هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳:۳۶ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۶:۵۵
از هر کجا که من را آسپ بنامند...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 25
آفلاین
- اه پیرمرد یه فکری بکن! مثلا تو دامبلدوریا!
- باباجان خود تو هم تامی ها!
- سلام پسرا! براتون غذا آوردم که جون بگیرین.
- خب الان میتونی بری.
- ببین عزیزم درست نیست که آدم با یک خانم محترم اینجوری رفتار کنه.
- ببین، ما که مرد هستیم؛ شما هم خانم هستید ولی محترم نه!
- خب پس اگه که اینجوره بگیر که اومد.
پیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- اییییین.. دیگ چی.. بود...
.
.
.
- بابا جان! باباجان!
- چچچیههههه!
- از اون سوزن ها بهت زدن. هر وقت اونا رو میزنی به خواب میری. درست مثل معجون خوابه.
- خب تو چیکار کردی؟ نقشه کشیدی؟
- ببین تام! ما باید خودمون رو به مریضی بزنیم! موقع انتقالمون به شفاخونه باید پرستار ها رو بزنیم. بعدش میتونیم بریم دنبال چوبدستیهامون و فرار کنیم.
- فکر بدی نیست، ولی باید تمامی جوانبو بسنجیم و...
- همه چیز سنجیده شده تام! فقط یه نکته.
- چیه؟
- دلت به حال مرده ها نسوزه تام...
-


اقایون و خانما نه البوس نه سوروس نه پاتر فقط آسپ

Tell Albus - Tell Albus Severus - I proud he carries my name
severus snape


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۳۲ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۴:۵۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1253
آفلاین
دامبلدور که حالا ریشی بر صورت نداشت، از پاسخ لرد ولدمورت خوشحال شد...او نیز مدتی پیش از خانه گریمولد خارج شده بود و به دلیل ظاهرش و البته رفتارش، توسط مشنگ ها دستگیر، چوبدیتش ضبط و به این تیمارستان اورده شده بود!

لرد اما زیاد از خوشحالی دامبلدور، خوشحال نشد!
_لبخند حجیمی بر صورتت نشست دامبلدور..خوشمان نیامد...حرفمان را پس میگیرم!

دامبلدور ناراحت شد...و لرد حالا از ناراحتی دامبلدور خوشحال بود!
_حل شد...بسیار مشعوف شدیم از دیدن صورت ناراحتت...کافیه...پس گرفتنمان را پس میگیریم!

دامبلدور خوشحا...
_خیر...خوشحال نشو...صبر کن...خوشحال بشی، پس گرفتمان را که پس گرفتیم مجبور میشیم دوباره پس بگیریم..دو دقیقه ثابت بمون، هیچ نشانی از غم یا خوشحالی یا احساسات دیگه از خودت بروز نده!
_تو جادوی احساسات رو درک نمیکنی تام!
_باز شروع شد....بجای این حرف ها بگو ببینیم نقشه ای داری؟

دامبدور دستی به ریشش کشید و فکر کرد...
_امممم...داری چیکار میکنی؟
_بالا توضیح نداده؟ دارم دستی به ریشم میکشم و فکر میکنم!
_اما داری دستی به هوا میکشی در اصل...ریشت کو؟
_اوا؟ دیدی چی شد؟ راست میگی...ریش ندارم...الان فهمیدم چرا هر چی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدیم...نگو ریشم نیست!
_چه ربطی داره؟
_خب آخه عادت کردم با دستی به ریش کشیدن فکر کنم...الان ریش نیست، دیگه فکرم نیست...متاسفم تام...خودت باید فکر هم بکنی!
_باشه...به ما بسپرش، سلطان فکر های بکر هستیم...حالا هم فکر بکری میکنیم....لینی؟ بگو ببینم فکر بکر ما چیه؟
_تام؟ لینی کجاس؟ چشمات رو باز کن...از کی داری میپرسی؟

لرد چشمانش را باز کرد...حق با دامبلدور بود...به نظر میرسید لرد هم بدون مرگخوارانش، آنچنان نمیتوانست فکر کند!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱:۳۸ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۵:۰۳
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 51
آفلاین
بعد از اینکه روان شناس اتاق را ترک کرد، دامبلدور آهی کشید و با لبخند ملیحی که عشق و محبت و دوستی در آن موج میزد، به لرد خیره شد.
- سلام تام! خوشحالم که به راه راست هدایت شدی باباجان. بهت گفته بودم محبت و دوستی می‌تونه سیاه ترین دل‌ها رو هم نرم کنه، نگفته بودم؟

لرد سیاه اخم کرد.
-این حرف‌های مسخره چه ربطی به ما داشت الان؟!

دامبلدور با خوشحالی سرش را تکان داد.
- تو وقتی دیدی من اینجام اومدی تا نجاتم بدی! ازت ممنونم تام! باورت نمیشه اینجا چقدر تنها بودم. دیگه شپش های ریشم نبودن که باهاشون درد و دل کنم. من همیشه می‌دونستم زیر اون صورت ترسناک و اخمو و بدون دماغت یه قلب مهربونِ گوگولی مگولی داری!

لرد سیاه به شدت احساس کرد به او توهین شده است.
-یک، ما گوگولی مگولی نیستیم! و دو، ما هیچوقت به قصد نجات یه پیرمرد خرفت جایی نمیریم!

دامبلدور طبق عادتش دست به ریشی که حالا وجود نداشت کشید و به فکر فرو رفت.
-برای نجات من نیومدی باباجان؟ پس تو هم گیر افتادی؟

لرد سیاه ترسناک بود، قوی بود، با ابهت بود، لرد سیاه هیچ‌گاه جایی گیر نمیفتاد!
- خیر! ما فقط...خب...فقط داشتیم از اینجا بازدید می‌کردیم...بله، بازدید می‌کردیم.

دامبلدورِ بدون ریش لبخندی زد و دستانش را باز کرد.
- خجالت نکش باباجان، لازم نیست وانمود کنی. نظرت چیه با هم‌فکری هم یه راه فرار پیدا کنیم تامِ بابا؟

هرچند لرد سیاه از همکاری با یک پیرمرد خرسند نمی‌شد، اما حالا بحث فرار بود. از طرفی هم بیمارستان پر از نگهبان بود و او، لردی بود بسیار با فکر.
پس به فکر فرو رفت و برای اولین بار در زندگی پر ابهتش، به پیشنهاد همکاری با پیرمردِ محفلی فکر کرد.


-دلت برای مرده‌ها نسوزه باباجان!
دامبلدور سه دقیقه یک بار، به طور خودکار دیالوگ می‌گفت.

لرد بعد از تفکر و اندیشه فراوان نتیجه را به دامبلدور اعلام کرد.
- با اکراه فراوان قبول می‌کنیم!


کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۵۴ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۳:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6335
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و تحت نظر می گیرن. آگهی لرد به عنوان گمشده از تلویزیون پخش می شه و مرگخوارا برای نجات لرد به راه میفتن.

........................

پرستار، با محبت فراوانی که از ظرفیت تحمل لرد خارج بود، او را به اتاقی راهنمایی کرد.
-خب... بیا با هم اتاقی جدیدت آشنا شو. دکتر گفتن که بهتره با کسی مثل خودت معاشرت داشته باشی که این خشم و نفرت از وجودت بره بیرون. ببین چقدر گوگولیه. اینم مثل خودت دیوونه... چیز... یعنی بیماره. سلام کن!

لرد سیاه اصلا از هم اتاقی اش خوشش نیامد.
-هیچ نشانی از گوگولی بودن در او نمی بینیم. سلام هم نمی کنیم. شبیه دامبلدور است. ولی بدون ریش. خوشمان نیامد.

پرستار لبخندی زد.
-اتفاقا وقتی آوردیمش کلی ریش داشت. ولی برای رعایت بهداشت بیماران، ریش ممنوعه. ما هم ریششو زدیم. بعدش افسردگی مفرط گرفت. اولش خیلی خوشحال بود. از جلوی در تا اتاق به هر کسی که رسید، اعتماد کرد.

دامبلدور بی ریش، گوشه اتاق کز کرده بود.
آهی کشید.
ریشش به اعتماد او خیانت کرده و او را ترک گفته بود!

دامبلدور دچار ضربه ای سهمگین شده بود.




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۳۳ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
و پیش از اینکه لرد بوی نا را بازدم کند، تصویری در مقابلش قرار گرفت.

-این کیه، ما از این خوشمون نمی‌آد، مردک کچل به ما اخم کرده!
- نه عزیزم... تو باید زیبایی هات رو ببینی و از تماشای خودت لذت ببری! به خودت در آیینه لبخند بزن!

روانشناس این را گفته و با حالتی رویاگونه روی پنجه پا چرخی زده و خودش را در آغوش کشید.

- زیباییم.

ولدمورت هم به خودش اخم‌تر کرد.

- آفرین! حالا بیا با هم دیگه این زیبایی‌ها رو فریاد بزنیم!
- نمی‌خوایم.
- نــــه! تو باید تعارف با خودت رو کنار بذاری، بگذار-
- دور شو!

زن با دستانی از هم باز شده برای به آغوش کشیدن لرد ولدمورت، در میانه راه متوقف شد.

- حالا بگذار ما بریم. کار و زندگی داریم و مرگخوارانی که در فراغ ما می‌سوزند.

روانشناس با آغوش باز حمله ور شد.

- نمی‌ذاریم! از ما دور شو!
- ولی من باید بغلت کنم! تو بهش نیاز داری! تو باید گرمای محبت رو بچشی!


- از شما بسیار بسیار بسیار زیاد متنفریم!

آغوش سخت پزشک احساس لرد را برملا کرد.

- حالا با من فریاد بزن! بگو من بینی زیبایی دارم!

لرد حتی بیشتر از قبل از روانشناس متنفر شد.



...Io sempre per te


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۰۰:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 201
آفلاین
اما مرگخواران حالاحالاها سر نمیرسیدند چون در حالی که از سر و کول هم بالا میرفتند، به دنبال خودکار برای یادداشت آدرس بیمارستان میگشتند.

آن طرف تر، خیلی آن طرف تر، در بیمارستان، روانشناس همچنان با لرد سیاه کلنجار میرفت:
-عزیزم! یعنی تو، توی زندگیت نه یاری داشتی که بهت وفادار باشه، نه یاری که بهت وفادار نباشه! چه غم انگیز... راستی... یه چیزی راجع به معجون افزایش هوش گفتی... چی گفتی؟

لرد با بی حوصلگی حرفش را تکرار کرد:
-ما گفتیم که یکی از یارانمون میتونه در حالی که ویبره میزنه، معجون افزایش هوش درست کنه! درضمن به شما توصیه هم کردیم که حتما از آن بخورید! فهمیدید یا باز تکرار کنیم؟!

خانم دکتر با موهایی که مانند پشمکی غول پیکر بالای سرش پف کرده بود و او را به راستی مانند دیوانه های جنگلی کرده بود، هیجانزده روبه پسرِ کار آموز کرد و فریاد زد:
-یکی از یارانش که وفادار نبوده، بهش معجونی داده که هوشش بالا بره و اونو معتاد کرده! ولی وقتی متوجه اعتیادش میشه که داشته ویبره میرفته! یادداشت کن! اثرات ناشی از مصرف مواد مخدر... ویبره رفتن... اقدام به خود کشی...

کارآموز، که کم‌کم داشت مانند خانم دکتر میشد، تندتند روی تخته شاسی اش چیز هایی نوشت.
لحن خانم دکتر دوباره ملایم شد و روبه لرد سیاه ادامه داد:
-پسرم... آدم، باید تمام مسائلی رو که براش پیش میاد به پدر و مادرش بگه... حالا برای اینکه روحیت عوض بشه آروم بلند شو و وایسا...

لرد سیاه آرام بلند شد و ایستاد!
دکتر، با لحنی رویاگونه و آرام ادامه داد:
-حالا به این دنیا نگاه کن... دنیا رو کشف کن...ببین همه چیز چقدر زیبا و دلنشینه... اصلا بیا اول این اتاق رو کشف کنیم... این اتاق رو نگاه کن... ببین چه اتاق راحتیه... ببین چقدر روحیه دهنده است...

لرد سیاه با بی تفاوتی نگاهی به کاغذ دیواری های صورتیِ چرک مرده کرد.
تن صدای دکتر بالا رفت و با فریادی که لرد سیاه را از جا پراند، دستور داد:
-تنفس کن! این هوا رو تنفس کن! ببین چقدر دنیا زیباست! به آبی نگاه کن، به سبز نگاه کن! زندگی رو تنفس کن! تنفس کن!

لرد سیاه بوی اتاق، که بویی جز بوی نا نبود را تنفس کرد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۷:۳۱:۳۰
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۷:۴۱:۲۳



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۵:۰۳
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 51
آفلاین
بیمارستان


- نمی‌آییم!

هنوز چیزی از تمام شدن فیلم برداری نگذشته بود که خانم پرستار مهربان به لرد گفته بود باید برای بهبود سریعش با روانشناس مشورت کند!
- چرا؟
- مشاوره با یک پزشک ماگلی؟ نمیخواهیم!

پرستار برای چندمین بارلبخند پر‌ رنگی زد و چند آبنبات دیگر در دست لرد گذاشت.
- هنوز هم نمی‌آییم!

خانم پرستار مهربان که حالا دیگر آنقدرها هم مهربان بنظر نمی‌رسید چشمانش را چرخاند و با بی حوصلگی یک شکلات میوه‌ای به آبنبات ها اضافه کرد.
- هوممم...مشاوره...جالب بنظر میرسد!

................

-خوش اومدی عزیزم!

این صدای روانشناس بود که همانطور که داشت لبخند میزد دستانش را برای در آغوش کشیدن بیمارش گشوده بود!
لرد اخمی کرد و به دماغش چینی دا...چیز...اشتباه شد.
لرد فقط اخمی کرد!
- بغل؟! شما ما را با کله زخمی و فک و فامیل محفلی‌اش اشتباه گرفته‌اید! ما کسی را بغل نمی‌کنیم!

روانشناس لبخند گشادی زد و دست هایش را پایین آورد. از نظر لرد لبخند دائمی و محو نشدنی‌اش آزاردهنده ترین ویژگی او بود!
- هیچ اشکالی نداره عزیزم! بیا بریم توی اتاقم تا باهم صحبت کنیم.

سپس لبخندی زد و همانطور که به انتهای راهرو اشاره می کرد به راه افتاد.
هرچند به لرد بخاطر واژه‌ی حال بهم زن عزیزم برخورده بود، اما از آن ماگل بیچاره و خندان گذشت کرد و به دنبالش رفت.


اتاق روانشناس نسبتا بزرگ بود و با کاغذ دیواری های صورتی رنگی پوشیده شده بود. لرد همانطور که داشت سعی میکرد چشمش به دیوارها نیفتد وارد اتاق شد. میز بزرگی وسط اتاق بود. پشت میز پسر جوانی با خودکاری در دست نشسته بود و آماده‌ی نوشتن روی کاغذ رو به رویش بنظر می‌رسید. روانشناس رفت و روی صندلی خالی کنار پسر نشست.
- بیا اینجا بشین عزیزم!

دوباره اخم های لرد بخاطر شنیدن واژه‌ی عزیزم در هم رفت. با بدخلقی صندلی جلوی میز را کشید و رو به روی روانشناس نشست.
- سریع تر! مرگخوارانمان در انتظار ما هستند!

پرستار تعجب کرد و ابرو هایش بالا رفت.
- اوه که اینطور...حدس میزدم بعد از از دست دادن کامل حافظت افسردگی بگیری... ولی فکر نمی‌کردم در این حد باشه!

سپس سرش را به پسر نزدیک کرد.
- افسردگی فوق حاد! تمایل به خودکشی اونقدر شدیده که فرد حس میکنه میتونه مرگ رو بخوره!

پسر سرش را تکان داد و سریع یادداشت برداری کرد!

لرد خشمگین شد و تقریبا داد زد.
- ما قصد نداریم مرگ را بخوریم! گفتیم یاران وفادار ما، مرگخواران در انتظار ما هستند!

روانشناس دستش را زیر چانه اش زد و کمی خم شد.
- پس قضیه از این قراره...یارانت وفادار نبودن و حالا تو حاضری مرگ رو بخوری!...عزیزم...این واقعا نا راحت کنندس!

لرد مکثی کرد، چشمانش از تعجب گرد شد و با خشم به زنی خیره شد که تمام کلمات جمله‌اش را مثل یک پازل جابجا کرده بود و با آن جمله ی جدیدی ساخته بود!
- ما یارانی که وفادار نباشند نداریم...اما مرگخواری داریم که می‌تواند همانطور که ویبره میزند برایتان معجون افزایش دهنده ی هوش بسازد!...توصیه می‌کنیم به او سری بزنید!
لرد چشمانش را چرخاند آرزو کرد ای کاش مرگخوارانش سر می‌رسیدند و او را از دست روانشناس دیوانه نجات میدادند!


ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۳:۱۰:۱۶
ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۶:۰۶:۱۴

کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

دومینیک ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۲ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۵۱:۵۱ چهارشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۰
گروه:
مرگخوار
مترجم
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 31
آفلاین
و در کمتر از یک ساعت، لرد سیاه کت‌بسته به نزدیکترین بیمارستان منطقه حمل شد.

- این لباس های ضایع را ببرین برای عمه‌اتان!

لرد سیاه روی تخت بیمارستان نشسته بود و از پوشیدن لباس‌های سفید بیمارستان امتناع می‌کرد. خانم پرستار مهربانی که مسئول لرد سیاه بود، آب‌نباتی از جیب لباس سفیدش بیرون کشید و جلوی صورت لرد گرفت.
- حتی اگه از اینا بهت بدم؟
- بیخود اصرار نکنید!
-حتی اگه دوتا از اینا بهت بدم؟
- حرفمان یکی است.
- سه تا ازینا؟

سه تا ازینا؟ لرد در درونش ویبره ای زد. کسی که درونش را نمی‌دید! وقار لردگونه‌اش را در بیرون حفظ کرد.
- اهِم... بدید اون لباس زشتتون رو!

- اون بیمار مرموزی که هیچی از گذشته‌اش یادش نمیاد اینجاس؟

در همان لحظه‌ای که لرد و پرستار مشغول کشمکش بودند، در باز شد و خیل عظیمی همراه با یک عالمه دوربین و دم و دستگاه وارد اتاق شدند.

- می‌خوایم ایشونو پخش زنده کنیم تا قوم و خویشش پیدا شن.


همان زمان - خانه ریدل‌ها

- نصب نکن اون لامصبو!... زمان سالازار...مرلین بیامرزدش...مگه میذاشت پای این بساط لهو و لعب باز شه به خونه‌های ما؟.....می‌شنُفی؟... دِ میگم نصب نکن!

رابستن و تام مشغولتر از اونی بودند که به اعتراضات ماروولو اهمیتی بدهند. به علاوه، نصب کردن یک تلویزیون 75 اینچ دیواری، تنها چیزی بود که حواس مرگخوارها را از درگیری پرت می‌کرد.
همه‌ی مرگخواران کیپ تا کیپ روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودند و مروپ پیش‌دستیِ میوه به دست، خودش را آماده می‌کرد تا در طول فیلم، یک جمع 20 نفری را ساپورت کند.

- فک کنم الان دیگه روشن شدن بشه!

و دکمه‌ی کنترل زده شد!

- ارباب چرا اون توئه؟
- ارباااااب!
- ارباب شما هم می‌تونین ما رو ببینین؟



همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

افلیا راشدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۳ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۳۵:۰۳
از بدشانس بودن متنفرم!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 51
آفلاین
لرد همانطور که فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بود و لحظه ای پایش را از روی پدال برنمی داشت لبخند ملیحی زد.
آن انسان های زود باور فکر میکردند ارباب تاریکی ها برایشان تبلیغ یک وسیله نقلیه ماگلی را میکند؟ هرگز!

خوشبختانه استودیو در جای خلوتی واقع شده بود و ماشین های زیادی در جاده نبود. آن چند تایی که بود هم خودشان چند بار بوق میزدند، با صورت هایی وحشت زده فرمان را می چرخاندند و با صدای گوشخراشی از جاده خارج میشدند!
- این ماگل ها ابهت ما را درک میکنند و راه را برایمان باز می گذارند...خوشمان آمد!

کمی بعد لرد نتوانست ماشین را کنترل کند وقتی خواست بپیچد و اتوموبیل به دلیل سرعت زیاد از جاده خارج شد. لرد با تمام توانش و به سرعت فرمان را می چرخاند و اتوموبیل با صدای گوشخراشی دور خودش می چرخید و هوای اطراف را پر از گرد و غبار میکرد. لرد وحشت زده فریاد زد
- پناه بر خودمان! این ابداعات ماگلی حتی از اواداکداورا هم کشنده تر است!

اتوموبیل با شدت زیادی به درخت تنومندی برخورد کرد و سر لرد محکم به فرمان کوبیده شد. لرد صورتش را جمع کرد. آهی کشید و فکر کرد اگر دماغ داشت حتما تا الان شکسته بود!

ناگهان ایر بگ اتوموبیل باز شد و لرد سعی کرد با دست و پا زدن ان بادکنک سفید بزرگ را از خودش دور کند. لرد همانطور که داشت فکر میکرد یک ماگل چقدر میتواند احمق باشد که فرق ماشین و جشن تولد را متوجه نشود به سختی از ماشین پیاده شد. لرد آهی کشید و در دلش ارزو کرد که کاش مرگخوارانش انجا بودند!

در همان لحظه از دور ماشینی را دید که به او نزدیک میشد. انها چه کسانی بودند؟ معمولا ماشینی از این جاده ی خلوت رد نمیشد...
لرد احساساتی شده بود. لبخندی زد و دستانش را از هم باز کرد.
- مرگخوارانمان! مرگخواران وفادارمان آمدند!

اتوموبیل نزدیک تر شد و دو مرد قوی هیکل با عینک دودی و لباس فرم از آن پیاده شدند. لبخند لرد بر لبش خشکید و دستانش را ارام پایین اورد. ظاهرا انقدر ها مرگخوارانش را نمیشناخت. یکی از مرد ها نزدیک ترشد.
- شما باید با ما بیاید آقا.
-ما؟ با تو بیاییم؟ چرا؟
- به دلیل دزدین ماشین از استدیو، نا امن کردن جاده ها و سرعت بالا.

لرد خشمگین شد و فریاد زد.
- دزد؟ به ما میگویی دزد؟!

افسر پلیس با بیخیالی به صحبت هایش ادامه داد.
- هرچه سریع تر خودتون رو تسلیم کنید اقا! وگرنه مجبور میشیم جور دیگه ای با شما رفتار کنیم!
- تسلیم؟ ما تسلیم شویم؟ برو به آن کله زخمی بگو تسلیم شود! لرد سیاه تسلیم ناپذیر است!

پلیس عینکش را برداشت. به چشمانش چرخی داد و رو به همکارش گفت
- زنگ بزن بیمارستان. فکر کنم توی تصادف ضربه مغزی شده.فکر میکنه یه لرد سیاهه...یا یه همچین چیزی.
- ما ضربه مغزی نشده ایم! ما ارباب تاریکی ها هستیم و شانس اوردی که تا حالا با یک اواداکداورا نفله ات نکرده ایم!
اگر میدانستی چند تا هورکراکس برای خودمان دست و پا کرده ایم جرئت نمیکردی حتی به ما نزدیک شوی!

- به ما اعتماد کنید اقا! ما شما رو به بیمارستان میبریم. اونجا کمکتون میکنن تا دوباره حافظتون رو بدست بیارید!
افسر پلیس نزدیک تر امد تا دست لرد را بگیرد و به او کمک کند. چاره ای نبود. این ماگل ها سرسخت تر از این حرف ها بودند!
لرد باید فکری برای نجاتش میکرد!




ویرایش شده توسط اُفلیا راشدن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۸ ۱۴:۵۱:۵۷

کار من نبود... خودش یهو اینطور شد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۳:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6335
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مرگخوارها به این نتیجه رسیدن که کاری نکنن و منتظر برگشتن لرد بشن. لرد پس از کش و قوس فراوان، به عنوان استندآپ کمدین در برنامه "دلقک شو" قهرمان میشه. حالا که به شهرت رسیده ازش می خوان براشون ماشین تبلیغ کنه.

............................

لرد سیاه نگاهی به ماشین انداخت. سیاه و براق بود و در شان او! به اندازه جارو راحت به نظر نمی رسید، ولی لرد سیاه می خواست به خانه اش برگردد... و چه وسیله ای بهتر از ماشینی نو و ترو تمیز!

با اشاره کارگردان، لرد سیاه داخل ماشین نشست. کمی دور و برش را نگاه کرد.
-پیچیده است!

کارگردان فریاد زد:
-کمربندتو ببند. با شماره سه، سوئیچ رو می چرخونی. بزن دنده یک. کلاچ رو بگیر. کمی گاز بده و همزمان کلاچ رو آزاد کن. ترمزدستی فراموش نشه.

لرد سیاه چیزی از حرف های کارگردان متوجه نشده بود. او فقط قصد داشت با شماره سه به همراه ماشین جدیدش از استدیو فرار کند!

سه...دو...یک...

لرد سیاه نفهمید چه کاری انجام داد. فقط پاهایش را روی پدال های پایین فشار داد و ماشین از جا کنده شد و از دیوار استدیو به بیرون رفت.

لرد سیاه به خودش آمد و دید که موفق به فرار شده و در جاده در حال رانندگی به سمت خانه است!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.