هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل



در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۱۷:۰۹ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹
#59

ریونکلاو

مارکوس فنویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷:۵۰ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۱:۱۲
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 59
آفلاین
-ارباب جسارت نباشه؛فقط دستاتون کثیفه از این صابون 55 درصد نمیخواین؟

-آوران کاتابرا

-کس دیگری جرئت دارد!در میان حرف ما سخن گویی کند؟

-آقا اجازه ما!

-چه کسی جرئتش را کرد؟

و در همین موقت همه ی مرگخواران به پسر بچه ای اشاره می کنند.


Mr. Markooce Fnoeek
من خودم مرگم شما منو از مرگ میترسونید و به مرگ تحدید میکنید پس خودتون بدونید حتی اگه مرده باشین پیداتون میکنم و اونوقت خودتون میدونین چی میشه!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۰۵ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#58

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۰:۰۷
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آنلاین

-دایی ژون یکم بِش مواد دادیم همین!
-دایی بهت گفتم تربیتش کن نگفتم موادیش کن که!
-دایی ژون شما گفتی این بچه هارو به سمت شیاهی و کشیفی ببریم. ما هم بچه رو به شمت شیاهی بریدیم!
-اصلا راضی نیستم دایی از کارت!

مورفین عصبانی شد و بچه رو پرت کرد تو بغل لرد و رفت یه گوشه شروع به مواد کشیدن کرد.

-بلا؟
-بله ارباب؟
-این بشر را از روی ما بردار!
-بفرمایید ارباب!
-خب حالا همه رو جمع کن!
-ارباب بچه رو کجا بذارم؟
-بدش به ماروولو!
-چشم ارباب.

بلاتریکس به سمت ماروولو رفت که حالا مشغول کتک زدن مورفین و همچنین نصیحت کردنش بود!

-دِ پسر این همه بهت گفتم دست از مواد و اینجور چیزا بردار! نمیفهمی؟
-اخه بابا ژون من اعتیاد دارم!
-تو غلط میگنی اعتیاد داری! زمان سالازار که اینطوری نبود! مرد اگه نزدیک مواد میرفت خود سالازار میومد اینقدر نصیحتش میکرد و کتکش میزد تا مرد دیگه نزدیکش نره. بعد حالا ما هرچی ادبت کنیم دست بردار نیستی!
-نه نیشتم! نمیخوام هم باژم!
-اقای گانت این بچه پیش شما!

بلاتریکس بچه رو پرت کرد تو بغل ماروولو و بدو بدو برگشت پیش لرد تا یه وقت از انفجاری که تا دو ثانیه دیگه اتفاق میوفتاد جون سالم به در ببره!

-آهای مرگخواران ما!

مرگخواران با فریاد لرد به سمت لرد روانه شدن تا از صحبت های لرد عقب نمون.

-ما میخواهیم نظرمان را درباره ی بچه های که تربیت کرده اید بگوییم!
-ارباب جسارت نباشه؛فقط دستاتون کثیفه از این صابون 55 درصد نمیخواین؟
-


only Hufflepuff


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹:۰۲ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹
#57

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۲:۳۴
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشن تا اونهارو برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنن. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه رو به عهده می‌گیره و نتیجه تربیت‌شو نشون لرد سیاه میده تا اینکه نوبت به تام جاگسن می‌رسه اما بچه تحت نظر تام گم شده و گویا خود لرد هم بچه رو قایم کرده!

***


- ارباب یه چیزی پشت‌تون داره تکون میخوره!
- بچه بی ادب شماست تام.
- ارباب خواهشا تا سازمان حمایت از حقوق کودکان و COPPA نیومدن کل تاپیک و سوژه رو تخته کنن، آزادش کنید زبون بسته رو!
- فقط خواستیم کمی مزاج کنیم و بخندیم. بیا، اینهم... عه چکار میکنی بچه؟

از اونجایی که برای یک مدتی دست و بال بچه بخت برگشته بسته بود، همینطور که لرد داشت آزادش می‌کرد و به آغوش تام برش می‌گردوند، بچه کنترل خودش رو از دست داد و باقی ماجرا.
- تام! یا سریعا از جلوی چشم ما دورش می‌کنی یا کاری می‌کنیم همین سازمان و COPPAـی که گفتی به حال خودت و این بچه گریه کنند.
- اما ارباب تازه بهش یاد داده بودم که ماشین لباس‌شویی رو خودش روشن بکنه!
-

تام همونطور که بچه رو هندونه‌طور وارد کادر کرده بود، مجددا بچه رو به زیر بغلش گذاشت و از کادر خارج شد.
- بعدی!

نفر بعدی، آخرین نفری بود که بچه تحت نظرش رو نشون لرد می‌داد. بعد از اون قرار بود همگی جمع بشند تا لرد نظرش رو درمورد نتیجه کار مرگخوارها اعلام کنه. نفر بعدی کسی نبود جز مورفین گانت!
- شلام دایی ژون!
- دایی جان با این بچه چه کار کردی؟ چرا خمار بنظر می‌رسه؟


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
#56

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۰:۵۶
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
چهره ی لرد لحظه لحظه عصبانی تر میشد و تام هم لحظه به لحظه دستپاچه تر.
-عه هه هه... ارباب... به مرلین آگلانتاین دزدیده بچمو... عه هه هه... ارباب... تای وسط اسمش... عه هه هه... ارباب...

تام وسط خنده های عصبی اش سعی میکرد تقصیر را به گردن اگلانتاین بیندازد. به آگلانتاین اشاره میکرد، با نگرانی پارچه ی ردایش را دور انگشتانش میپیچاند و بعد از چند لحظه دوباره به آگلانتاین اشاره میکرد.
-عه...عه ههه... ارباب باید آگلانتاین رو محاکمه کنیم ارباب...آره ارباب اینجوری معلوم میشه... یه دادگاه تشکیل بدیم ارباب؟
- ما نمیدونیم. اصلا نمیدونیم که این رفتار های احمقانه شما کِی به پایان میرسه. اگه آگلانتاین بخواد، باشه تشکیل بدیم.

آگلانتاین که مطمئا بود مجرم شناخته نمیشود شانه بالا انداخت و با خونسردی تمام در حالی که پیپ خاموشش را میکشید، همراه تام روبه روی لرد روی زمین نشست.
لرد که ماجرا برایش جالب شده بود، شروع کرد:
-خب آگلانتاینمان! بگو ببینیم... امروز تو بچه ی تام رو آخرین بار کِی دیدی؟
-ارباب نیم ساعت پیش.
-تام تو خودت کی بچه ات رو دیدی؟
-ارباب دو دقیقه پیش.

لرد که به نظر میرسید از به بازی گرفتن انها لذت میبرد، یواشکی به بچه ی تام که دست و پا و دهانش را بسته و پشت صندلی اش پنهان کرده بود نگاه کرد. به هر حال هر کسی ارباب نیست و این ارباب حوصله ی سر و کله زدن با بچه های پر حرف را نداشت و باید جوری دیگر خود را سر گرم میکرد.





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳:۲۱ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#55

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۵۷
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 155
آفلاین
- زندگی سخته...از همون بدو تولد...نه یعنی...برای من از قبل تولد هم زندگیه سختی بود!
- ارباب می دونید تقصیر کیه زندگی سخته؟ اگلانتاین...همیشه مقصر اونه ارباب ...تازه تای وسط اسمش هم...

تام میان چهارچوب در ایستاده بود و داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت.
لرد حوصله اش هم از غر های بی مورد بچه و هم از حرف های تام، سر آمده بود.
- تام...برای چی اومدی اینجا؟
- ارباب...اومدم تا بهتون نشون بدم چه بچه خوبی تربیت کردم.
- بچه کجاست؟

تام به فضای خالی کنارش اشاره می کرد.
-
- ای داد...بچه ام کو؟ ارباب یه ثانیه پیش که این جا بود...ارباب می دونید تقصیر کیه؟ اگلانتاین...اومده بچه ی منو برداشته برده ارباب...به خاطر تای وسط اسمش...

لرد که عصبانیت اش داشت اوج می گرفت، پرسید.
- بچه گم شده تام؟...میدونی که این اتفاق اصلا قشنگ نیست.
- اممم...چیز ارباب...اگلا...



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۴۵ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
#54

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۶:۳۳
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 521
آفلاین
- چه ورود و خروجی هم داشت.

لرد سیاه این را گفت و به برگه ای که چند لحظه پیش از خانم فیگ گرفته بود نگاه کرد.

نقل قول:
"آرابلادورین فیگ؛ فوق تخصص گرفتن حق شما از دنیا و آخرت! دارای مدرک فارغ التحصیلی از انجمن های: حمایت از زنان، حمایت از خردسالان، حمایت از نوزادان، حمایت از نطفه‌گان، حمایت از مردان، حمایت از نوادگان، حمایت از زایَندگان و سایر بستگان!"


لرد برخلاف انتظار خوانندگان و حتی خود نویسنده، کاغذ را به گوشه ای انداخت و به سمت بچه برگشت.
- نمی‌خوای بری؟
- بالاخره تائید می‌کنید من بدبخت ترینم؟
- خیر.
- پس نمیرم!

بچه ی خودکفای قصه ی ما این را گفت و شروع کرد.
- اصلا تا حالا مجبور شدین از بیکاری با کمد دیواری ها بازی کنید؟

لرد خاطرات آسایشگاه کودکان را به یاد آورد.
- بله.
- عه؟ خدایی؟ دمتون گرم بابا من تا حالا انقد دیگه مجبور نبودم.

بچه باید راه دیگری برای ثابت کردن بدبخت ترین بودنش می‌یافت!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱:۳۹ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
#53

خانوم فیگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
خلاصه: مرگخوارها مشغول تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون هستن تا اون‌ها رو از کودکی برای ارتش لرد آماده کنن. این وسط یه بچه عجیب و غریب و منحصر به فرد پیدا شده و سعی داره قابلیت‌هاشو به لرد اثبات کنه.

تصویر کوچک شده


- خوب همه این‌ها به ما چه؟ برو و مزاحم وقت ما نشو.

- باشه.

اما قضیه به همین سادگی تمام نشد. همین که لرد خواست نفس راحتی بکشد که بچه را از سر خود باز کرده، ملک عذابی از غیب بر سرش ناظر شد.

- ای جیغ! ای داد! ای بیداد! ای هوار! ای فغان! ای زجه! ای ...

- کافیست! دردتان چیست مادر که آسمان و زمین را به یکدیگر می‌دوزید؟

- مادر؟ مگه من چند سالمه؟ این برخورد در 17 کشور دنیا تبعیض سنی محسوب می‌شه و حبس داره!

- خوب دردتان چیست بانو؟

- هیچی ... فقط الان که ازتون به انجمن حمایت از حقوق کودکان شکایت کردم می‌فهمین حق ندارین به یه کودک بی دفاع بگین به تو چه! می‌دونید این برخورد کودک‌آزارانه چند ماه حبس داره؟

- شما چی کاره باشید که از ما شکایت کنید؟

- چی کاره باشم؟ این حرف مصداق بارز تبعیض شغلی بود! یعنی اگه بی کار باشم از حقوق اولیه‌ی شهروندی هم برخوردار نیستم؟ الان که ازتون به خاطر پایمال کردن حقوق بی‌کارها شکایت کردم می‌فهمید.

- مثل این که پرونده ما هر لحظه سنگین و سنگین‌تر می‌شود. نقدا چقدر بدهیم که دست از سرمان بردارید؟

- چرا نقدا؟ یعنی کسانی که چک می‌کشن آدم نیستن؟ الان که انجمن دفاع از حقوق کارت‌کشا رو تاسیس کردم و بهش شکایت کردم ...

- کروشیو!

- چه قدرتی! چه شوکتی! چه ابهتی! به خاطر این طلسم از جرایمتون صرف نظر می‌کنم. اما به شرطی که نسبت به این طفل معصوم بی تفاوت نباشید و مسئولیت اجتماعی خودتون رو بپذیرید. ضمنا این شماره منه. سال‌هاست جای چنین مرد قدرتمندی توی زندگیم خالیه.

خانم فیگ کارت ویزیتش را که بیشتر به کاغذ A3 شبیه بود تحویل لرد داد و از همان دری که وارد سوژه شده بود، آن را ترک کرد.



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰:۲۶ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#52

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
- اجازه می‌خوام اول براتون از تاریخچه زندگیم بگم ... خودتون خواهید بچه‌ای که چنین شرایطی رو پشت سر گذاشته، چه توانایی‌هایی داره.

لرد می‌توانست تایید کند که گذراندن شرایطی سخت و خاص در کودکی - مثلا این که سیب زمینی سرخ کرده‌ات را به محض تحویل گرفتن از بوفه‌ی یتیم‌خانه غارت کنند و چیزی به خودت نرسد - می‌تواند چه تاثیر به سزایی در محکم و قدرتمند شدن شخصیت داشته باشد. اما ترجیح داد بچه را پررو بارنیاورد.

- تاریخچه؟ ببین ما را به زدن چه شکلکهای دور از شانی وامی‌داری! سر جمع چند ماه زندگی کرده ای ... تاریخچه‌ات کجا بود؟

بچه بدون این که در قیافه به خود بالنده‌اش تغییر و تکدری ایجاد شود ادامه داد:

- تاریخچم حتا مال قبل از همین چند ماهه.

- تو هم پیش از تولدت را به دنیا میاوری؟ ما خاطرمان هست که مدتی در یک موز بودیم. البته موزی کاملا سیاه.

- نه اونقدر قبلشو. نه ماهم که شد، دیگه آماده تولد بودم ... مامانم گفت فعلا دست نگه دار! بابات هنوز نمیدونه. گفتم مگه من تاثیری روی حجمت نذاشتم؟ گفت چرا ... ولی این مرد تا میرسه خونه میشینه پای جادوگر تی وی و کوییدیچ نگاه می‌کنه. انتظار داری متوجه تغییرات من بشه؟ گفتم باشه اصلا ندونه ... خوب بگو بهش که بدونه! گفت آخه اختلاف داریم. اگه بخوایم جدا شیم که بهش نمیگم. گفتم مادر من! فکر میکنی واسه چی اختلاف دارین؟ همینه دیگه! بهش نگفتی ... فکر کرده هی داری چاق و چاق تر میشی. ترسیده این روند ادامه پیدا کنه، مثل عمه مارجرخ به پرواز دربیای. گفت فعلا ساکت باش ببینم چی کار میکنم. من یه مدتی سعی کردم همون جا به زندگی ادامه بدم. آب و غذامو خودم تامین میکردم. برای حفظ آمادگی جسمانی، با بند نافم طناب میزدم. خلاصه دیدم شده 11 ماه و خبری نیست. گفتم خستم ننه! ایشالا زایمان قسمت همه! چی شد پس؟ گفت طلاق گرفتیم. گفتم خوب حالا که چی؟ یعنی نمیخوای ما رو بزایی؟ گفت نه که من نخوام نگهت دارم. ولی یادته شیش ماه پیش اسباب کشی داشتیم خوردم زمین؟ فکر کنم اون موقع افتادی! گفتم افتادم؟ کجا افتادم؟ همون موقع یهو دیدم مثل این که واقعا افتادم. شیش ماه پیش. دیگه مامانمو ندیدم. البته قبلشم ندیده بودم.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۵۸ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#51

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
-خیر.

چشمان درشت بچه بیشتر پر از اشک شد.
-نه من خیلی خوب تربیت شدم. حتی پوشکم هم خودم تعویض می کنم.
-این که دلیل نشد بچه!

اشک از چشمان بچه سرازیر شد.
-حداقل بپذیر که خودکفام دیگه.
-خیر...ما خودکفایی شما را نمی پذیریم. خب ما هم بچه بودیم خیلی خودکفا بودیم! مثلا همین مادرمان وقتی هر بار جلوی ما بجای غذا، بشقاب میوه می گذاشت بجای تن به ذلت دادن و خوردن آن میوه های زشت و آبدار، خودمان فتوسنتز می کردیم و غذاسازی می نمودیم!

و بچه بیشتر گریه کرد. اشک های بچه بر روی ردای لرد چکید.

-برو اونورتر بچه. ردای مبارکمان را خیس کردی!
-نه...قبول کن من خودکفام...نه...تا قبول نکنی گریه می کنم.

دقایقی بعد لرد بود که به زور دستمال کاغذی چپاندن در قرنیه چشم بچه سعی داشت جلوی سیل احتمالی را بگیرد. اما کوه دستمال کاغذی های خیس کنار میز لرد نشان می داد که این روش چندان موفقیت آمیز نیست.
-خیلی خب...خیلی خب...کشتی ما را بچه! فقط گریه نکن و بگو ببینیم چه هنر های خودکفایانه ای داری تا ما هم بپذیریم خودکفایی!




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۷ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
#50

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۳۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6207
آفلاین
لرد منتظر بود که مرگخوار دیگری از در وارد شده، سریعا بچه اش را نمایش داده و خارج شود.

ولی این بار کمی متفاوت بود، چون در باز شد و کسی وارد نشد.

لرد سیاه باز هم منتظر ماند. بیشتر و بیشتر...
-وارد شوید خب! بیخودی در باز و بسته می کنند. انتظار دوست نداریم!

-اهم!

لرد، صدای "اهم" را شنید، ولی هنوز هم کسی وارد نشده بود.

-من وارد شدم. این جا هستم. ببینین!

لرد نگاه کرد و کسی را ندید.
-نظر ما در این راستاست که وارد نشده اید و اشتباه می کنید!

ولی وقتی ردایش از سمت پایین کشیده شد، به طرف زمین نگاه کرد و بچه جدیدی را دید که گستاخانه در حال کشیدن ردای گرانقیمتش است.
-دستت را بکش تا قطعش نکرده ایم بچه! تو حاصل تربیت کدام بی وجود هستی؟

چشمان درشت بچه، پر از اشک شد. چهره لرد که در حالت عادی هم برای یک بچه، چندان دلچسب نبود، در اثر عصبانیت مفرط، ترسناک تر شده بود.

-م...من...حاصل نیستم! خ... خودم تربیت شدم. خودکفا هستم. خوب تربیت شدم؟










شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.