هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۰۶ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰
#79

هافلپاف

مارتین کاپلستون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰:۲۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۰۹:۴۴ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
از Spinners Street
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین

بچه مرگخواران به سگ های درنده و وحشتناکی که مشغول بو کشیدنشان بودند خیره شدند.

همه ساکت بودند تا اینکه لیلی دستش را برای ناز کردن سگ ها دراز کرد.

- اخی ! چه نازه ! ایوان به نظرت گشنشونه؟

ایوان لبخندی زد و دستش را تکان داد

نه لیلی نباید بهشون دست بزنی

لیلی به ایوان توجهی نکرد.

- چرا نباید بهشون دست بزنم؟! اونا خیلی نازن و به نظر من هم گشنشونه

سپس دنبال سگ ها راه افتاد ولی سگ ها هم جلوتر میدویدند

لیلی با اخم دنبال سگ ها کرده بود و می خواست به آنها دست بزند. ناگهان سگی برگشت و با خشم دست لیلی را

گاز گرفت لیلی اخ کوچکی گفت

-دیدی ایوان اون سگ های خونگی خیلی گرسنشونه

- اونکه سگ خونگی نیست احمق! اون یک سگ وحشی است. داره سعی میکنه تو رو بخوره! ازش دور شو!

ایوان چه بچه باشد چه نه، همیشه باهوش است.

لیلی از سگ ها دور شد و جنی را بغل کرد.

- راست میگی! جنی به نظر تو گشنشونه؟

جنی با ترس به سگ ها اشاره کرد

-..ا اره اون..ا گرسن..شونه

لیلی اخمی کرد و داد زد

-برید برید کیشته

اما سگ ها توجهی نکردند و در حال نزدیک شدن بودند


من کسی نیستم که حضورمو به کسانی که برای من اهمیتی قائل نیستن تحمیل کنم.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
#78

گریفیندور

آستریکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۷:۲۰ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 217
آفلاین
بچه بلاتریکس خودشو با کارتک جمع میکنه و سریع به موج حمله اضافه میشه. بچه مرگخوار ها که هرکدوم سوار سگی شده بودن وارد خونه شده و هرکدوم به یه سمتی حجوم میبردن ولی نکته جالب این بود که هیچ محفلی توی خونه نبود!

_ پس اینا کجا رفتن؟!
_ شاید داخل اون کیکه قایم شدن!

ملت مرگخوار توجهشون به کیکی که وسط پذیرایی قرار داشت جلب شد و همگی دورش هلقه زدن.

_ کیک نام نام؟

_ نه رودولف. ممکنه توش زهری چیزی ریخته باشن و بخوان مارو مسموم کنن بعد تو گونی کننو پخ پخمون کنن...
_ بلاتریکس بچه... اروم باش. محفلیا از اینکارا نکردن و نمیکنن. شاید میخوان عذر خواهی کنن مثلا...

_ کیک نام نام؟

_ نمیدونم رودولف. اصلا حس خوبی به این کیک ندارم. بنظرم...
_ کیک نام ناااام.

رودولف که نتونسته بود جلوی معدشو بگیره روی کیک شیرجه زد و شروع به خوردنش کرد.
چیزی نگذشت که رودولف به تنهایی کل کیک رو تموم کرد و روی زمین دراز کشید.

_ خب دیگه. اینم از کیک. حالا همه مرگخوارا جمع شین و کل خونه رو بگردید. نباید بزاریم محفلیا از دستمون در برن!

ملت مرگخوار آماده حرکت شده و گشتن تازهشروع کرده بودن که توجه بچه بلاتریکس به سمت بچه رودولف رفت.
_ رودولف! چرا حرکت نمیکنی پ؟

بچه رودولف هیچی نگفت.

_ رودولف با توام. راه بیوفت دیگه همه روزو وقت نداریم که.

بچه رودولف همچنان سکوت کرد ولی اینبار اشک رو گوشه چشماش جمع شد.

_ رودولف چیزی شده؟ نه مثل اینکه یچیزیت شده. گفتما که به اون کیک دست نزن. گفتما که نمیشه به محفلیا اعتماد کرد.
_رودولف جون بکن بگو چت شده دیگه...

بچه رودولف درحالی که اشک از گوشه چشماش شروع به ریختن کرده بود اروم اروم برگشت و پشتشو به سمت ملت کرد و بلافاصله بچه مرگخوار ها با دیدن صحنه دهنشون باز موند و کرک پرشون ریخت.
پوشک بچه رودولف ده برابر شده بود و به رنگ قهوه تیره تغییر رنگ داده بود. بلافاصله هم بویی شدید کل فضارو در بر گرفت که همه سگ های وحشی بیهوش شدن.

_ حاجی مثل اینکه این یکی جدیده، شیمیایی زدن، بو باقالی میده. بزن ماسکو...


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ جمعه ۵ آذر ۱۴۰۰
#77

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۵:۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5100
آفلاین
بچه بلاتریکس با دیدن این حجم از آمادگی که در بین دسته‌ی سگ‌های وحشی و بچه‌های مرگخواران موج می‌زد جوگیر می‌شه و دستور حمله رو سریعا صادر می‌کنه.
- با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.

بچه بلاتریکس با نگاهی مشتاق منتظر آغاز حمله بود که خب رخ نمی‌ده. با این فرض که صداش به گوش ملت و سگ‌ها نرسیده مجددا تکرار می‌کنه.
- گفتم با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.

بچه‌های مرگخواران و سگ‌ها از شدت ذوق سرجاشون بالا و پایین می‌پریدن، ولی حرکتی رو به جلو مشاهده نمی‌شه و فقط به بچه بلاتریکس زل زده بودن.

- چرا نمی‌فهمین شماها؟ می‌گم با دستور من حمله رو آغاز می‌کنیم.
- باشه خب چرا می‌زنی؟ قبول کردیم تو دستور بدی دیگه.
- چرا هی تکرار می‌کنی که تو می‌خوای دستور بدی؟ فقط دستور رو بده دیگه.
- نکنه بلد نیستی دستور بدی؟ بگو یک دو سه حمله تا شروع کنیم.

بچه بلاتریکس که تازه دو گالیونیش افتاده بود که دستور حمله رو به درستی صادر نکرده، بعد از افزودن روش صحیح دستور دادن به دستور زبانش و محو کردن بچه مرگخوار آخر از روی هستی، گلویی صاف می‌کنه.
- یک... دو... سه... حمله!

با صادر شدن دستور حمله، بچه مرگخواران و سگ‌های وحشی که هیچی از نقشه متوجه نشده بودن چنان به سمت خانه گریمولد هجوم می‌برن که بچه بلاتریکس زیر دست و پا می‌مونه و چند تن دیگه هم اون وسط تلف می‌شن تا این که بالاخره در ورودی می‌شکنه و لشگر به داخل محفل هجوم می‌بره!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
#76

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۲۵ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
از کنار خیابون رد شو. ಠ_ಠ
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشوند تا آنها را برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنند. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه را به عهده گرفت.در طی مبارزه ای بین بچه ها سرپرست هاشون به دلیل سر و صدای زیاد بچه ها دیوار صوتی شکسته و باعث نابودی مرگخواران و لرد سیاه شد.
وزارت خانه بنا به خواسته دامبلدور سرپرستی بچه های مرگخواران را به محفلی ها میدهد ولی بعد از چند روز به دلیل آزار و اذیت زیاد بچه ها محفلیون آنها را در چله زمستان، وسط حیاط پرت می کنند. حالا بچه ها در حیاط با دسته سگ وحشی مواجه شدند که بنظرشان می توانند با آنها انتقام رفتار بد محفلیون را بگیرند.
———–— ✦ —————

- بچه ها بنظرتون این سگ میتونند انتقام بگیرند؟
- چرا خودمون رو نگران کنیم، تهش هم خودمون همراه اینا یارو ریش پشمکی و بقیه شون می میریم دیگه! نیازی نیست ما هم کاری کنیم.
- راست میگه! به جای این کار می تونیم بگیریم بخوابیم.

بچه سدریک که تا آن موقع سر روی بالشت سرپرستش نگذاشته بود، بالشتی را از زیر دست بچه گابریل کش رفت و زیر سرش گذاشت. طولی نکشید که هفت پاداش در خوابش حضور به هم رساندند.

- بگو "خاله" خاله ببینه!
- بنظرت میتونن بگن "چه ساحره با کمالاتی"؟
- قطعا در بلند مدت میشه!

بلاتریکس بچه که تا آن موقع به اندازه کافی خیمه شب بازی دیده بود، مانند سرپرستش کروشیو ای نثار رودلف بچه کرد. او همانطور که با دستش راستش ورد کروشیو را اجرا میکرد، با دست چپش مشغول پیچاندن گوش کتی بچه بود. او نیز مانند بلا همه فن حریف بود.

- میدونید من تا یه دسته از اون موهای هویجی گیرم نیاد آروم نمیگیگرم.
- منم تا نصف صفحه روزنانه سیصد و سی و سه رو پس نگیریم، سر جام بند نمیشم.
- سر جام بند نمیشه یعنی چه؟
- نمیدونم... دیزی می گفت بلد باشم ممکنه نیاز شه.
- ملت همه مون یه دلیل برای انتقام گرفتن داریم، باید یه نقشه اساسی بکشیم.

چندی بعد_ وسط حیاط

لینی بچه بار دیگر به نقشه ای که در دست داشت نگاه کرد. همه چیز بی نقص و کامل بود. آن طرف بلا بچه داشت گروه ها را برای حمله آماده می کرد.

- نقشه مون با تاکتیک چهار چهار سه جلو میره! نبینم تاکتیک سه چهار چهار برید. مفهومه؟

با اینکه نیمی از بچه مرگخواران و تمامی سگ های وحشی فرق بین چهار چهار سه و سه چهار چهار را نمی دانستند، سرشان به نشانه تاکیید تکان دادند. کم کم همه چیز داشت برای حمله آماده می شد.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#75

اسلیترین

کروینوس گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۰ سه شنبه ۵ بهمن ۱۴۰۰
از عمارت پر شکوه گندزاده کش گانت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 19
آفلاین
همانطور که سگ ها در حال نزدیک تر شدن بودند، بچه مرگخواران قدم به قدم عقب تر می رفتند البته نه همه‌شان! بلکه فقط بچه لینی و بچه آلانیس و بچه سو عقب می رفتند، هر چه باشد آنها ریونی بودند و هوششان هرچند کم باز هم از بقیه بیشتر بود و می دانستند به سمت سگ ها رفتن مصادف با خودکشی محض است!

-حالا چی کار کنیم؟

بچه لینی، با اینکه مانند مادرش ریز بود و کمتر کسی او را می دید اما سعی می کرد انقدر بلند حرف بزند که همه متوجه‌اش بشوند، اما او را هم عین مادرش هیچ کس جدی نمی گرفت...

-با شماما!

اما هیچ کس باز هم او را جدی نگرفت! تا اینکه بچه ایوانوا استخوانی را که از یکی از سگ ها گرفته بود، از دهانش درآورد و در همین حین آب دهانش سرازیر شد و با صدایی نا واضح گفت:
-نظرتون چیه بخوریمشون؟

بچه رودولف سرش را به معنای «نه» تکان داد و گفت:
-شاید بشه ازشون سگ های باکمالات در آورد!

بلاتریکس دستش را بر سرش گرفت و با حالتی سرزنش گرایانه گفت:
-نه، احمق! باید یه طوری فراریشون بدیم!

بعد از این حرف بلاتریکس، بچه مرگخواران به فکر عمیقی فرو رفتند، تا اینکه بچه سو که کلاهش را بر سرش سفت گرفته بود، تا مبادا باد آن را ببرد، گفت:
-از این فرصت استفاده می کنیم... عه... یعنی سگ ها رو به جون آدمای اون داخل میندازیم!


ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۵:۰۸:۵۰
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۵:۱۸:۳۵
ویرایش شده توسط کروینوس گانت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۷ ۱۷:۰۹:۳۸



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#74

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۵:۰۲ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 126
آفلاین
بچه مرگخواران به سگ های درنده و وحشتناکی که مشغول بو کشیدنشان بودند خیره شدند.

همه ساکت بودند تا اینکه بچه کتی دستش را برای ناز کردن سگ ها دراز کرد.
- آخی! چه سگ های نانازی!

- ناز؟ اینا بیشتر کثیفند. مطمئنم شپش دارند! تازه به نظر میاد می خوان بخورنمون!
بچه گابریل این را گفت و با انزجار به سگ ها خیره شد.

بچه کتی به بچه گابریل توجهی نکرد.
- چرا نمیذاره نازش کنم؟

کتی با اخم دنبال سگ ها کرده بود و می خواست به آنها دست بزند. سگ ها هم کم نیاورده و سعی میکردند دست کتی را گاز بگیرن.

- اونکه سگ خونگی نیست احمق! اون یک سگ وحشی است. داره سعی میکنه تو رو بخوره! ازش دور شو!

بلاتریکس چه بچه باشد چه نه، همیشه رئیس است.

کتی هم از سگ ها دور شد و بچه قاقاروی خودش را بغل کرد.
- راست میگی! قاقاروی خودم از این سگ های زشت خیلی بهتره.

اما سگ ها در حال نزدیک شدن به بچه مرگخوار ها بودند و به نظر گرسنه می آمدند.



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
#73

هافلپاف

بریج ونلاک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۴۸:۰۲ شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰
از کچل بودن، دست نمی کشم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 32
آفلاین
بچه بلاتریکس در محفل با موهای سیریوس بازی می کرد و فر دار ترش می کرد! بچه گابریل مشغول بشور و بساب بود و مالی از این موضوع خیلی لذت می برد، اما این لذتش طولانی نبود چون بچه گابریل سطل وایتکس را بر روی سر مالی خالی کرد و باعث شد تا مالی با داد و فریاد شروع به دویدن در محفل کند و دو تا چک نثار آرتور کند!
در همین حین بچه اگلانتاین مشغول دزدی در محفل بود و از این اتاق به آن اتاق می رفت، تا اینکه به در اتاق الستور رسید و آرام آن را باز کرد و چشمش به پیپ طلایی رنگی افتاد، اگلانتاین دچار علاقه شدیدی به پیپ شده بود! پس به سمت آن رفت و یواشکی آن را برداشت و آن را به معنایی دزدید!

-وای چه چیز دراز خوشگلی! عاشقشم! عاشقش شدم! مگه این می تونه غیر از مال من، برای کس دیگه ای باشه؟

ایوانِ بچه، بدن بسیار استخوانی ای داشت! در ظاهر او نمی توانست چندان آزاری برساند، اما او پسر یک مرگخوار بود، پس باید می توانست اذیتی بکند!

-آی! آی! نکن!

بچه ایوان استخوان دستش را در گلوی لوپین فرو برده بود و با شعار «گرگینه بی لیاقت! استعفا استعفا!» نیمفادورا و لوپین را حرص می داد!
بچه سدریک شاید بی آزارترین موجود در میانشان بود! او همیشه یک گوشه کز می کرد و می خوابید! اما امروز از دنده چپ پا شده بود! او با لگد همه را از روی مبل بلند می کرد و بهش می گفت «محض رضای مرلین، پاشو!» و بعد چند تا پونز در دستانشان فرو می کرد!
بچه فنریر داشت با موهایش بازی می کرد و خود را می فشرد! بعضی از محفلیون فکر می کردند که این نشان از عذاب وجدانی از کار هایی است که پدرش انجام داده است! اما وقتی برای دلداریش می رفتند، او چند فحش رکیک به آن فرد می داد، و بعد شپش های داخل مویش را بر روی دست دامبلدور، الستور و افرادی که به سراغش می آمدند، خالی می کرد!
دیگر صبر الستور به نهایتش رسیده بود! همچنین صبر سیریوس و لوپین و دیگر اعضای محفل! حتی صبر دامبلدور هم تمام شده بود او چوبدستی اش را به پایه میز زد و فریاد زد:
-خفه شید! همه تون تنبیه می شید!

محفلیون ترکیبی دست بچه مرگخواران را گرفتند و آنها در چله زمستان در حیاط، بدون کاپشن و وسیله ای برای محافظت از خود، آنها را جلوی سگ های درنده رها کردند!


کچلی رو عشقه!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
#72

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۰۵
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
گردانندگان سایت
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 396
آفلاین
چند روزی میشد که با حضور ورژن خردسال مرگخوارا، اوضاع خونه‌ی گریمولد کلاً قاراشمیش شده بود و هیچی سر جاش نبود.

رودولف‌بچه، مالکیت کنترل تلویزیون رو به انحصار خودش در آورده بود و داشت از کانال‌ها بالا و پایین می‌رفت.
- مستند حیوانات... اخبار سیاسی... مستند حیوانات... مسابقه‌ی کوییدیچ بین تیم‌های ساندویچ‌فروشی لندن و شموشک یورکشایر... ای بابا! اینا چقد مستند حیوانات نشون میدن! ... آهااااا اینه!

و جذب کانالی شد که داشت یه سریالی رو نشون می‌داد که پر از ساحره‌های خوش‌پوش بود. اون اصلاً نمی‌دونست و براش هم مهم نبود که قضیه چیه و اینا دارن در مورد چی بحث می‌کنن. از نظر رودولف‌ها، فیلم و سریال خفن، باید لاکچری و باکمالات باشه.

- عه! چی شد؟

سریال موقتاً مکث شد و پکیجی از تبلیغات پخش شدن که توشون ساحره‌هایی با تیپ‌های متنوع، بصورت اتوبانی میومدن و می‌رفتن.
رودولف‌بچه چند دقیقه بعد فهمید که این کانال کلاً آیتم‌هاش یکی از اون یکی باکمالات‌ترن. هنوز به اندازه‌ی کافی کیف نکرده بود که...

- باباجان؟

حضور آلبوس دامبلدور رو پشت سرش احساس کرد.


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۷ ۱۳:۰۸:۰۶
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۷ ۱۹:۵۳:۳۹
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۷ ۲۰:۰۷:۱۸

If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۱۶ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
#71

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱:۳۳ شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۰
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 279
آفلاین
خلاصه را در انتها مشاهده کنید.


تصویر کوچک شده


بچه‌ها جیغ می‌کشیدند. بلند وبلندتر. حالا نکش کی بکش. امواج صوتی حاصل از این فریادها، با هم ترکیب شد و هم‌افزایی کرد و موج‌های بزرگتری تشکیل داد. بزرگ و بزرگ‌تر.

خلاصه رودولف لنگ لنگان داشت میرفت طرف در که فرار کنه که...

امواج خروشان، در را هنوز باز نشده، دوباره کوبید به چارچوب و رودولف را نیز در خود غوطه‌ور کرد. اتفاق عجیبی در حال رخ دادن بود. امواج همین‌طور که در حال رشد بودند، دیوار صوتی را شکستند و لینی که مرگخواری ریونی بود، گوشزد کرد که شکستن دیوار صوتی اصلا معنایش این نیست اما کسی صدایش را نشنید. به خاطر امواج خروشان صدا؟ خیر! صدای یک حشره‌ی ناچیز در سکوت مطلق هم کم‌تر از آن بود که توجه کسی را جلب کند.

- یک نفر ما را نجات دهد! داریم در میان امواج صدا غرق می‌شویم.

هوریس که با دو بطری نوشیدنی کره‌ای گازدار روی امواج غوطه‌ور بود گفت:

- ارباب می‌خوایما ... ولی شنا بلد نیستیم.
- بیخود! دو تا تاپیک آن طرف تر، مرگخواران دریایی، استاد شنای مجربی استخدام کرده‌ایم و یک سال تمام سوژه‌ی شنا یاد دادنش همینجوری دارد کش می‌آید! خرج استاد داده‌ایم برای همین وقت‌ها دیگر!
- ارباب چیزه ... نه که این صداها خیلی بلنده، ما صداتونو نمی‌شنویم.
- پس چطور جواب می‌دهی ملعون؟!
- نه ... الان نمی‌شنویم.
- خوب الان شنیدی دیگر!
- نه الان ... ارباب شما دنبال چی هستید؟
- فقط صبر کن از این مهلکه جان سالم به در ببریم ... می‌دانیم با تو مار در آستین ...

اما لرد سیاه هیچ وقت از آن مهلکه جان سالم به در نبرد. نه او، و نه هیچ مرگخوار دیگری. انفجار صوتی در خانه ریدل رخ داد و موج انفجار آن را منهدم ساخت و ابر قارچ مانندی بر فراز لیتل هنگلتون ایجاد کرد. تنها بازماندگان این حادثه، کودکانی بودند که خود منشا امواج بودند؛ وارثان مرگخوارها.

تصویر کوچک شده


- اون‌ها لایق آزکابانن! تموم شد و رفت.
- اون‌ها هنوز به سن قانونی آزکابان رفتن هم نرسیدن.
- باشه! تا اون موقع می‌فرستیمشون کانون اصلاح و تربیت. چند سال بعد روز تولدشون به آزکابان انتقال پیدا می‌کنن.
- حواست باشه که اون‌ها هنوز هیچ جرمی مرتکب نشدن. ما نمی‌تونیم به خاطر یک پیش‌داوری کسی رو زندانی کنیم.
- اما ما نمی‌تونیم یک مشت مرگخوار بالقوه رو ول کنیم تو جامعه‌ی جادویی که چند سال دیگه نظم و امنیت رو از بین ببرن. تو همین اشتباه رو در مورد ولدمورت هم کردی دامبلدور! یادت که نرفته؟!
- همممم ... شاید هم من براش کم گذاشتم. فکر می‌کردم آموزش در هاگوارتز برای جهت دهی به توانایی‌هاش کافیه ...
- و نبود! بنابراین دور این‌ها رو ...
- آره. آموزش کافی نبود. باید فکری به حال پرورششون هم بکنم.
- واضح حرف بزن ... چی تو فکرته؟!
- رشد کردن تو کانون گرم یه خونواده و نیروی عشقی که ...
- خانواده؟ حتما! بشین تا خانواده‌ها واسه سرپرستی بچه‌های خلف اون مرگخوارای گور به گور شده صف بکشن.
- ما این مسئولیت رو بر عهده می‌گیریم. به خاطر داشته باشید، دوستان من! چیزی به عنوان علف هرز یا آدم بد وجود نداره. فقط پرورش دهنده‌های بد وجود دارن. *

دامبلدور پیش از آن که وزیر و معاونینش فرصت کند به او پاسخی بدهد، آن‌ها را با نیشخندهایی که روی صورتشان خشکیده بود تنها گذاشت.

تصویر کوچک شده


خلاصه تا این‌جا: مرگخوارها طی حادثه‌ای همگی نابود شدن. اما از هر یک از اون‌ها یک فرزند خردسال خلف که مشابه خودشون تربیت شده، به جا مونده. وزارتخونه معتقده که اینا خطرات بالقوه‌ای هستن که در آینده مثل مربی‌هاشون جامعه رو با تهدید مواجه می‌کنن اما دامبلدور میگه که میشه اون‌ها رو با تربیت و رشد در خانواده، اصلاح کرد و همشون رو به خونه‌ی گریمولد می‌بره تا اون‌جا رندگی کنن.


* ویکتور هوگو - بی‌نوایان


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰
#70

ریونکلاو، مرگخواران

تری بوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۲:۱۶
از ... اصن به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 132
آفلاین
بچه های مرگ خواران همگی با هم نعره ای از خوشحالی کشیدند.
پسر پیتر باز هم شروع کرد به کپی کردن بالشت ها.
بلا و رودولف و گری بک تند تند طلسم های انفجاری به‌ در و دیوار کوبیدند.

لرد هم آن بالا ایستاده بود و با لذت آن شلوغی رو نگاه می ‌کرد.
ناگهان دختر بلا چوبدستی اش رو سمت دهن خودش گرفت.
بلا از اون گوشه جیغ کشید : چیکار میکنی خنگ خدا...

یکدفه دختر بلا داد زد : بطنین
و بعد صدایش پنج برابر شد.
همه بچه ها هم از او تقلید کردند.
ولی پسر رودولف که کلا خنگ بود طلسمو اشتباه خوند و صداش به جای پنج برابر پنجاه برابر شد.
بعدش هم با همون صدای نخراشیدش
راه افتاد تو اتاق و باز هم به هر دختری می‌رسید جیغ می زد : چه ساحره با کمالاتی

پسر پیتر هم همچنان مشغول رسوندن بالشت و سطل رنگ به بقیه بود

پسر رودولف که جوگیر شده بود هم چوبدستیشو گرفت سمت بالشتش و با صدای بلند داد زد :
وینگاردیوم له ویوسا

یدفه لرد دید روش یه سایه افتاده خوب که نگا کرد دید یک موج از بالشتا دارن میان سمتش.

بعله دیگه چون پسر رودولف خان همونطور که عرض نمودم کلا ملنگ بود بازم طلسمو اشتباه خونده بود و به جای یه بالشت کل کوه بالشت رو ورداشته بود و شوت کرده بود تو صورت جناب لرد.

لرد بدبخت هم برای بار دوم تو اون روز شوت شد و چسبید به دیوار و بازم بیهوش شد.

بچه ها هم از این پیروزی جوگیرتر شدن‌ و چنان به سرعت طلسم در میدادن که مرگخوارا کم آوردن و جیغ زنان به این ور و اونور میرفتن.آخرش هم یک عدد طلسم شوت نماینده کوبیده شد تو کمر رودولف و ایشونم با یه پرواز مستقیم تشریف بردن تو بغل بلا خانم و دو تایی رفتن تو دیوار.
رودولف هم که هم از ترس و هم از تعجب زبونش بند اومده بود مخش هنگ کرد و نفهمید چی شد که یهو گفت چه ساحره باکمالاتی.
یدفه بلاتریكس صورتش از عصبانیت سرخ شد و ... (متاسفانه این بخش به درخواست سازمان پیشگیری و مبارزه با خشونت از پست بنده حذف گردیده)

خلاصه رودولف لنگ لنگان داشت میرفت طرف در که فرار کنه که...


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۵ ۲۳:۵۴:۳۴
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۵ ۲۳:۵۵:۲۵








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.