!

دیانا گفت:
-حالت خوبه دافنه؟ اصلا نمیدونم درمورد چی حرف میزنی!هه ژله های آبی رنگ.

دافنه گفت:
-پس اینا چی هستند،شبیه ژله هستند که یهو سرد میشود مثل یخ بعد سنگین میشود که باعث میشود من مثلا الان نتونم دستم را بلند کنم و حرکتش بدهم.

دیانا گفت:
-چییییی! من که چیزیم نشده.

دافنه با خودش فکرکرد که شاید چیز خاصی نباشه،دوباره پریدند به دریا ولی دافنه نمیتوانست دست راستش رو حرکت بدهد.به خاطر همین ژله های ابی رنگ،سی دقیقهربعد که انها از اب اومدند بیرون و دیگه قصد رفتن را داشتند دافنه دیگر حتی نمیتوانست پای راستش را هم تکان دهد،دیانا امد تا به ان کمک کند ناگهان ژله ها به روی دست چپ و پای راست اوهم امدند و او هم دچار این مشکل شد.

دیانا گفت:
-چیی!؟ اینجا چه خبره ؟ انگاری فقط ما این مشکل را داریم.اخه به بقیه نگاه کن،هیچ کدومشون هیچ ژله ای ابی رنک به پاشون یا قسمتی دیگری از بدنشون نچسبیده.اخههههههه چرررراااا!چرا ما فقط این مشکل را داریم؟

دافنه گفت:
-بسته دیگه دیانا،چقدر غر میزنی!تقصیر من است مگه برو غر هایت را سر یکی دیگر خالی کن، فعلا باید فکر واسه این اتفاقات بکنیم.
دیانا گفت:
-نکنه اینا ویزلی ها هستند؟!

دافنه گفت:
-ویزلی ها!اهههه راست میگی! اره،پس اللن باید چیکار کنیم؟

دیانا گفت:
-خوب کاری نداره زنگ میزنیم به ویزلی جمع کن.

دافنه گفت:
-اخه نمیدونم چی بگم بهت.

دیانا گفت:
-چی شده میخوای بگی که من چقدر باهوش هستم و چقدر فکر خوبی کردم؟ ها؟

دافنه گفت"
-نه نابغه میخواستم بگم اخه ما با این دسته های سنگین شدمون و پاهامون چه جوری میخوایم بریم تلفن بیاریم اصلا از کجا تلفن گیر بیاریم!

دیانا گفت:
-کاری ندارد که داد میزنیم یکی بهمون کمک کنه ببین الان این کار را انجام میدم.ککککککککککممممممممککککککک یییییکککککککییییی ککککممممککککممممموووونننن ککککننننه کسسسییی صداااام رو ممممیییشششنوه.

دافنه گفت:
-اهای کر شدم،چرا حالا اینقدر بلند داد میزنی،اگر سمت راستت رو نگاه میکردی میتونستی اون خانم رو ببینی که خیلی بهمون نزدیک بود.

دیانا گفت:
-اه راست میگی،میخواستم اخه جواب تو را بدم.

خوب بالاخره یکی اومد کمکشون کرد و تا دیر نشده بود انها را نجات دادند چون ژله ها هر لحظه بزرگ تر میشدند و حرکت هم میکردند.اگر کسی نمیامد انها به باد رق0فته بودند.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۲۲:۴۰:۳۶


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۶:۴۱ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶

فنگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸:۵۲ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 107
آفلاین
انستیتو ژنتیکی دیاگون

ساحره میانسال به همراه همسر کوتاه قدش که ترکیبی بود از لگولاس و دابی، در مطب مقابل دکتر غول نشسته بود و اشک می ریخت. زن در حالی که درون دستمال گردن پدرخوانده فین فین می کرد، با بغضی نترکیده و چشمانی پر از اشک تمساح به شکل ملتمسانه به دکتر زل زد. اشاره ای نفرت انگیز به شوهرش کرد و ادامه داد:

«بیست سال پیش جیگر شدم فکر کردم این آدمه باهاش ازدواج کردم. نگو بعداً کاشف به عمل اومد عمه اش جن خونگی بوده و ژن بد داشتن اینا. دکتر دستم به دامن ...ت...نه چیز... دستم به... »

زن نگاهی به ریخت و قیافه غول چهار متری جلوش میندازه که ساکت روی صندلی مهدکودک با طرح باب اسفنجی نشسته و داره به حرفش گوش میده با دقت. به سختی سعی میکنه دور و بر لب دهن غول دنبال اثر ریش و سبیل بگرده تا بفهمه مرده یا زن! اما چیزی پیدا نمیکنه. چشماش امتداد سینه غول به پایین رو کنکاش میکنه در جستجوی دامنی چیزی ولی با شلوارک جین چسب و در ادامه اش جوراب شلواری مواجه میشه. میخواد از ژن ساحره‌گیش و قدرت سونوگرافی دیدگانش فیض ببره جهت اطمینان خاطر اما یهو مافلدا یه کفتر حرم میفرسته بشارتش میده به جزایر بالاک و به خطر افتادن آرمان های ایفای سالم. در نتیجه ساحره بیمار به عنوان آخرین گزینه چشماشو میبنده و تلاش میکنه رایجه خوش یک زن رو استشمام کنه ولی چیزی جز بوی عرق مترو نصیب سیستم بویایی ش نمیشه. در نتیجه متوجه میشه طرف مرد هست و ادامه میده:

«ئم.. دستم به پیژامه ت خلاصه... دوا درمونی.. داره منقرض میشه نسل اصیل مون! »
غول: «مادام! شما فرزند پسر خواست یا دختر؟»
زن: «معلومه گل دختر! »

دکتر غول که صدمین بیمار امروزش رو ویزیت میکرد با ملالت و خستگی از کیس های تکراری، دستشو دراز میکنه در یخچالو وا میکنه چهار پنج تا جعبه حاوی محلول سکینه ویزلی میندازه روی میز جلوی بیمارش.


سنت مانگو – اتاق عمل

فنگلوریا، هاسکی زیبا و زن فنگ که یه گونی سبز تنش کردن، تیکه پاره ولو شده روی تخت و به همراه خود فنگ پنجه در پنجه پس از محنت فراوان با حیرت به شفادهنده دامپزشک زل زده که توله سگ قرمز رنگ کک مکی دستش گرفته و داره میاد بده بغل شون...

«تبریک میگم! پسره ! کِی مو درآورد به این سرعت. فقط نمیدونم رنگ و کرک و پرش به کدوم تون رفته. خیلی قرمزه.»

توله سگ نیامده علائم سرطان هاری رو بروز میده، دست شفادهنده رو گاز میگیره می پره روی ننه مفروض هاسکیش و شروع میکنه با سرعت نور در حد المپیک با بند ناف طناب میزنه.

در این حین پرستدافی که مشغول جمع کردن کاسه کوزه اتاق عمل بود از زیر تخت کیسه شکیل و قلمبه ای با لوگوی سنت مانگو در میاره میده دهن فنگ و میگه:

«ماشالله چه گل پسر نابغه و هایپر اکتیوی هم هست هنوز نیومده ! داگلین (سگ مرلین) نگهش داره الهی. بفرمایید. این اشانتیون هست از طرف بیمارستان. پک کامل پدرسگ! به همراه جایزه ارزنده شامل پنج تا ویزلی اضافی در سایزها و سنین مختلف جهت محکم کاری! »


کافی نت لیتل هنگلتون

پس از یک ساعت در نوبت واستادن، بلاخره دو ماگل کشاورز، بیل و فرغون بدست از پشت یکی از سیستم ها پا میشن میرن رد کارشون جهت برداشت محصول و هکتور با شعف وصف ناپذیری به طور ویبره کنان می پره میره پشت سیستم خالی شده. بعد از بستن انواع و اقسام پنجره ها و تب های نمایش دهنده پری های دریایی ماگل ها، هکتور شروع به تایپ آدرس میکنه: دبلیو دبیلو سی دات ویزلی یاب دات شوت.

روی قسمت آمار و ارقام کلیک میکنه و با عصبانیت یه شیشه معجون مجهولی رو ظاهر میکنه و سر میکشه. نقشه اش نگرفت که هیچ نتیجه عکس داده بود. یعنی کجای کار می لنگید؟ دوباره با چشمان ورقلمبیده به آمار نگاه کرد. افزایش چشمگیر داشت. باید معجون دیگری اختراع میکرد قبل از آنکه اربابش هم یک ویزلی شود. یا حتی بخاطر بازپس‌گیری اعتبار از دست رفته اش. به راستی او مانند یک آهو در گُل گیر کرده بود و ابتداعاً تصور می کرد شاید نویسنده تن میده به این قبیل ژانگولر بازیا و سوژه های مانا. ولیکن سیرداغ خورده بود.

مغازه ویزلی ها

«مالی! یه دیقه بیا این پشت کارت دارم...»

آرتور دست زنشو میکشه از پشت دخل مغازه می بره توی انباری و بین انبوه کارتون های حاوی ویزلی های مختلف، یه جا باز میکنه و با قیافه ای متعجب به زنش میگه:

«زن. گوش بگیر بده ببین چی میگم. نمیدونم کار کیه اما ویروس جدیدی اومده به اسم ویزلی زا. همه بچه های تازه متولد شده دارن از نسل ما میشن. تو چین کلی چشم بادومی موقرمز به دنیا اومدن حتی. خواستم ببینم کار تو بوده؟»
مالی: «نه. ولی کار هر کی بوده مرلین خیرش بده. عوض این پلیس بازیا بپر برو وزارتخونه وامی تسهیلاتی چیزی بگیر. »


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۶:۴۸:۱۹
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۶:۵۶:۱۱
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۷:۰۳:۰۱
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۷:۰۴:۲۴
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۷:۰۹:۵۲
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۷:۱۸:۰۲
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۷:۴۰:۰۴
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۳ ۱۰:۰۳:۴۹

----------



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۴۲ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین

خلاصه، فک کنم.

نقل قول:
حاجی، اوضاع قاراشمیشه. ویزلیا ول شدن در سرتاسر دنیای جادویی. دارن هاگوارتز رو می‌خورن. دارن کیک بانز رو می‌خورن. دارن ردای لرد رو می‌خورن. دارن رژ.. چیز.. ناجور شد. بذ به کراب نپردازیم. رو لباس یه عده لونه کردن. روی سر یه عده لونه کردن. همه‌جا لونه کردن خلاصه. مالی و آرتور هی می‌گن هرچی ویزلی پیدا کردین بفرستین واس ما، ولی از اونورم، ماندانگاس تو پیام امروز و اینور اونور آگهی داده که ویزلی‌هاتون رو می‌خریم تا وقتی قحطی ویزلی اومد، ویزلی بفروشه. ( تر حتی. ) و خلاصه الان وضعیت عجیبی حکم‌فرماس. چون نه فقط الان ویزلیا به هرجایی راه پیدا کردن و همه‌چی و همه‌کس رو دارن می‌خورن، که عده‌ای به طمع پول در آوردن، دارن هرچیزیو به اسم ویزلیا قالب می‌کنن و می‌گیرن و می‌برن که بفروشن.


فاتحه مع‌الصلــــوااااات!
***

- ما اصلاً این وضعیت رو نمی‌پـ.. گَکو!

ویزلی‌ای که از منتهی‌الیه سمت راه حلق لرد می‌کوشید بیرون بیاید، جمله‌ی او را چنین به پایان رساند. لرد موقرانه ویزلی را از دماغش گرفت، بیرون کشید و از پنجره به بیرون پرت کرد.
- گووووووعووووو!

بی‌توجه به ویزلیِ ذوق‌زده از پرواز، لرد به سمت مرگخوارانش برگشت:
- ما همونطور که گفتیم، این وضعیت رو اصلاً.. عَعو؟!

ویزلی دیگری که از سوراخ دماغ لرد در حال بیرون آمدن بود، جمله‌ی بعدی را چنین به پایان رساند. بلاتریکس موقرانه خم شد و ویزلی را از دماغ لرد بیرون کشید، ویزلی کوشید از سر و صورت بلاتریکس بالا برود و در موهای او سکنی گزیند، ولی تا ابد مانند پاتیل‌های هکتور، نقاب‌های آرسینوس، قمه‌های رودولف، لوازم پولیشِ بالِ لینی، پوست‌های نجینی و هزاران هزار ویزلی دیگر در جنگل انبوه گیسوان بلاتریکس گم شد و هرگز خبری از او شنیده نشد. روحش شاد، و یادش گرامی باد.

- نایستید و ما رو نگاه کنید! یکی.. عاپو!.. یه فکری.. بگور؟!.. بکـ.. گیگوری!

که البته آن آخری حالت لرد نبود، حالت ویزلیِ نشسته بر روی سر لرد بود. لرد بیشتر به ـی چیزی شباهت داشت.

- اگر من یه فکری برای ویزلیا بکنم، ارباب حتماً دوباره من رو راه می‌دن

هکتور با چنین تفکری، پاتیلی از معجون "ضد ویزلی" در آب شرب شهری خالی کرد.
معجونی که قرار بود تا فردا صبح هر ویزلی‌ای را به غیر ویزلی‌گان بدل کند.
خب..
قرار بود..!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۰:۵۳ شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۶

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۲۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از مرگ ندارم هراسی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
پالی برای خرید مایحتاج روزانه اش سری به کوچه دیاگون زده بود. او پس از اخراج شدن از خانه ریدل ها، زندگی خوبی نداشت. با اینکه او نداشتن ثبات عقلی پدر و مادرش را اثبات کرده بود و خانه جدید چپمن ها را به چنگ آورده بود، ولی باز هم آرامش خاطر نداشت. هر روز صبح زود بی مقصد از خانه بیرون می آمد تا هوا بخورد و به بهانه های مختلف از خانه بزرگشان جیم شود. امروز هم بهانه اش خرید مایحتاج روزانه بود.

- چه روز مزخرفی! هر روز مزخرف تر از دیروز!

اما او خبر نداشت درست در یک قدمی او افرادی هستند که فکر های شیطانی در سر دارند!

- سلام الکس!
- سلام گری!
- اخبارپیام امروز رو خوندی؟
- آره تو صفحه اول نوشته بود که بچه ویزلی ها همه جای شهر پخش هستن و برای تحویل دادنشون نفری سی گالیون می دن! باور نکردنیه! نه؟
- چرا! گری اونجارو.

او به دختر مونارنجی که در اطراف مغازه همه چیز فروشی ایستاده بود و ویترین را نگاه می کرد اشاره کرد.

- اوه پسر! فکر کنم اون یه ویزلیه.
- من یه نقشه دارم از پشت می ریم و می گیریمش. بعد تحویل پدر مادرش می دیم. قبول؟
- قبول! به شرط این که هرچی گیرمون اومد پنجاه پنجاه.
- باشه.

دو مرد آرام آرام طرف پالی رفتند. پالی بی نوا که از هیچ چیز خبر نداشت، همینجوری به ویترین مغازه زل زده بود.

- گرفتیمت!
- چی؟ هان؟
- ویزلی کوچولو فکر کردی می تونی از دست ما قسر در بری؟
- ویزلی کیه من اینجا ویزلی ای نمی بینم.
- بیا اینجا ببینم. الان می برمت پیش مامان بابات بعد هم سی گالیون رو نصیب خودم می کنم.
- یادت که نرفته الکس نصیب خودمون!
- باشه همون که تو گفتی.
- ولی من ویزلی نیستم. من زمین تا آسمون با اونا فرق دارم.
- یه بچه هم می تونه ببینه که تو یه ویزلیه مو قرمزی مثل تموم ویزلی ها!
- من موهام نارنجیه. من چپمنم نه ویزلی!

اما حرف های پالی بیچاره به خرج دو جادوگر نرفت. آنها با سماجت دست پالی را گرفتند و طرف خانه گریمولد بردند. مردی که الکس نام داشت در زد. چند دقیق بعد یکی از هویج های ویزلی ها که دستش را در دماغش فرو کرده بود و با ولع می چرخاند، در را باز کرد.

- بچه برو بگو مامانت بیاد. خواهرتو پیدا کردیم.
- این خواهر من نیست.
- منم همینو می گم.
- زر نزن بچه بگو بیاد.

هویج دماغو رفت و مالی ویزلی را صدا کرد. مالی ویزلی ملاقه به دست دم در آمد.

- آهای خانم بچه تو آوردیم بیا بگیرش در ضمن انعام ما یادت نره.
- اولا این بچه من نیست، دوما کی گفته انعام می دیم؟
- پیام روز. ببین اینجا نوشته.

مردی که نامش گری بود روزنامه را به مالی نشان داد.

- اینا واسه خودشون حرف مفت می زنن. تازه این بچه من نیست.
- من از صب...
- یعنی چی مگه ما الاف شما هستیم. یه بچه هم می تونه ببینه که اینم مثل بچه های شما مو قرمزه.
- نه این موهاش نارنجیه.
- قربون آدم چیز فهم.
- ما نمی فهمیم باید پول ما رو بدید وگرنه...
- وگرنه چی؟ همین الا از اینجا می ری وگرنه به آرتور می گم شقه شقه ت کنه. شیر فهم شد!

بعد با خشم فراوان در را کوبید.
- حالا کی می خواد به ما پول بده؟

پالی که دلش برای آن دو جادوگر سوخته بود دست در ردای جیبش کرد صد گالیون در آورد به آنها داد. و با افکت به آنها لبخند زد. آنها هم با مهربانی پول را از پالی گرفتند و دور شدند. پالی که دور شدن دو مرد را می دید، ناگهان نظرش عوض شد.
- آواداکداورا!

آن دو مرد درجا مردند. پالی به آنها نزدیک شد و پولش را از دست آنها قاپید تا عبرتی برای دیگران شود!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۵ ۰:۵۶:۳۸

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵

جاستین فینچ فلچلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۳ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۷:۱۸ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
جاستین ساکش را روی جلودری خوابگاه هافلپاف به زمین گذاشت. نیمه شب بود و کسی ان دور و ور دیده نمیشد ارام در زد. بعد از چند دقیقه در ارام باز شد جاستین ارام وارد شد و نگاهی به دور و ور کرد که دهانش از تعجب باز ماند. همه چیز قرمز و نارنجی بود. اول فکر کرد که اتاق را اشتباه امده اما از طرح روی شیشه های اتاق که صورت هلگا، ان زیبایی الهی را به تصویر کشیده بودند متوجه شد که اینجا اتاق هافلپاف است. اما چه اتفاقی افتاده بود ارام صدا زد:
-هی!
فرش قرمز زیر پایش کمی لرزید و بعد متوقف شد. اینبار بلند تر داد زد :
-هییییی!
اینبار هر پیکسل از فرش جوری لرزید و تکان خورد که نزدیک بود بیوفتد . کمی ترسیده بود حتی اگر می افتاد هم روی سطح قرمز رنگ که انگار نفس میکشید می افتاد و با همین فکر چندشش شد.

کمی جلوتر رفت. ساکش را روی لبه پنجره گذاشت. داشت به سمت اشپز خانه میرفت که ...
-هووووو مگله کولی ؟
جاستین از جا پرید دنبال رد صدا میگشت که دستی از زیر سطح قرمز زیر پایش بیرون زد و چند تکه از ویزلی ها را به بالا پرتاب کرد که ان ها هم کمی انطرف تر کنار دیگر میلیون ویزلی دیگر فرود امدند کمی لرزیدند و بعد متوقف شدند.
دختری با موهای طلایی از زیر ویزلی ها خودش را بیرون کشید. و مقابل جاستین ایستاد.
- میگلم
دخترک چند ثانیه مکث کرد سپس رویش را انطرف کرد و پشمکی قرمزی را تف کرد تا بتواند بهتر صحبت کند.
-اخیش! حالا بهتر شد! خوش اومدی عوض جدیدی؟

جاستین سرش را تکان داد و با تعجب پرسید:
-اینجا چه اتفاقی افتاده.
-اینها بچه های ویزلی هستن. همینطور هم زیاد میشن نمیدونیم باید چیکار کرد. کسی هم مسئولیت جمع اوری شونو به عهده نمیگیره.

جاستین که تازه متوجه اوضاع شده بود کمی فکر کرد و سپس از دختر جوان پرسید :
-تخت من کجاست؟
و به سمت جایی که قرار بود تخت او باشد اما پر از ویزلی بود رفت و پتویش را روی سرش کشید و خوابید.



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 415
آفلاین
مال دنیا جلوی چشمان ماندانگاس را گرفته و او هیچ چیز نمی دید.
- برو کنار بچه! هیچی نمی بینم.

سخن ماندانگاس بر ویزلی خزنده ای که دور سر او چمباتمه زده بود، اثری نداشت.

- آقا شما این ویزلی رو هم می خرید؟

پیرزن سینی ای که در دست داشت را جلوی ماندانگاس گرفت، اما او که نمی توانست ببیند.
- هممم... من که نمی تونم ببینم، بذار دست بزنم ببینم راست می گی یا نه؟

ماندانگاس باعث نقش بر آب شدن نقشه های پیرزن شد.
- هممم... چه قدر صافه؟ چقدر سفته! ببینم این پرسی نیست؟
- آره خودمم!

پیرزن دست از نقشه پلیدش مکشیده بود! او با صدای پیر و لرزانش داشت صدای پرسی را تقلید می کرد.

-ایووول! همین خیلی هم خوبه! می برمش که از دستش راحت بشی.

پیرزن با سختی فراوان سینی عتیقه اش را به جای یک ویزلی به ماندانگاس قالب کرده بود. اما او نمی دانست که ماندانگاس یک کلَاّش بالفطره است. او سر یک پیرزن شیره مالیده بود!
پیرزن دق کرد و مرد!

- خخخخ!

ماندانگاس نمی خندید، ماندانگاس در حال خفه شدن بود.

ماندانگاس:

ماندانگاس خفه شد.
سپس بانو نجینی در حالی که تار موهای کلاه گیس نارنجی را از جلوی صورتش کنار می زد، از سر ماندانگاس پایین آمد. او به توهین بزرگ آقای فلچر که او را "ویزلی بی دست و پا" صدا زده بود، پاسخ داده و راه خانه را در پیش گرفت.

خدا می دانست چه کسان دیگری ویزلی پنداشته شده بودند...


নীরবতা


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۲۷:۱۶ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از همون اول خوشم نمیومد ازت.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 265
آفلاین
"پخش شدن ویزلی ها تو دنیای جادویی اصلا اتفاق خوبی نبود!" شهر پر از ویزلی بود و ویزلی. توانایی مالی ویزلی در به دنیا آوردن اونهمه ویزلی باور نکردنی بود. ویزلی ها همه چیز رو می خوردن و همه جا رو غارت می کردن. اصلا روایت داریم که بزرگی می فرماید: ویزلی اینجا، ویزلی اونجا، ویزلی همه جا!

اینجا... دقیقا همینجا! دقیقا تو همین نقطه بود که ماندانگاس فلچر، که از هوش اقتصادی فوق العاده ای برخوردار بود، به فکر نوعی کسب درآمد جدید با استفاده از ویزلی ها افتاد و فهمید ویزلی ها نه تنها فاجعه نیستند، بلکه معجزه اند! اون حتی بعدها این نظریه رو به اثبات رسوند و توی کتاب "چگونه اینگونه شد" به ثبت رسوند تا به آیندگان بفهمونه "میشه که اینجوری شه!" و البته از فروش همون کتاب ها هم پول خوبی گیرش اومد. و دقیقا تو همون نقطه بود که ماندانگاس فهمید پتانسیل کارآفرین موفق بودن رو داره.
به این صورت که، ویزلی می خرید...
- خونه دار و بچه دار! ویزلی رو بردارو بیاااار! ویزلی می خریم! ویزلـــی!
ویزلی می فروخت!
- بدو بدو جا نمونی! آتیش زدن به مالم! ویزلی داریـــم... ویزلی! قابل استفاده در تمام سنین! فقط با پونصد گالیون!







تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.