هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۵۴ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
-هه هه! شوخی بسه پلاکس!
+نه شوخی نمی کنم، دارم واقعی میگم!
و بعد پلاکس خمیازه ای بلند کشید و کتی خرخره اش را به قصد مرگ شروع به فشار دادن کرد!
-چی میگی؟ همین الان حرفت رو پس بگیر وگرنه می کشمت!
+خخخخخخببب، من... خخخخ... چی کارخ... کنمخخخخ؟
و بعد قاقارو به کتی گفت که پلاکس بی گناه است و او چیزی را خوانده که بر روی برگه نوشته است...
-عههه... واقعا قاقارو؟ پس الان ولش می کنم.
+آخیش... داشتم خفه می شدم!
-بیا بریم قاقارو!
و بعد کتی و قاقارو به سمت دفتر خانم با سرعتی بی مانند به سمت دفتر خانم رفتند و پلاکس گفت:
-عجب اول بعد خواب خوبی!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹:۱۶ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۵:۱۷
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
_ بله! بله! نوشتم. میتونید برید.

بلاتریکس، پوزخندی زد و از در بیرون رفت. زن، نفسی راحت کشید.
_ نفر بعد!

با صدای شترق، در باز شد و فردی قد کوتاه وارد شد. فرد، سعی کرد، دستش را به دستگیره در برساند.
_ چرا اینقدر دسته هاتونو بالا تر از قد مردم میزارین؟ اگه مثلا، یه پیکسی مثل لینی بیاد، چطور باید...
_ میتونه پرواز کنه.

کتی، سکوت را ترجیح داد و تلپی، روی صندلی فرود آمد. بعد از اینکه اتاق را بی حرکت دید، نیم خیز شد، و چشمانش دنبال چیزی گشت.
_ قاقارو؟

از پشت در، صدای غر و لُندی بلند شد.

_ عه!

از جایش بلند شد و در را، با تقلای فراوان، باز کرد.
_ چرا پشت در موندی؟

قاقارو، با اخمی بزرگ، سلانه سلانه به سمت صندلی رفت و رویش ولو شد. کتی، آهی کشید. چرا پشمالو ها اینقدر، خسته کنندن؟ خودش هم به سمت صندلی رفت و کنار قاقارو، ولو شد.
زن، پشت میزش نشسته بود و تمام این کار هارا، نظاره میکرد. بعد از جمع بندی و تحلیل این حرکات، به صندلی رو به رویش نگاه کرد، که یک دختر بچه، همراه یک چیز گربه مانند، رویش نشسته بودند. هر دو از گرما شل شده، و از باد کولر، لذت میبردند. ورقی در آورد رویش چیز هایی نوشت. پایینش امضا زد و آن را، همراه آبنباتی، به کتی داد.
_ بفرمایید.

کتی، از جایش جهید. فکر نمیکرد که اینقدر آسان باشد! همه از سختی و مشقتش گفته بودند. حتما، خیلی خاص بود! شاد و خندان، قاقارو را زیر بغلش زد و برگه را از دست زن قاپید و به سمت خانه ی پلاکس، به راه افتاد.
_ پلاکس!

با تمام قوا، روی در کوفت.

_چته؟

پلاکس، با موهایی پریشان و لباسی شل و ول که از خواب بودنش قبل از اینکه آنجا باشد، خبر میداد، جلوی در ظاهر شد. کتی، قیافه ای مظلوم به خودش گرفت.
_ بیدارت کردم؟
_ نه پس میخواستم با این سر و وضع برم مهمونی! کارتو بگو.

کتی، ورق را جلوی صورتش تکان داد.
_ تونستم!

چشمان پلاکس، اندازه ی نلبکی شد و ورق را از دستش کشید.

_ پلاکس، بلند بخون منم بشنوم!
_ باشه... اینجانب، تایید میکنم که این دخترک مهد کودک را به نحو احسنت گذرانده و میتواند به پایه بالا تر برود.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹:۴۵ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۲:۲۵
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 99
آفلاین
در کسری از ثانیه ساحره خشک شد ، شکنجه شد ، سکته کرد ، مورد هجوم حمله قلبی قرار گرفت ، سه باره شکنجه شد ، بی هوش شد ، پاش شکست ، دستش شکست ، مچش پیچ خورد و مورد هجوم انواع و اقسام درد ها قرار گرفت.

- این ها کافی بود یا ادامه بدم ؟

- امم ، ممام ممی مومم مم ممام

- آه درسته . نمیتونی حرف بزنی. خشکت کردم.

سپس تکانی به چوبدستی اش داد و طلسم ساحره را باطل کرد.

- امم ، ب..بله ، خ.. خیلی..ا..ازتون م..متشکرم

- بسیار خب ، حالا بنویس. وگرنه..



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۲۶ دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۱:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 5030
آفلاین
بلاتریکس به روش‌هایی که می‌تونست بلاتریکس بودن خودشو ثابت کنه فکر می‌کنه. اون در انواع و اقسام شکنجه‌ها ماهر بود، چه بدون چوبدستی و چه با چوبدستی. حتی آواداکداورا گفتناش هم محشر بود. بدون چوبدستی هم دست کمی نداشت و نگاه‌های ترسناکش هرکسی رو به لرزه می‌نداخت.

اما بلاتریکس در اون لحظه حس می‌کنه که شاید استفاده از این روش‌ها برای اثبات بلاتریکس بودنش مناسب نیست. فکر کنین کسی که نامه اعمالتون بهش وابسته‌س رو شکنجه کنی!
- چرا که نه.

بله بلاتریکسه دیگه، اگه فکر کردین کوتاه میاد خواب دیدین. ساحره بهتر بود هرچه سریع‌تر متوجه اشتباهش بشه! از این رو بلاتریکس تصمیم می‌گیره قبل از اعمال خشونت یه فرصتی به ساحره بده. حالا که بیشتر فکر می‌کرد اصلا حتی یه تکون چوبدستیش کافی بود تا صد نفر از ترس سکته کنن!

پس بلاتریکس چوبدستیشو می‌کشه و وانمود می‌کنه طلسمی خوفناک قراره سمت ساحره شلیک کنه. اما در مقابل واکنش ساحره اینطوریه که دستی به عینکش می‌کشه و با دقت بیشتری منتظر ادای طلسم می‌شه.

- خب؟ منتظرم! همیشه وقتی می‌خواین طلسمی اجرا کنین نیاز به این همه تفکر و تمرکز دارین؟ خیلی سیاه به نظر نمی‌رسین.

صبر بلاتریکس هم حدی داشت که با این جمله تموم می‌شه و اختیار از کف می‌ده!




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۵۵ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۶:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 779
آفلاین
نفر بعد بلاتریکس بود که با گردن افراشته و سینه سپر کرده با افتخار وارد اتاق شد.

-بفرمایید بشینید و شروع به تعریف کنین!

بلاتریکس اصلا از قیافه ساحره پشت میز خوشش نیامده بود.
-چی تعریف کنم؟ من بلاتریکس لسترنجم! اسم من خودش معیار سنجش سیاهی ملته. مثلا چند روز پیش شنیدم یه ضرب المثل جدید اختراع شده که میگه «بلاتریکس تر از بلاتریکس»! یعنی فلانی یه کار خیلی بد انجام داده! یا کسی که کار شرورانه‌ای انجام میده، بهش میگن «بلاتریکس وارانه عمل کردی»! البته که هیچکس من نمیشه!

ساحره بالاخره سرش را بالا آورد.
-‌و تو می‌خوای بگی بلاتریکسی؟

حق با مدیر شیرینی فروشی بود. کار و کاسبی آن اداره به حدی کساد بود که حتی افراد جامعه جادویی را دیگر نمی‌شناختند.

-معلومه که من بلاتریکسم!
-ثابت کن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶:۰۲ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۰:۰۹ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 54
آفلاین
افلیا در را باز کرد و پایش را داخل اتاق گذاشت. زنی پشت میزی نشسته بود و قلم و کاغذی هم در دستش دیده میشد.
افلیا به سمت صندلی‌ای که رو به روی میز بود قدم برداشت. همانطور که راه می‌رفت، به چند تا از مجسمه‌های گران قیمت، که روی زمین بودند برخورد کرد و آنها را شکاند. تکه های مجسمه روی زمین پخش شد. پای افلیا به آنها گیر کرد و روی زمین افتاد.
همانطور که سعی میکرد بلند شود، یکی از قفسه های وسایل تزئینی را گرفت و آن را از جا کند. با کنده شدن قفسه مجسمه های ریز تزئینی و معجون های کوچک و رنگارنگ، یکی یکی زمین افتادند و خرد شدند.

-داری چیکار میکنی؟ نابود کردی اتاق رو!

زن فریاد زد و افلیا، همانطور که نگاهش را از او می‌دزدید روی صندلی نشست.
-کا...کار من نبود...خوش یهو اینطور شد!

زن چشمانش را چرخاند و کاغذ و قلم را روی میز گذاشت و آماده‌ی یادداشت کردن شد. موهای فرش را مثل گلوله‌ی کاموا روی سرش جمع کرده بود و عینک گرد و بزرگش او را جدی‌تر نشان می‌داد. پلکی زد و به افلیا نگاهی انداخت.
-اصلا تا حالا کار سیاهی انجام دادی؟

زن حق داشت. هرکسی بود به سیاه بودن افلیا شک میکرد. اصولا از اشخاصی که کلاهشان را برعکس می‌پوشیدند یا روی صندلی مدام پاهایشان را تکان میدادند و زیرلب آهنگ کودکانه‌ای را زمزمه میکردند، به عنوان جادوگر سیاه یاد نمیشد!

-البته! من شرور ترین ترین ترین ساحره‌ی تاریخم!

زن چشمانش را چرخاند و با بی‌حوصلگی، جوری که انگار مجبور است بازی کودکانه‌ای را انجام دهد جواب داد.
-چیکار کردی مثلا؟

افلیا به فکر فرو رفت و سعی کرد لبخند افتخارآمیزی بزند که نتیجه‌اش تنها یک لبخند کج و کوله و مسخره بود.
-اوم...خب... یه بار یواشکی موهای لیسا رو کشیدم! خیلی عصبانی شد! یه بارم قلموی پلاکس رو برداشتم و ازش به عنوان مسواک استفاده کردم! خب... حالا درسته عمدی نبود و واقعا فکر میکردم مسواکه ولی...
-برام مهم نیست موهای کدوم بنده مرلینی رو کشیدی! یه کار خلاف میخوام! یه سرپیچی بزرگ از قانون!

افلیا با شنیدن فریاد زن بر خود لرزید. دوباره به فکر فرو رفت و با اضطراب، اعماق مغزش را برای پیدا کردن یک کار خلاف جست و جو کرد.
-اوم...چیز...ا...آها! یه بار روی یه تابلو نوشته بود " دهکده هاگزمید...سمت چپ!" ولی من در یک حرکت خلافکارانه، رفتم سمت راست! ...آم...خب...درسته بعدش گم شدم ولی...

-بسه! بسه! به اندازه کافی شنیدم!

زن درحالی که اخم کرده بود چیزی را روی برگه یادداشت کرد و آن را به کناری پرت کرد.

-ن...نوشتین... م...من خیلی سیاهم...مگه نه؟

افلیا جوابی نشنید.

-ب..ببخشید...خو...خودش یهو اینطور...

اما زن به افلیا اجازه‌ی تمام کردن حرفش را نداد و به امید این که با یک شخص سیاه رو به رو شود کاغذ جدیدی را روی میز گذاشت.
-بعدی!


ویرایش شده توسط افلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۸ ۱۵:۱۵:۲۸

کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۴:۳۱ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۹:۱۲
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 322
آفلاین
-یعنی تو میگی معلم میتونه بهمون اعمال سیاه یاد بده؟
-ما، مرگخواران لرد سیاه، بریم پیش معلم؟

کتی آب دهانش را قورت داد و به اخم های در هم رفته مرگخواران نگاه کرد.
-معلم ها میتونن همه چیزو بهتون یاد بدن، کتاب ها... اصن چه معلمی بهتر از لرد سیاه؟

اخم های مرگخواران اندکی باز شد.

-لرد سیاه توی سیاهی و پلیدی نظیر نداره، اون به راحتی میتونه جادوی سیاه و شرارت رو...

کتی تازه وارد بود، کتی از روحیات مرگخواران و بلاتریکسی که هر ثانیه به او نزدیکتر میشد خبر نداشت. او نمی دانست که چنین پیشنهادی جلوی بلاتریکسی که جادوی سیاه را مستقیما از خود لرد یاد گرفته است چه معنی ای دارد.

-... بهتون یاد بده.

و بالاخره کتی فهمید چه معنی ای دارد. دقیقه ای بعد بجای کتی آدمکی که مثل بادکنک از چند جا گره خورده بود ایستاده بود. بلاتریکس از کاردستی خود راضی به نظر می رسید.
-خب، آگلا کجاست؟

جمعیت مرگخوار آگلا را به جلو پرتاب کردند.
-من رفتم داخل و باهاشون صحبت کردم... میگن شما سیاه نیستید و میخوایم سرشونو کلاه بذاریم.
-اینهمه سیاهی!

بلاتریکس نگاهی به موهای آبی رنگ ملانی و بالش قرمز رنگ سدریک و لباسهای رنگارنگ ایوا انداخت، شاید خیلی هم سیاه نبودند!

-گفت تک تک بریم داخل و درمورد پلیدترین کاری که انجام دادیم بگیم تا میزان سیاهی مون سنجش و ثبت بشه...

مرگخواران به همدیگر نگاه کردند.


اگه نجنگی، هیچوقت پیروز نمیشی.


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۵:۱۷
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 230
آفلاین
ساحره عینکی با تمسخر به مرگخواران نگاه کرد:
- کارنامه اعمال؟

مرگخواران گفتند:
- ما کارنامه اعمال میخواییم فقط باید خیلی سیاه باشه آخه ارباب فقط خیلی سیاهشو میپذیره!

و این چنین بود که همه با اردنگی بیرون شدند!

- هی آگلا چرا مارو پرت کرد بیرون؟

آگلا هم که سعی داشت از آنجا فرار کند من من کنان گفت:
-خب... ام... راستش...
- احمق ها آخه کی برای کارنامه اعمال سیاه میره به دفتر ثبت احوال؟

این کتی بود که داشت در خیابان راه میرفت و تازه به مرگخواران بر خورده بود.
- باید یک معلم داشته باشید آخه کدوم احمقی میره به دفتر ثبت احوال برای کارنامه اعمال؟

مرگخواران که میدانستند یک ایده دیگر در راه است سعی داشتند پلاکس را هر چه زود تر پیدا کنند!

- جدی جدی معلم میخواهید؟ بعدم آگلا همین الان اینجا بود یکهو غیبش زد کوشش؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

اما ونیتی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۲ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۵۴:۱۵ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از همونجایی که فکر نمیکنی!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 82
آفلاین
آگلانتاین پیپ خاموشش را در گوشه لب اش گذاشت و با بیخیالی گفت: چی میگین شماها؟ معلومه باید نامه اعمالو از کجا بگیریم! از اداره ثبت احوال و اعمال!

مرگ خواران با گیجی به آگلانتاین خیره شدند. هیچ کس تا کنون نام این اداره را نشنیده بود.
- اداره چی شدن؟
- ثبت احوال و اعمال! جایی که همه کاراتون در هر زمان و مکانی ثبت شده! پس فکر کردین چرا رو چوبدستی هاتون م.ن.ج نصب شده؟
- چی چی؟

این بار بلاتریکس به جای آگلانتاین جواب داد: م.ن.ج خنگا ! مراقبت نگار جادویی! الان میفهمم که چرا
اون محفلیا همیشه یه جوری از دستمون در میرن! یه مشت پشم مرلین تو کله اتونه ، مغز نیست که!
- دلم پشم مرلین میخواد!
- خفه شو ایوا!

تام زیر نگاه ایوا که طرز مشکوکی به سرش اش خیره شده بود، پرسید: حالا آگلا ، این ادارهه کجاست؟
اگلانتاین کمی فکر کرد و گفت:اممم... اگر جاشو درست یادم باشه، باید بریم خیابون 32 ام، شیرینی فروشی برادران بارکینز به جز نیک ... اونجا ورودی اشه...

مرگ خوران همگی حاضر شدند که به اداره ثبت احوال و اعمال بروند.

خیابان 32 ام – شیرینی فروشی برادران بارکینز به جز نیک

مرگ خوران رو به روی شیرینی فروشی استاده بودند ولی هیچ کس نمیتوانست وارد مغازه شود. چون مغازه پر ازمشنگ هایی بود که داشتند شیرینی میخریدند یا کیک سفارش میدادند و یا برای خرید دونات نوبت میگرفتند.
سدریک که با دیدن آن جمعیت خواب از سرش پریده بود، پرسید: درست اومدیم؟.... مگه مکان های جادویی نباید یه جوری باشن که جلب توجه نکن؟ این چه وضعشه؟
آگلانتاین گفت: قبلا اینطوری نبود که! بذار بریم تو ببینیم چه خبره!

مرگخواران با زور و له کردن چند مشنگ بیگناه، بلاخره خود را به پیشخوان رساندند. پشت پیشخوان پیرمرد زیر نقشی نشسته بود که موهای جوگندمی اش را به عقب شانه کرده و پاپیون قرمز بزرگی را دور گردنش بسته بود. روی سینه اش یک کارت سنجاق شده بود که رویش نوشته شده بود:" مدیر"

پیرمرد لبخندی زد و گفت:" چه شیرینی داشتین؟ لطفا قبض تون رو بدین!"
رابستن جواب داد: ببخشید شیرینی نخواستن بود! اینجا اداره احوال و اعمال شدن؟
لبخند پیرمرد عریض تر شد و جواب داد: اوو... شما از خودمونین! بیایین تو...بیایین تو!

بعد در کوچکی را کنار ویترین بستنی ها باز کرد و مرگ خوار ها را به دری که روی آن نوشته بود"کارگاه شیرینی پزی: ورود ممنوع! " راهنمایی کرد.

پشت در، نزدیک به 20 جادوگر در یک چرخه جالب به آماده کردن شیرینی مشغول بودند. یکی با حرکت چوبدستی اش مواد مخصوص شیرینی مثل آرد و تخم مرغ را، در پاتیل بزرگی می ریخت و هم میزد، نفر بعدی آنها شکل میداد و در تنور میگذاشت، یکی مسئول تنور بود.... وکار به همین ترتیب تا بسته بندی شیرینی های مختلف در جعبه های مخصوص به هر کدام پیش میرفت. آن ها به قدری منظم و دقیق کار میکردند که مرگ خواران چند لحظه اول در سکوت محو کارشان شده بودند.

بلاخره لینی از پیرمرد که با افتخار به کارگاه نگاه میکرد پرسید: شما واقعا شیرینی میپزین! چرا؟
- چون اون وزرات خونه احمق بودجه ما رو حسابی کم کرده!.... قبلا اداره ما خیلی مهم بود! خیلیا برای عضویت یا استخدام میومدن و از ما نامه میگرفتن تا اینکه قانون جدید گفت دیگه نیازی به گرفتن نامه اعمال نیست! با اون بودجه کمی که برامون در نظر گرفتن باید نصف کارمندامو اخراج میکردم! ولی حالا اینجا رو ببینین! الان درآمدمون از قبلم بیشتره! این مشنگ ها واسه هرچیزی که فکرشو بکنین شیرینی میخرن! تازه...... هی داری چی کار میکنی؟ اون شیرینی مشتریاس!

همه به سمتی که پیرمرد نگاه میکرد چرخیدند و ایوا را دیدند که دو جعبه شیرینی در دهانش چپانده بود و داشت به سمت مسئول بسته بندی حمله ور میشد.

در حالی که چند نفر از مرگ خواران ایوا را میکشیدند، بلاتریکس پرسید: حالا چجوری باید وارد اداره تون بشیم؟ ما عجله داریم.
پیرمرد که دیگر لبخند نمیزد به پوستر بزرگ و کهنه ایی که یک نان خامه ایی عظیم را نشان میداد، اشاره کرد و گفت: وروردی اونجاست....بگین "من عاشق نونه خامه ایم" و برین تو!

مرگ خوران رو بروی پوستر ایستادند و با شعار" ما عاشق نون خامه ایی هستیم!" وارد اداره شدند.

پشت پوستر سالن بزرگی بود که بسیار کم نورتر از شیرینی پزی بود و برعکس آنجا بوی نا و کهنگی میداد. یک شومینه بزرگ در گوشه سمت راست به چشم میخورد که کنار آن ساحره ایی عینکی پیشت میزی پر از برگه و پوستین های های لوله شده نشسته بود و سخت مشغول نوشتن بود. در سمت چپ سالن اتاق های متعدد با سر درهای متفاوت وجود داشت و انتهای سالن هم به راه پله ایی ختم میشد که کنارش نوشته بود، "به سمت زیرزمین".
مرگخوران به سمت میز کنار شومینه رفتند ولی قبل از اینکه حرفی بزنند، در اتاقی که سر در اش نوشته شده بود " ثبت کلاهبرداری ها" با شدت باز شد و جادوگری قد کوتاه با موهای فرفری که بسیار عصبانی به نظر میرسید ، در حالی که برگه بلندی را در به شدت تکان میداد به سمت میز آمد.

جادوگر قد کوتاه با فریاد گفت:" من دیگه خسته شدم! میفهمی خستتتته!!! این 590 امین باره که دارم کلاهبرداری های این اما ونیتی رو ثبت میکنم! این پیرزن نمیخواد دست از سر کار گذاشتن بقیه برداره؟ من دیگه نمیخوام ثبتشون کنم!"
ساحره عینکی پشت میز که از نوشتن دست کشیده بود با خونسردی جواب داد: میدونی که صد بار برای وزارت خونه اخطاریه فرستادیم. اونام همش گفتن این پیرزنه همش یه جوری خونشو جابه جا میکنه و وقتیم که پیداش میکنن فقط یه دختر جوون خونست و خودش نیست، برای همینم نمیتونن بگیرنش. پس لطفا اینقدر غر نزن. تازه خدا رو شکر کن که تو جای جک نیستی که مسئول ثبت اعمال ویزلی هاست...بیچاره یه هفتس که نرفته خونه!
جادوگر مو فرفری که جواب دلخواهش را نشنیده بود، در حالی که زیر لب غر میزد به سمت اتاقش برگشت.

ساحره عینکی به سمت مرگخواران برگشت و پرسید: خب شما چی کار داشتین؟
- ما اومدیم نامه اعمالمونو بگیریم.



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹

مرگخواران

پروفسور بینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۷:۲۶ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 59
آفلاین
برگی جدید در تاریخ این سایت! (همون سوژه جدید)

مرگخواران همگی در اتاق های خودشون استراحت می کردند. هکتور در حال امتحان کردن ترکیب های جدیدی از معجون هایش بود تا بتواند به معجون نهایی که شامل تمام معجون ها بود، دست پیدا کند. لینی رو به آیینه ایستاده بود و بال هایش را تمیز می کرد و از جلوه ای که گرفته بود، بسیار راضی و خشنود بود. فنریر نیز در حال مسواک زدن به دندان هایش بود. چند وقتی بود که دندانش درد می کرد و او که از دندانپزشک گریزان بود، سعی داشت آن قدر مسواک بزند تا بالاخره یا عصب دندانش درست شود یا دندانش تمام شود. هر کدام از مرگخواران در گوشه ای به کار های روزانه خود مشغول بودند و روز آرامی را سپری می کردند و غافل از این بودند که اربابشان چه فکری برایشان در سر دارد.

- تمام مرگخوارانمون همین الان به اتاق ملاقات با ما بیان. هر کدومشون هم هدیه ای در خور برای اینکه به ملاقاتمون میان، با خودشون بیارن!

این، صدای لرد سیاه بود که در خانه ریدل ها طنین انداز شد. اتاق ملاقات، محل قرار لرد و یارانش بود و لرد سیاه زمانی که نقشه های مهمی را در سر می پروراند، آن ها را به آن اتاق صدا می زد.

چند لحظه بعد:

- ببین کادوی من خوبه؟
- من یه هدیه ای آوردم اصلا ارباب دست رد نمی تونه بهش بزنه!
- منم آخرین معجونمو برای اربابمون آوردم! خیلی هیجان زده م. نمی دونم خودمم چی کار می کنه!
- منم برای ارباب یه ست لوازم آرایشی مخصوص از برند خودم آوردم.

لرد سیاه وارد اتاق شد و مرگخواران به پای او ایستادند و منتظر شدند تا اربابشان بنشیند. اما لرد سیاه تصمیمی برای نشستن نداشت و آن ها نیز همانگونه ایستاده، وایسادند!
- یارانمون... از هدایایی که آوردین، متشکر باشید که بهتون این فرصت رو دادیم که به ما ابراز علاقه و وفاداری بکنید.اما ما چند وقتیه که داریم به این فکر می کنیم که شما چقدر سیاه هستین. شما همگی کارای سیاه و پلیدانه زیادی انجام دادین، ولی آیا کافی بوده؟ ما ازتون می خوایم که برید و کارنامه اعمالتون رو بیارید تا ما ببینیم. باید کارنامه اعمال شما کاملا سیاه و خبیثانه و پر از اعمال بد و پلید باشه.

لرد ولدمورت این را گفت و با لبخندی، به سمت در خروجی رفت.
- و این هم یادتون باشه، اگه نامه اعمالتون به اندازه کافی سیاه نباشه، شما رو به مشاوره خصوصی می فرستم. پیش نجینی!

لرد این را گفت و اتاق را ترک کرد. مرگخواران به یکدیگر نگاه می کردند. در این وا نفسا، از کجا قرار بود نامه اعمال بیاورند؟ اصلا نامه اعمال چی بود؟
-
- حالا نامه اعمال از کجا گیر بیاریم؟
-
- من که میرم این کاغذه رو سیاهش کنم و بدم ارباب. اصلا دیگه نامه اعمالِ سیاهِ سیاه میشه!
- منم میگم کارنامه م گم شده و باید المثنی بگیرم.
- من با والدینم میام.


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۴ ۲۲:۳۸:۲۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.