هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۲۷ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۵:۲۵ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
مرگخوارها توانایی اینو داشتن که ساعت‌های متمادی به هم خیره بشن، اما یادشون افتاد که در حد یه چای خوردن فرصت دارن و استکان چای لرد سیاه هم هر لحظه خالی‌تر می‌شد.

-تا من رو دارید، غم ندارید!
-رودولف، یه کلمه دیگه حرف بزنی بزرگترین قسمتی که ازت باقی می‌مون گوشِته!
-خب چرا من نه؟
-

-معجون خشک کننده برای حرف نزدن بدم؟

-تو هم وقت گیر آوردی برای قالب کردن معجونات ها، هکتور!

-حالا اگه تونستید دو دقیقه دعوا نکنید، ببینیم چه برتی‌باتزی باید بخوریم!

-مرگخوارای مامان، کدوم‌تون داماد کشک بادمجون مامان می‌شه آخرش؟

هر کدوم از مرگخوارا سریعا با دست به صورت رندوم به یه جهتی اشاره کردن. مروپ نگاهی به انگشت‌ها انداخت و به جهتی که بیشترین انگشت بهش اشاره شده‌بود نگاه کرد. اون‌جا کسی نبود جز... جای خالی!

-به‌به، مبارک باشه بینز قشنگم! چه دامادی بهتر از تو!
-ولی من این طرفم مادر جان!

مروپ نگاهی به طرف صدا انداخت و یه روح شفاف رو دید. بعد دوباره نگاهی به جای خالی انداخت.
- عه وا! پس این کیه این‌جا وایساده؟
-اون بانزه مادرجان. الان هم مرگخوار نیست. اصن نیست تو سایت، گروهاش کاربران عضوه فقط.
-خب پس مبارکه.


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۴۵ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۷:۵۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 182
آفلاین
- پ... پرنسس... داماد خسته بود خوابید!
- می‌رم فیسش می‌کنم بیدار شه، بعد مفسسسل می‌خوابه.
- نه بابا پرنسس خواب کجا بود، گبی شوخی می‌کنه. داماد رفته گل بچی... یعنی، گلاب بیار... چیز...
- من فهمیدم چی شد. داماد رفت ظاهرش رو تغییر بده و با گل و پیتزا برگرده خدمتمون. الاناست که بیاد!
- بله دخترِ ما، خواستگارت وقتی ظاهر آراسته‌ی ما رو دید شرمنده شد. مجلس رو به یکباره ترک کرد و رفت‌. ... اصلا بنظرت کسی که آداب لباس پوشیدن ندونه و از طرفی، جلسه‌ی خواستگاریش رو یکهو ترک کنه، کِیس خوبیه؟
- کاملا.
-
- شما متمفسین که الان میاد؟ پس چرا فس نکرد؟

مرگخواران به هم، و سپس به لرد خیره شدند. توی نگاه لرد سیاه " یا خواستگار جور می‌کنید یا تک‌تکتان را به آتش می‌کشیم" ِ واضحی دیده می‌شد.

- الان میاد پرنسس، شک نکنید که توی راهه. ما هم شما و پدرتون رو تنها می‌ذاریم تا صحبت‌های خصوصی بزنید! ... همگی گم شن بیرون ببینم!

مرگخواران از اتاق بیرون رفتند میزگرد تشکیل دادند.

- یکی از ما باید داماد... بشین سرِ جات رودولف! ... باید داماد بشه و بعد اونو پیتزا فروش جا بزنیم.

مرگخوارها به هم خیره شدند.

- خب، کی حاضره؟

مرگخوارها بیشتر به هم خیره شدند.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۲۷ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۳:۴۵
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1141
آفلاین
نجینی شوهر پیتزا فروش می خواست...و پیتزافروشی که پیتزا برای او اورده بود، حالا در خانه ریدل بود...لرد اما نمیخواست که دامادش یک مشنگ باشد...همانطور که پیتزا فروش بخت برگشته هم نمیخواست همسرش یک مار جادویی و پدر زنش سیاه‌ترین جادوگر تاریخ، با طرفدارانی جادوگر باشد...مخصوصا اگر همین چند دقیقه‌ی پیش از وجود جادو خبردار شده و به جنون رسیده بود!
پس لرد می‌خواست که قبل از آمدن نجینی از آشپرخانه، همراه با یک سینی چایی که در اصل معجون‌های هکتور بود، این خواستگار مشنگ را قایم کرده و در صورت نیاز دامادی دیگر به عنوان خواستگار پیدا کند.
_یاران ما...نشنیدید که چه گفتیم؟ این مردک مشنگ رو ببرید یک جایی قایم کنید!
_
_این چوب جادوی ما کو؟ خیلی وقت هست که آوادایی ازش خارج نکردیم!
_رفتیم...رفتیم ارباب!

دو مرگخوار زیر بغل پیتزافروش بدبخت را گرفته و از اتاق خارج کردند...سپس لرد ولدرمورت برگشت و رو به یارانش ایستاد...
_خب...حالا باید...
_فس....پاپا!
_عه...دخترم...اومدی؟
_فس؟
_کی؟ چی؟ در مورد چی صحبت میکنی؟
_فسسسسسسسسسسسس!
_ای بابا...گریه نکن دخترم...نه..نگران نباش...الان بهت توضیح میدیم!
_فس!
_نه دیگه...الان الان که نه...این چایی رو بیار حالا یه گلویی تازه کنیم، بعدش حتما توضیح میدم...یعنی یکی از یاران وفادارمون بهت توضیح میده...مگه نه یاران من؟
_

مرگخواران نگاهی به هم انداختند...آنها فقط تا به اندازه‌ی یک استکان چایی خوردن فرصت داشتند که فکری به حال این وضع کرده و یک راه حل پیدا کنند که هم به مار محبوب اربابشان توضیح دهند و هم خود اربابشان را راضی نگه دارند!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷:۲۵ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۱:۵۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 552
آفلاین
-مگس!

شترق!

لینی درست به موقع از دسترس مشنگ دور شد.
-به من گفت مگس... به من گفت مگس! کوری مگه برادر؟ من مگس نیستم... پیکسی‌ام... نواده‌های شوهر خالم هم مگس نبودن حتی!

مشنگ در بین قهقهه هایش چیزهای نامفهومی گفت که برداشت ما از آن‌ها این بود:
-یه مگس آبی سخنگو همین الان برام زبون درازی کرد.

و باز سرش را به محل اتصال لوستر و سقف کوبید.
لوستر که طاقتش طاق شده بود، سقف را رها کرد خودش و مرد را محکم به زمین کوبید.
-من لوسترم! لوستر... فلسفه وجودیم روشن کردن اتاقه... نه تحمل کردن وزن یه مشنگ هفتاد کیلویی!

مشنگ از جنون گذشته، ترس را ترجیح داد و به زیر تخت پناه برد.

-نه این واقعا یه چیزیش می‌شه... هی آقا... از زیر من بیا بیرون! روی تخت باید بخوابی نه زیرش! زیر من جای وسایلیه که حوصله جمع و جور کردنشون رو نداری. ممکنه آمادگی نداشته باشن... به حریم شخصیشون احترام بذار!

مشنگ در همان لحظه مرگش را از صمیم قلب از خدا خواست.

-چرا وایستادید؟ نشنیدید چی گفتم؟ بیارید بیرون این مردک مشنگ رو تا دخترمون نیومده... ببرید قایمش کنین!




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲:۰۳:۰۴ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۷:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 185
آفلاین
-
-قیافه تان را برای ما اونطوری نکنید. ما از همان دو چشم بزرگ و کوچک شده تان متوجه می شویم در حال پنهان کردن سوابق ننگین محفل خود هستید! ما اربابی هستیم چهره شناس و ذهن خوان.

پیتزا فروش خودش را کمی جمع و جور کرد. چهره لرد سیاه تهدید آمیز به نظر می رسید.
-من اصلا نمیدونم منظورتون از این سوال چیه!

ناگهان بینز در وسط مجلس خواستگاری ظاهر شد.
-در اینجا طراح سوال قصد داره که پیشینه شما رو بدونه. اینکه آیا عضو قدیمی هستید یا جدید، تا به حال در گروه مرگخواران بودین یا نه و اینکه تمایلات سفید و سیاهانه وجود شما چقدره. اگه به متن سوال دقت کنین، دو نکته هست که باید بهش توجه داشته باشین...
-ت...ت...تو...چرا سفید و شفافی؟!
-خب من مُردم دیگه برادر من...روحم...روح.
-یعنی...یه روح داره...با...با من صحبت می کنه؟!

پیتزا فروش سعی داشت جلوی جیغش را بگیرد، بنابراین رویش را به طرفی دیگر برگرداند تا بینز جلوی چشمش نباشد. اما متاسفانه بلافاصله پشیمان شد زیرا با فنریری رو به رو شد که قطرات خون از پوزه اش می چکید.
-ل...لا...لابد...اونم گرگتونه...نه؟!

بینز نگاهی به فنریر انداخت.
-گرگ که نه...درواقع گرگینه هست. ولی نگران نباش از نظر رژیم غذایی گرگینه ها هیچ فرقی با گرگ ندارن. دوتاشون آدم می خورن! هرچند این گرگینه ما همه چیز خواره.
-آ...آ...دم؟!
-البته یه گرگینه دیگه هم داریم وجترینه حتی!

سر تا پای مرد می لرزید. همچنان سعی داشت جیغ نکشد. ناگهان ربکا بال بال زنان با شکل و شمایل خفاشی اش خودش را به نیم متری چشم های مرد رساند.
-راحت باش بابا...جیغتو بزن...کی به کیه! والا!
-یه خفاش سخنگو...جیـــــــــــــــــغ!

لحظاتی بعد مرد پیتزا فروش بی اراده می خندید و سرش را به دیوار می کوبید، دور خانه ریدل گرگم به هوا بازی می کرد، از لوستر آویزان می شد و آواز می خواند و در درون یخچال باله می رقصید.

-آخرم یک داماد خل و چل نصیبمان شد.
-ارباب؟ حالا جواب پرنسس رو چی بدیم؟! فکر نکنم با دیدن این صحنه ها چندان خوشحال بشن!
-فعلا این پیتزا فروش مفلوک را یک جایی قایم کنید که دخترمان پیدایش نکند. شاید موفق شدیم یک داماد دیگر بجایش تدارک ببینیم تا دخترمان رضایت دهد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۴ ۹:۰۱:۴۵



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰:۵۵ سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

پروفسور بینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۵:۵۲ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۸
از توی دیوار
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 30
آفلاین
نجینی به سمت آشپزخانه رفت تا چایی دم کند. میخواست برای همسر محبوبِ آینده اش چایی دم کند که او را نمک چایی گیر کند. اما او مار بود و توانایی آنچنانی ای برای درست کردن چای و به طور کلی درست کردن هر چیز دیگری نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت. تنها فردی که در نزدیکی اش بود، هکتور بود. چشمان نجینی برقی زد و به سمت هکتور حرکت کرد. هر چه بود، بالاخره چایی به اندازه معجون سخت نبود!

اتاق لرد سیاه:

- خب مشنگ! مایلیم با تو صحبت بکنیم!

پیتزا فروش بیچاره با شنیدن کلمه مشنگ، لحظه ای دست از ترسیدن برداشت و عصبانی از توهینی که به او شده بود، گفت:
- مشنگ خودتی کچل! اومدی منو اینجا بکشی، بکش! دیگه چرا توهین می کنی؟!
- به ما گفتی مشنگ؟ به ما گفتی کچل؟! آواداکـ...

لرد سیاه وسط طلسم مرگش، ناگهان به یادش آمد که دخترش علاقه شدیدی به این مرد مشنگ دارد. به همین دلیل از ادامه طلسمش صرف نظر کرد و با آرامش سعی در مذاکره با او کرد.
- مسئله ای نیست! ما اربابی هستیم بسیار آرام. داشتیم می گفتیم. دختر ما از تو خوشش اومده. ولی ما هم باید از تو خوشمون بیاد.
- دخترتون؟ دخترتون کیه دیگه؟
- پرنسس بابا! نجینیِ عزیزمون!
- کی هست خب؟

لرد سیاه از احتمال اینکه داماد خنگی نصیبش شده بود افسوسی خورد و گفت:
- همون مار زیبا و جذابی که چند دقیقه پیش اینجا بود و رفت برای تو چایی بیاره!
-
- خب! داشتیم می فرمودیم. مایلیم چند تا سوال ازت بپرسیم و ببینیم آیا لیاقت ورود به جمع مرگخوارانمون و داماد ما شدن رو داری یا نه!
-
- هرگونه عضویت سابق در گروه های محفل ققنوس/مرگخواران را با زبان خوش شرح دهید!
-


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ شنبه ۲ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۰۰:۳۶
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 158
آفلاین
-چایی؟
-فس؟
-مگه ما قبول کردیم؟
-فس پاپا! فسسس!
-نه خیر! ما باید قبول کنیم بعد مراسم خواستگاری!
-فس؟
-گریه نکن دخترم! مراسم خواستگاری بعد از تایید ماست.
-فس فس!
-گفتیم گریه نکن! ما تلاش خودمو میکنیم تا تاییدش کنیم. ولی تایید یه مشنگ برای یک دختر اصیل و نجیب و سیاه، خیلی سخته.
-فس پاپا! فسسس!
-دخترم. تا تو چایی بیاری ما فکرامونو میکنیم. تو برو تا ما فکرامونو بکنیم.
-فس پاپایی! من میرم چایی فس کنم!

آن طرف مشنگی که کنار پنجره ایستاده بود، دوباره با فریادی دیگر درخواست کمک کرد.
-یکی منو نجات بده!
-ساکت باش مشنگ! دخترمون رفته واست چایی بیاره. وایستا تا نجابت رو در تو ببینیم!
-این آقا کچله به من گیرداده! یکی منو نجات بدهههه!
-پاپا! چایی پر رنگ فس؟
-ما کمرنگ میخوریم.
-فس پاپا!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۷:۰۳
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 185
آفلاین
_ما باید دامادمان را ببینیم.
_فس؟
_خیر...هنوز نپذیرفتیم. میخواهیم با دامادمان آشنا شویم.
_فس.
_ندیده و نشناخته رضایت بدیم؟! دخترم کمی نیش بر جگر بگذار، اینهمه عجله آخر و عاقبت ندارد!

نجینی با عجله جلوتر از لرد روانه اتاقی شد که مرد بخت برگشته پیتزا فروش در آن حضور داشت و لرد نیز بعد از او وارد اتاق شد.

_کمک...کمک...آهااااای...اون پایین کسی صدامو می شنوه؟ یه مار دراز و ترسناک منو گروگان گرفته...فکر کنم میخواد منو بخوره! آهااااااای...

مرد مشنگ که یک متر از پنجره به بیرون آویزان شده بود، در سکوت محوطه روبه روی خانه ریدل به دنبال منجی میگشت.

_هیس...ساکت. من و این ساحره های باکمالات توی دکه م داریم با هم درباره علاقیات خاصشون صحبت می کنیم، انقدر آلودگی صوتی درست نکن برو بخواب تا نیومدم با قمه هام ریز ریزت کنم!.
_کمک...یه مار دراز و ترسناک با یه جانی قمه کش منو گروگان گرفتن!

لرد هرگز انتظار نداشت روزی صاحب چنین داماد با وقار و متینی شود.
_اهم اهم.
_واااای یا خدا...این یارو کچله چرا دماغ نداره؟!
_الان این مشنگ به ما چه گفت؟! عشق جلوی چشم های فرزندمان را پوشانده!
_من میرم چایی فس کنم.




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱:۰۲ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۲۴:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5721
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تاتسویا به عنوان پرستار انتخاب می شه و به همراه شمشیر لوس و بهانه گیرش کاتانا به خانه گانت ها می ره.
نجینی غذا می خواد. تاتسویا براش پیتزا سفارش می ده. مشنگی که پیتزا رو آورده، خونه رو ترک می کنه...
ولی مشکل این جاست که نجینی شوهر پیتزا فروش می خواد! برای همین می ره و پیتزا فروش رو به خانه ریدل ها میاره.

...................

-فس!

لرد سیاه "فس" نجینی را نشنیده گرفت. برای این که به نفعش بود که نشنیده بگیرد!
-ما نمی فهمیم این پیتزا فروش این جا چه می کند. ما مطمئنیم که تاتسویا قصد ازدواج با او را دارد!

نجینی مصرانه تکرار کرد.
-فس!

لرد سیاه متوجه شد که اگر جواب ندهد، این فس ها تا ابد ادامه خواهند داشت.
-دخترم...یعنی چی که من می خوام ازدواج کنم؟! تو قصد ازدواج نداری. اصلا آمادگی نداری. سن و سالت کمه. اهداف دیگه ای برای آینده داری. قصد داری تحصیل کنی. دنیا رو بگردی. مار بزرگی بشی...گودزیلا بشی اصلا.

نجینی آنقدرها بلند پرواز نبود. ساعتی یک پیتزا برایش کافی بود. برای همین، لرد سیاه چاره ای دیگر اندیشید!
-خب...اینجوری که نمی شه. داماد ما باید قابلیت های ویژه ای داشته باشه. ما ناسلامتی اربابی بزرگ هستیم و نمی تونیم هر کسی رو وارد خانواده مون کنیم. مثلا...ایشون گواهینامه جادوی فوق پیشرفته داره؟

-نه فس!
-نیمه پیشرفته؟
-نه فس!
-پیشرفته؟ معمولی؟ عادی؟ مبتدی؟ بازم نه فس؟ پس چی داره؟ مشنگ که نیست...

با نگاه بعدی نجینی، لرد سیاه متوجه شد که کاندیدای دامادی اش، دقیقا مشنگ است!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۴:۱۷
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 67
آفلاین
_قورت...

پیتزا فروش رو به روی لرد پشت میزی نشسته و نجینی در حالی که روی میز چمباته زده بود، با عشق به مرد نگاه می کرد.
_اسم؟...
_اکبر...
_فامیل؟...
_اکبری؟...
_میوه؟...
_پاپا...اسم فامیل فس می کنید؟

لرد صدایش را صاف کرد و نجینی را نادیده گرفت.
_خب مردک...قصدت از دخول به خونه ی گانت ها چیه؟
_قصد؟ دخول؟ منو به زور آوردن اینجا.
_کی تو رو آورد اینجا؟
_یه دختر عجیب غریب.
_تاتسو پاپا.

لبخند عجیب و ترسناکی بر لبان لرد نشست:
_گفتی تاتسویا می خواست از مدیریت خونه ی ریدل ها شونه خالی کنه؟
_اوهوم پاپا.
_به اون بگو بیاد اینجا.

_با من کاری داشتین ارباب؟
_تو قصد ازدواج داری تاتسو؟


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۱۹:۴۷:۳۱

ارباب...ناراحت شدید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.