هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲:۵۷ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۵۶:۱۸ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 60
آفلاین
لردولدمورت ریش را از پنجره به پایین پرت کرد و اماده شد تا با آن بپرد؛ نگاه کاریزماتیکی به افق کرد و سپس پرید و با دو دستش از ریش سر میخورد و با گیردادن پایش به دیوار گهگاهی ترمز میگرفت.

-دیرین دیرین .دین دیری دین دین؛ دین دین دین! دین دیری دین دین؛ دین دین دین!تصویر کوچک شده

-چی میگی پیری؟
-داریم موسیقی متن جیمز باند به پس زمینه اضافه میکنیم تام.

لردولدمورت زیر لب غرولندی کرد و وقتی به چند متری زمین رسید ریش را رها کرد و پرید و قل خورد بعد هم به سبک ژیمناستیک کاران المپیک بلند شد و دستانش را مثل تندیس مسیح در برزیل باز کرد.

-اینه. اهم... . خب دیگه نوبت توست راپونزل. بیا پایین.

دامبلدور سعی کرد یادش بیاید که تام گفته بود چطور پایین برود اما به خاطر کهولت سن و ضعف حافظه یادش نمی امد که چیکار کند.

-تام؟ تام؟

لرد ولدمورت با دیدن نور چراغ قوه و واق واق چند سگ سریع پشت گل های افتاب گردان رفت و خودش را جای یکی از انها جا زد.

نگهبان ها در حال رد شدن و سرک کشیدن بودند که انگار سگ ها با داد و هوار به چیزی مشکوک شدند.

-هی تیموتی. اون گل افتاب گردونه رو نگاه کن. یه کم عجیب نیست؟

لرد ولدمورت که معلوم نبود چطور داخل یک گل را خالی کرده بود و تخمه هایش را خورده بود و سرش را بین گلبرگ های زرد افتاب گردان استتار کرده بود سعی میکرد که چشم هایش را بسته نگه دارد و به ارامی نفس بکشد.

-نه مورتی. چیش عجیبه؟
-یه کم دقت کن. یه جوریه. اصلا مگه گل افتاب گردون سفید هم داریم؟ اکثرا سیاهن.

دو نگهبان دقیقا جلوی صورت لرد ایستاده بودند و بحث میکردند.

-این حرفت خیلی نژاد پرستانه بود. الان تو قرن بیست و یکم هستیم. بین سیاه و سفید هیچ فرقی نیست. سیاها با سفیدا برابرن و زن ها هم با مردا برابرن. زنده باد رنگ زاده ها. زنده باد ماگل زاده ها. زنده باد جنبش ال جی بی تی کیو اِی پلاس.
-دوباره این بحث هارو شروع نکن.
-تموم نمیکنم. تا کی ظلم تا کی ستم؟

نگهبان بی اعصاب پیراهن خودش را دراورد ان را پاره کرد و دور سرش پیچید.

-جنگ جنگ تا ازادی. ما از حقمون نمیگذریم. آآآآآآآ.

و به سمت در خروجی دوید.

-کـــش... مرکز... صدامو میشنوین؟ تیموتی باز زده به سرش. من میرم دنبالش. تمام.

بعد هم چراغ قوه اش را دراورد و سگ هارا به سمتی که همکارش رفته بود، هدایت کرد. لردولدمورت چشم هایش را باز کرد و سرش را از توی گل برگ بیرون کشید. غرولندی کرد و گفت:

-خودشون دیونه ان بعد مارو اینجا بستری کردن. مگه دستم به باعث و بانی ایش نرسه. د جون بکن پیری. دیگه تحمل اینجارو نداریم.
-تام ما گیر کردیم.

لرد ولدمورت که نگاهش به پنجره افتاد از خشم و غضب و تعجب احساس سر درد کرد. تخت مثل جعبه شیرینی از چهار طرف گره خورده بود و دامبلدور با ریشش داشت ان را به پایین می فرستاد.

-اینو چرا میفرستی پایین؟
-مگه نیومدیم اسباب کشی؟
-ای مرلین!



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۰۷ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۱:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 5030
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد. باز هم فکر کرد. خیلی فکر کرد. می‌خواست بازم فکر کنه که فهمید به علت کهولت سن و کاهش فسفرهای مغزیش، اگه فشار بیشتری وارد کنه به رحمت مرلین می‌پیونده.
پس دست از فکر کردن به این که چطور می‌تونه خدشه‌ای به نقشه لرد وارد کنه برمی‌داره.
- حالا نمی‌شه یه تجدید نظری بکنی تام؟

دامبلدور هم‌چون کودکانی که تنبیه شده بودن، روی تخت آروم و ساکت کز کرده بود و با بغضی که فرو خورده بود به لرد چشم دوخته بود.
- این ریشا حاصل یک عمر زحمت هستن تام. چرا قدرشو نمی‌دونی؟ چرا می‌خوای این بلا رو سرش بیاری؟
- قدرشو می‌دونیم. برای همینم برای فرار ازش استفاده می‌کنیم! یک عمر زحمت کشیدی، حداقل یه فایده‌ای داشته باشه خب!

این نتیجه‌ای نبود که دامبلدور انتظار داشته باشه لرد از حرفش بگیره!

لرد که در حال گره زدن انتهای یکی از ملافه‌ها به ریش دامبلدور بود، اطمینان حاصل می‌کنه که کمی بیش از حد معمول ریش دامبلدور رو بکشه.

- آخ! آروم‌تر خب.

بالاخره گره زدن لرد به اتمام می‌رسه و با غرور بلند می‌شه و جلوی دامبلدور می‌ایسته. همین چند دقیقه‌ای که دامبلدور رو تو مشتش گرفته بود و اذیتش کرده بود هم بسیار براش لذت‌بخش بود.
- پاشو بیا دم پنجره وایسا تا ما عملیات فرارمون رو آغاز کنیم.




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۱۹ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6513
آفلاین
لرد سیاه هیچ چوب دستی ای را با بشکن ظاهر نکرد. چرا که آنجا اسیر بودند و اگر می شد چوب دستی ای با بشکن ظاهر کرد، از همان اول می توانستند فرار کنند.

دامبلدور تعجب کرده بود.
-تام؟ چرا ما با هم اینجوری حرف زدیم؟ نه من من بودم و نه تو تو بودی! عجیب نیست؟

لرد سیاه هم تعجب کرده بود.
- از شخصیت هایمان کاملا خارج شدیم. اینم خوب نیست. ما داریم با هم برای فرار همکاری می کنیم. منطقی نیست که وسطش ول کنیم و شروع به دوئل کنیم. فکر می کنم تاثیر دارو ها باشه.

سیاهِ بسیار سیاه و سفیدِ بسیار سفید، به توافق رسیدند که فعلا چنین حرکات خفنی نزنند.

-خب... کجا بودیم؟ احتیاج به ریش قدرتمند و مستحکم تو داشتیم. برای فرار.

دامبلدور، سفیدی فداکار بود. حاضر بود ریشش را دچار کمی سختی کند.
-ولی تام... یه چیزی ذهن منو مشغول کرده. وقتی تو رسیدی اون پایین... من چطوری قراره بیام؟

این نکته ای بود که لرد امیدوار بود دامبلدور به این زودی ها به آن فکر نکند... ولی کرده بود.

-ببین... من با استفاده از ریش تو و ملافه ها می رم پایین. بعد تو سرو ته می شی و سر یکی از ملافه ها رو به پنجره می بندی و با استفاده از اون و ریشت میایی پایین و اون پایین ریشت رو آزاد می کنیم. خوبه؟... خوبه دیگه. ریش رو بده ببندم!




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۱۹ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
-اما فرزندم، شاید چند لاخه از ریش مبارکمان در اثر فشار کنده شود!
-خفه شو مردک!
لرد که می خواست هر چه زودتر از تیمارستان رها شود، با قصد ریش دامبلدور به سراغش رفت...
-نه فرزندم، نیا جلوتر، مرا عصبی نکن فزند خلافم!
-چییییی؟! لرد سیاه رو تهدید می کنی پیرمرد خرفت؟! به چه حق؟! هان؟!
دامبلدور که عصبی شده بود، اخمانش در هم رفت و پیرهنش را کند و تمام خالکوبی هایش که نشان از دوران تاریکی اش بود نمایان شد...
-می بینی بچه جون؟! برو با هم قد خودت بازی کن!
لرد که نمی خواست ابهتش در مقابل یک پیرمرد از هم بشکند، گفت:
-برو اون ور پیرمرد! برای ما بازی نیا، ما خود بازی ایم!
دامبلدور که حال بسیار عصبی تر از حال پیشش بود، ناگهان با یک بشکن چوبدستی اش را که یک چوبدستی کج و معوج مانند بود ظاهر کرد و بعد چوبدستی را به سمت لرد گرفت و گفت:
-ریدل دیگه زیادی شاخ شدی برا خودت، وقته یکی شاخاتو بشکنه...
لرد که تا به حال دامبلدور را به این شکل ندیده بود، حیرت زده شده بود ولی سعی کرد تا جایی که می تواند حیرتش را نشان ندهد و با عصبانیت رو به دامبلدور گفت:
-که اینطور! رو ارباب تاریکی چوبدستی می کشی! دامبلدور از حدت فراتر رفتی، پس من رو دعوت به دوئل می کنی...
و بعد لرد هم با یک بشکن چوبدستی اش را فرا خواند، دامبلدور که تازه به خودش آمده بود، گفت:
-چی شده فرزندم؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۲۵ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۰:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6513
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه اتمی، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مشنگ ها لرد رو به بیمارستان روانی منتقل می کنن و همراه دامبلدور که اونم بخاطر ظاهر عجیبش به همون بیمارستان منتقل شده تحت نظر می گیرن. لرد سیاه و دامبلدور با اینکه تمایلی به همکاری ندارن اما ناچارا با هم دنبال راهی برای فرار از تیمارستان می گردن.

...................

لرد سیاه خسته شده بود. نفسش بند آمده بود. فشار خونش بالا رفته بود. مایل نبود بیشتر از آن از اکسیژن یک اتاق مشترک با دامبلدور استفاده کند.
شانه های دامبلدور را گرفت و به شدت تکان داد.
-به خودت بیا پیرمرد. ما باید فرار کنیم. می فهمی؟ فرار...

با هر تکان، سر دامبلدور به دیوار پشت سرش می خورد و لبخند می زد و لرد سیاه را می بخشید و تکرار می کرد:
-فرار... فرار... فرار کنیم!

لرد سیاه ملافه های روی تخت را برداشت و به هم گره زد.
-کافی نیست... احتیاج به یه چیزی مثل طناب داریم که...

چشمش به ریش دامبلدور افتاد.
-همینه!

دامبلدور دو دستی ریشش را گرفت.
-حرفش را هم نزن فرزند. کل ابهت من به همین است. تازه زیرش کلی خالکوبی از دوران سیاه بودنم دارم که محفلیا نباید ببینن.

لرد سیاه راه حل دیگری داشت.
-خب لازم نیست از صورتت جدا بشه. همینجوری بمون. ملافه ها رو به ریش تو می بندم و ازش پایین می رم. خوبه؟




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۵۸ جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲:۵۳ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۴:۲۷ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
از بغل ریش بابا دامبلدور!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
-خب دامبلدور، بلاخره بیدار شدی!
+آره فرزندکم!
-من فرزندک تو نیستم مردک خرفت! خودت را جمع و جور کن و بیا به نقشه فرار فکر کنیم!
لرد با نگاهی ترسناک به دامبلدور نگاه کرد، اما دامبلدور هیچ چیز نفهمید و به خوردن پیازش ادام داد...
-فرزندکم چرا نارحت و عصبانی هستی؟! تو فرزندک عزیز من هستی! من نمی توانم غم و غصه ات را ببینم!
-مردک، کاری نکن که اگه دفعه پیش نمردی این دفعه بمیری!
-آه، چرا قلب این پیرمرد خسته رو می شکنی؟ فرزندکم!
و بعد دامبلدور با نگاهی مظلوم به او نگاه کرد و لرد هر ثانیه که می گذشت عصبانی تر می شد!
-مردک... مردددددککککککک... می کششششششششمممممتت! آووووووددددداااااکدددااووواااارااا!
-ععهههه! نه! غلط کردممم!
اما بعد هر دو دیدند هیچ اتفاقی نیفتاده، چرا که لرد چوبدستی اش را گرفته بودند و هیچ چیز جز خودش همراهش نداشت!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۰۶ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
-پرستار خنگ! زمانی نیاز داریم نیست و وقتی هم که میاید این گونه خشکش می زند!

پرستار با صدایی لرزان و چشمانی نگران گفت:

●دکتر... قاتل... یه قاتتتتتللللللل اینجاست!

○چی میگی پرستار؟! نکنه توهم زدی؟!

●نه دکتر... در رو باز کنید!

لرد با عصبانیت پیش خود گفت:

-چه کنیم؟! بگذار اندیشه کنیم ببینیم چه باید کرد؟

○وایسا الان در رو باز می کنم...

و بعد از دیدن آن صحنه، دکتر سکته قلبی کرد و به رحمت مرلین رفت...

●دکتر!

◎چیییییی؟ اون بی موعه این پیرمرد و دکتر رو کشت!

●باید به پلیس خبر بدیم!

◎شاید ما رو هم بکشه!

●چطوری؟ اون هیچی نداره!

◎همونطور که پیرمرد رو کشت!

●راست میگی! پس بهتره فرار کنیم!

◎آره بزن بریم!

و بعد پرستار اول و دوم دوان فرار کردند...

لرد که هنوز هم در حال فکر کردن بود با خود گفت:

-بگذار امتحانش کنیم شاید بیدار شد...

و بعد لرد راه های زیادی را امتحان کرد...

-هی دامبلدور! مردک پول هایت را زدند...

-عههه... یادم اومد! پیاز! راه حل تمام مشکلات!

و بعد لرد به دنبال پیاز رفت...

-هی پیاز ندارید؟!

-آهاااااا! اینم از پیاز! بگذار جلوی این دماغ بزرگش بگذاریم! هی دامبل, پیاز...

+آییی... پیاز! بده بخوریم فرزندم!

-من فرزند تو نیستم!

و بعد دامبلدور یک لبخند مضحک زد و لرد دوباره عصبی شد!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۲۲:۱۳:۰۱

نوکر و کوچیک ارباب!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱:۱۰:۴۱ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۱۷
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 261
آفلاین
لرد درِ اتاقش که با دامبلدور فقید آن را شریک بودند کمی باز کرد و به راهروی بیمارستان نگاهی انداخت.
-ناراحتیم! وقتی که نیازی به پرستار ها نداریم بهمون میچسبن و وقتی که نیاز داریم گم و گور میشن!
آهااااااای! کسی اینجا نیست تا به ما رسیدگی کنه؟!

لرد که دید جوابی از پرستار های گم شده دریافت نمیکند برگشت و به دامبلدور خیره شد.
خم شد و با نوک انگشت هایش آستین دامبلدور را گرفت و دست شل و ول او را از روی زمین بلند کرد و شروع به تکان دادن کرد.
-یعنی جدی جدی مردی؟

به نظر نمیرسید دامبلدور که دراز به دراز کف اتاق افتاده بود، قصد جواب دادن به او را داشته باشد. لرد با بی حولگی دست او را رها کرد و دست با صدای شترقی کف اتاق افتاد.
-چطور جرئت میکنی ما رو اینطوری سر کار بذاری؟! به نظر ما تو و همه ی اون پرستارهای ملعون ما رو سر کار گذاشتین!

لرد با عصبانیت به دیوار های نفرت انگیز اتاق نگاه کرد.
-اصلا خودمون تو رو کشتیم پیرمرد! آهاااااای! ما یه پیرمرد رو کشتیم! دیگه زنده نمیشه. ما قوی هستیم. حالا هم از این مخروبه بیرون میریم.

لرد از روی بدن دامبلدور پرید و درِ اتاق را بار دیگر، اما این بار برای فرار باز کرد.
پرستاری تخته شاسی به دست، در حالی که از در نیمه باز با نگرانی به جسد دامبلدور خیره شده بود نمایان شد.
لرد در را بست.







پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۱۲ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۳۴:۴۷ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
لرد ناگهان به خود آمد، افکار شیطانی او در ذهنش پراکنده شده بودند و احساساتش گیج بودند. نمی‌دانست که احتمال دهد دامبلدور مرده یا مطمئن شود که فقط نقش بازی می‌کند و بیش از حد در نقشش فرو رفته. از آن‌طرف نمی‌دانست اگر دامبلدور مرده باشد باید خوشحال باشد یا از رفتن درصدی از شانس فرارش ناراحت.
یا اگر دامبلدور خودش را به موش‌مردگی زده باشد باید خوشحال باشد که پیرمرد انقدر در موش‌مردگی ماهر است یا ناراحت باشد که گول پیرمرد را خورده و لحظه‌ای فکر کرده او دار فانی را وداع گفته.

هرچه بود و هراتفاقی که می‌افتاد، لرد مطمئن شد که افکار و احساساتش از شدت قدرتمندی‌شان لایق او بودند و حتی باعث وجود توهم در وجودش شده‌اند. لرد فقط لحظه‌ای توهم زده بود که چوبدستی دارد و از قبل فکر کرده بود که پرستارها رسیده بودند. لرد به افکارش..
-به افکارمان افتخار می‌کنیم.

برای همین همان‌طور که سر و افکارش را به نرمی نوازش می‌کرد دوباره به در اتاق کوبید.
-بیایید و این پیرمرد را دریابید! مرده است!

و پس از نگرفتن جوابی از پرستاران، باز هم به در کوبید.
-پرستارها! این پیرمرده مرده است‌ها!

اینگونه نمی‌شد، جوابی نگرفت. لرد بلند شد و پس از نگاه کردن به دامبلدوری که هیچ تغییری نکرده و هنوز مرده رویش را برگرداند و دوباره صدا زد.
-برای من مهم نیست ولی این پیرمرده مرده!

لرد نفس عمیقی کشید. پرستارها کجا بودند؟


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷:۳۸ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰

اسلیترین، زندانی آزکابان

مایکل رابینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲:۳۷ دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
زندانی آزکابان
پیام: 63
آفلاین
ارباب عصبی شد و گفت:

-این هم از نقشه فرارمان، پیرمرد خرفت الحق که مدیر آبنباتی هستی.

لرد باز هم با خود گفت:

-چه کنیم؟ چه نکنیم؟ ای مشنگ های پست!

مشنگ جلو در پرسید:

-چرا به ما فحش دادی بی مو؟

-واقعا که تو به ارباب تاریکی با این همه ابهت گفتی بی مو؟! الان حالیت می کنم مردک!

و بعد لرد دید چوبدستی اش را هم گرفتن.

-وقتی از اینجا بیرون به حساب همه تان می رسم باید باز هم نقشه بکشم...


نوکر و کوچیک ارباب!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.