هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۴۵:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 657
آفلاین
-خب! من تصمیم گرفتم. ۱۱ نفری که می‌گم بازی می‌کنیم، یاد می‌گیریم و به بقیه یاد می‌دیم! همین که گفتم!

اینکه چرا بلاتریکس تصمیم می‌گرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمی‌دانست.
حتی کسی نمی‌دانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمی‌داد و کار خودش را می‌کرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!

-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من می‌ریم تو زمین! تام!

تام خوشحال پرید وسط زمین.

-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی می‌کنه. بقیه‌ات می‌شینه رو نیمکت ذخیره.

تام با نا‌امیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگ‌ها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آن‌ها را به دنیای فانی برگرداند.

-خب... ما آماده‌ایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۵۳ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
-عه واقعا؟ شنبلیله مگه آب هم داره که دارین می‌گیرینش؟
-رونالدوی مامان؟ این چه حرفیه؟ البته که داره! برای خیلی چیزام مفیده. مثلا برای...
-بله بله! می‌دونم. شما مشغول گرفتن آب شنبلیله باشین، مام به تیم فکر می‌کنیم!

ربکا بعد از این حرفش برگشت و مرگخواران که از سر و کول یکدیگر بالا می‌رفتند تا جزو بازیکن‌ها بشوند، نگاه کرد.
سپس گارد پرش گرفت.
عقب رفت... عقب‌تر... عقب‌تر...

-ربکای مامان، داری روی شنبلیله‌های مامان لگد می‌کنی؟
-نه نه نه!

ربکا این‌بار عقب‌تر نرفت. بلکه با پرشی بلند، به سمت بلاتریکس پرید.
بلاتریکس حرصش در آمده بود، و با چهره‌ی "برین یه گوشه تا فکرامو بکنم" به مرگخواران نگاه کرد.
اما مشکل از این بزرگتر بود.
چون تک تک اعضا می‌خواستند عضو تیم شوند و این نشدنی بود!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۱۹ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
ربکا و رابستن خوشحال شدند...آن پسر مشنگ قرار بود به آنها آن بازی را یاد بدهد...
_خب...تمام کاری که باید بکنید اینه که یازده تا از بهترین بازیکن هاتون رو انتخاب کنید و بیاین توی زمین جلوی ما فوتبال بازی کنید!
_فوت چی؟
_بال!
_خب...چجوری بازی کردن میشه؟
_با فوت و بال...گفتم دیگه....شما صرفا باید یازده‌تا بازیکن بفرستید توی زمین...دیگه بقیه کارها رو کم کم به صورت غریزی خودشون انجام میدین!

رابستن و ربکا کاملا گیج شده بودند...آنها همانطور که هنوز خودشان کامل متوجه نشده بودند این بازی مشنگی چیست، نزد مرگخواران بازگشتند...
_خب ربکا..چی شد؟
_هیچ دیگه...قرار شد یازده تا از بهترین بازیکن‌هامون رو بفرستیم توی زمین باهاشون بازی کنن!
_چی؟بعد از سالها زندگی با عزت و سیاهی زیر سایه ارباب، آخر عمری با مشنگ ها بازی کنیم؟
_من حساسیتت رو درک میکنم بلاتریکس عزیز...ولی دقت کن که به نظر میرسه قرار نیست باهاشون بازی کنیم...قراره مقابلشون بازی کنیم و یه جور مسابقه بدیم...شما فکر کن اصلا جنگ هست و باید باهاشون بجنگیم!
_ولی خب...اصلا چرا باید این کار رو بکنیم؟
_فکر کن بهش...این بازی مشنگی خودش یک فن، یک مهارت حساب میشه!

همهمه‌ای در میان مرگخواران شکل گرفت...همه آنها تشنه‌ی آموختن و کسب مهارت جدید بودند...اما تیم فوتبال فقط یازده نفر بود!
_من یکی از اون یازده‌تام!
_منم همینطور!
_شاید باورش براتون سخت باشه...ولی همه‌مون همینطور!

به نظر میرسید باز هم قرار بود دعوای سفتی بین مرگخواران صورت گرفته و همه آماده چوبدستی کشیدن بودند...ناگهان مروپ با جمله‌ای، این رویداد را حداقل موکول به وقت دیگری کرد...
_ورزشکاران مامان...همه که نباید بازی کنن...یکی باید مربی بشه...یکی دکتر بشه...یکی کمک مربی بشه...یکی ماساژور بشه...و کلی شغل دیگه...من خودم میخوام مسئول تغذیه شما بشم و همین الان شروع میکنم به گرفتن آب شنبلیله، چون مقوی هست...میخورید و میرین توی زمین شیش‌تا گل میزنید مارادونا‌های مامان!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹:۲۰ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۲:۴۴ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
ربکا حوصله اش سر رفته بود گفت:
_اممم...میگما چطوره بریم از خودشون بپرسیم دارن چیکا...

در همین لحظه جمله ربکا ناتمام ماند چون یکی از بچه مشنگ ها فریاد زده بود:
_گل گل هورا

مرگخوار ها هر چیزی را که نمیشناختند این یک کلمه را به خوبی میشناختند این کلمه در کوییدیچ هم بسیار پر کاربرد بود!
پس جلو رفتن و ربکا که به حالت انسانی اش درآمده بود پرسید:
_مشنگ کوچولو ها مثلا دارین کوییدیچ بازی میکنین؟میدونستین باید از 4 تا توپ استفاده کنین؟
_مثلا ریونکلایی هستن بودی این که کوییدیچ نه هستن بود این بازی مشنگی هستن بوده

بچه مشنگا از این حرف ها گیج شده بودند یواشکی با هم حرف میزدند:
_بچه ها کسی تقویم داره ؟
_توی این موقعیت تقویم میخوای چیکار
_میخوام شماره تیمارستانو بردارم
_مگه گوشی داری؟
_گوشیم توی خونست
_جدی ؟! خب منم تقویمم توی خونست!

بچه مشنگا متوجه شدند که چاره ای جز زل زدن به همدیگر ندارند

_خب حالا نمیشه ازشون بپرسیم که دارن چه بازی میکنن
_نه نمیشه
_خب آخه چرا
_چون مشنگن
_خب باشن برای که من فرقی نمیکنه من ازشون میخوام بازی شونو به ما یاد بدن

و جلو رفت و گفت :
_اممم...میشه بازیتونو به ما یاد بدین

ناگفته پیداست که خیرگی بچه مشنگ ها به همدیگر تشدید شد
بعد از چند دقیقه یکی از آنها به حرف آمد:
_خب چرا نمیرین سرچ کنین
_چیکار کنیم؟!
_سرچ کنین سرچ
_چی هست حالا
_
_ خب نگفتین؟!
_چیو نگفتیم ؟
_به ما بازیتونو یاد میدین یا نه؟
_باشه یاد میدیم


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۴ ۲۱:۰۰:۵۵

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱:۱۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷:۱۱ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
مرگخواران با تعجب به مشنگ‌ها نگاه کردند. بیشتر نگاه کردند ولی هیچ چیزی از حرکاتشان نفهمیدند.

-من نفهمیدم.
-مثلا ریونی‌ای ربکا! آبرومون رو نبر!

ربکا با دقت بیشتر به توپ نگاه کرد.
مرگخواران نیز با دقت بیشتری به توپ نگاه کردند.
سر آخر بلاتریکس با بی‌حوصلگی یقه مرگخواران را کشید.
-خب من که فکر نمیکنم شما چیزی ازش بفهمین، پس بریم سراغ...
-نه نه نه! من فهمیدم، من فهمیدم!
-
-خب نفهمیدم.

مرگخوار دانا مانند مرگخوار خودشیرین ذوب شد.

-به نظرم یکم بیشتر فکر کنیم، می‌تونیم بفهمیم داستان چیه.
-اهم. تا من نفهمیدم، کسی دست از فکر کردن بر نمی‌داره. متوجه شدین؟
-اهوم.

مرگخواران دوباره کنار هم جمع شدند و یواشکی بازی مشنگ‌ها را نگاه می‌کردند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰:۱۷ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۷:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6202
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن. سوار ماشینی می شن...ولی ماشین خراب می شه.

.................

-حال چه کنیم؟!

مرگخواران به مرگخوار خود شیرینی که در نبود لرد سعی می کرد مثل او حرف بزند نگاه کردند و مرگخوار مذکور زیر بار نگاه های سنگین بقیه، ذوب شد.

-جمع کنین!

فریاد ربکا مرگخواران را که از این همه توانایی نگاه خودشان در شگفت بودند، به خود آورد.
-چی رو دقیقا؟

ربکا به مرگخوار ذوب شده اشاره کرد.
-همینو دیگه. ماشین باید خنک بشه. چی بهتر از این؟

مرگخواران، همسنگر مایع خودشان را جمع کردند و روی ماشین ریختند.

چیزی عوض نشد!

-اشتباه از ما بود که از اول سوار وسیله مشنگی شدیم.

تام اظهار نظر کرد و اگلانتاین فرصت را مناسب دید.
-خب جناب تام...شما وسیله غیر مشنگیتو رو کن که با اون بریم. وگرنه همگی سوار تو می شیم. من یکی که می شم! مطمئن باش.

در حالی که تام و اگلانتاینی که سعی می کرد از او سواری بگیرد و با اظهار جمله "تو هم بیا، جا زیاده"، سدریک را هم دعوت می کرد،با هم بحث می کردند، چشم بلاتریکس به عده ای مشنگ افتاده و موهایش از شدت نفرت سیخ سیخ شد.
-اییییی...چند تا مشنگ زنده! از این جا فاصله بگیریم که مشنگی نشیم... اینا دارن چیکار می کنن؟

مشنگ ها سرگرم انجام بازی خاصی با توپ بودند. بازی ای که شباهتی به کوییدیچ نداشت.

-یعنی می تونیم اینو یاد بگیریم؟




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۲۷ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

آیلین پرینس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۲:۵۹ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 164
آفلاین
ـ خب؟
اگلانتاین خب بلاتریکس را نادیده گرفت. او بلاتریکس را می شناخت و می دانست به نفعش است جواب ندهد.
ـ خب؟
این بار قضیه فرق داشت. کسانی که بلاتریکس را می شناختند می دانستند که اگر جواب ندهند این وضعیت تا شب ادامه خواهد داشت.
ـ بله بلا جونم
ـ پق
ـ بله بلاتریکس.
ـ به نظرت الان ما باید چیکار کنیم؟
ـ تو برو هنر بخون من ریاضی می خونم بقیه هم برن جغرافی
ـ پق
ـ ماشینمو پشت اون درخته پارک کردم کسی نبینه
مرگخواران پشت سر بلاتریکس به سمت درخت رفتند و سوار ماشین اگلانتاین شدند. لوسیوس اول روی صندلی راننده نشست ولی با دیدن بلاتریکس قرمزی که به او خیره شده بود خودش را کنار کشید. بلاتریکس پشت فرمان نشست و سرعت ماشین را روی دویست کیلومتر در ساعت تنظیم کرد. قبل از اینکه اگلانتاین فریاد بزند و بگوید که آن ماشین تحمل چنین سرعتی را در مدت طولانی ندارد، مرگخواران دور شده بودند؛ دور تر از آنکه صدای او را بشنوند.

مرگخواران، چند دقیقه بعد...

ـ لوسیوس؟
ـ بله؟
ـ این چرا هی تق تق می کنه؟
ـ ماشین شما جوش آورده
ـ
این صدای مشنگ ناشناسی بود که مرگخواران را نمی شناخت.
ـ معجون موتور سرد کن بدم؟
ـ این دیگه از کجا پیداش شد؟
مرگخواران بدشانس هم زمان به دو بدبختی دچار شده بودند.


ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۱۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۷:۱۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6202
آفلاین
این کوبیدن، تاثیری جز درد عمیق بینی، برای تام نداشت. این هم استعداد خاصی محسوب نمی شد.

لرد سیاه برای چند ثانیه در انتظار استعداد درخشان بعدی بود...که خبری ازش نشد.
-یاران ما؟ الان منتظر چی هستید؟ برویم از محفل استعداد بیاوریم؟

-اونا اسِ استعداد رو هم ندارن ارباب!

-شما نیز ندارید!

مرگخواران افسرده و شکسته شدند. لرد سیاه از آن ها راضی نبود.

-ولی می تونیم یاد بگیریم ارباب!

مرگخواران نگاه های خشمگینشان را نثار اگلانتاین کردند. آن ها استعدادی نداشتند، ولی حال و حوصله آموزش و تمرین را هم نداشتند. امیدوار بودند که لرد سیاه هم نداشته باشد...ولی داشت!

-درسته. می تونین یاد بگیرین. یاران ما سریعا رفته و شاخه ای از هنر یا ورزش یا هر چیز دیگری انتخاب کرده و آن را بیاموزید. بعد بیایید و استعداد خود را به ما نشان دهید که به شما افتخار کنیم.

-ارباب...یکی یکی؟
-خیر! ما مگه بیکاریم بشینیم یکی یکی به نمایش شما امتیاز بدیم؟ همه با هم بیاموزید. خوب بیاموزید!


و مرگخواران بی استعداد و بی هدف به راه افتادند!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۰۵ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۸:۲۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 520
آفلاین
- چه استعداد شگرفی! جلوتر بیا رابمان.
- گفته شدن بودم که ارباب خوششون میاد.

راب به سمت لرد ولدمورت رفت.

- اون جا را میبینی رابمان؟
- دیدن میشم؛ چطور بودن شده؟
- به سمتش بدو که دیگه نبینیمت!

راب که نگاه اربابش را خوب می‌شناخت، دور شد.

- شخص دیگری نبود؟

چندثانیه گذشت...

- ارباب.

تام به جلوی ارباب رفت.
- ارباب تو این فاصله ای که شما با راب صحبت می‌کردید، یک کار خارق العاده کردم!
- چه کاری؟

تام دستش را به زیر ردایش برد.
- ای شما و این؛ معادله ی "اردیش-استراوس" !
- چه هست؟

تام دو دستش را بر نقابش کوباند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۲۸ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 407
آفلاین
-خیر...لایق نیستید. کوبیده شدن هم استعداد محسوب نمی شود.
-ارباب؟ استعداد من داخل اومدن هست! بروزش بدم؟
-خیر...شما استعداد بیرون ماندنتونو بروز بدهید.

همان لحظه فکری به ذهن رابستن رسید.
-من استعدادی داشتن میشم که نه چشمی دیدن شده نه گوشی شنیدن شده! بروز دادن بشم؟
-خودمان را شکر. بلاخره یک یار با استعداد بین موجی از یاران بی استعدادمان یافت شد. بروز دهید!
-

یک ساعت بعد...

-
-پس چه شد این استعداد خیره کننده؟
-بروز دادن شدم دیگه ارباب! توی سیرازو از اونجایی که اکسیژن به مقدار کافی وجود نداشتن میشه، اهالی باید به شکار اکسیژن رفتن بشن! برای همین این عمل دم و باز دم ساده اونجا بسیار با ارزش و از استعداد ها محسوب شدن میشه. کی رفتن بشیم دفترخونه که خانه گانت رو به نامم کردن بشین؟ شدن میشه همراهش یه ماشین و یه ویلا هم به نامم کردن بشین؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.