هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲:۴۹ یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹

ریونکلاو

میوکی سوجی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴:۲۸ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۷:۱۵
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
بعد از اینکه مرگخوار ها سرجای جای خود ایستادند، بلاتریکس و کاپیتان تیم ماگلی رو به روی هم قرار گرفتند که کاپیتان ماگلی گفت:

-خب الان باید سکه بندازیم تا ببینیم توپ باید دست کی باشه
-ما نمی خواهیم سکه بندازیم .توپ باید با ما باشد
-اما نمیشه این نوع بازی کردن درست نیست
-الان میفهمیم درسته یا نه...اواداک...
-بلا حواست هست که اگه اونو بکشی کسی نیست که بهمون فوتبال یاد بده؟

بلاتریکس بعد از کمی فکر سعی کرد خودش را کنترل کند. توپ را در دست گرفت و به سمت مرگخوار ها رفت و بازی را شروع کردند
سپس نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:

-همگی باهم...حمله
مرگخواران که منتظر این دستور از سمت بلاتریکس بودند، به سمت ماگلی ها حمله کردند.
ماگلی ها که اوضاع را دیدند همگی شروع به دفاع کردند. کاپیتان تیم (بلاتریکس) که جلوتر از همه بود و توپ نیز زیر پای او بود به سمت دروازه رفت و در راه به چند تن از بازیکنان کروشیویی زد تا از سر راهش کنار بروند .و حالا او بعد از طی کردن راهی طولانی رو به روی دروازه ایستاده بود...!


⁣زندگی
سازِ دل است
و تو نوازنده‌ٔ این سازی و بس...


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۵:۰۶ جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۰۱
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 312
آفلاین
- نمی‌خوام.
- چی شده؟

گابریل توپ را محکم توی بغلش گرفت و مخالفتش را دوباره اعلام کرد:
- نمی‌خوام.

ولی از آن‌جایی که هیچکس دلیل مخالفتش را نمی‌دانست، سعی کرد بدون زور و واسطه‌گریِ بلاتریکس حرف بزند.
- این توپ رو می‌بینین؟ همین الان از ماشین لباسشویی درش آوردم. ببینید چه خوشگله! هر چقدر روش شش‌ضلعی سیاه هست، شش‌ضلعی سفید هم هست. زیباییِ بصریِ تقارنش چشم رو کور می‌کنه...
- نمی‌کنه‌ها...

محتویات اسپری اسیدِ گابریل توی چشم‌های تام پاشیده شد.
- دیدین می‌کنه؟

البته که همه دیده بودند.

- برای همین، من توپم رو به کسی نمی‌دم. فقط در صورتی می‌تونم راضی بشم که یه چیزی زیباتر و تمیزتر از این دستم بیاد.

این‌طور که مشخص بود، گابریل گره جدیدی به قضیه افزوده بود و مرگخوارها برای یادگرفتنِ یک فنِ ساده، باید برای او یک جسم متقارن پیدا می‌کردند.

- شخصا عاشق باز کردن گره هستم گابریل.
- من... من... غلط کردم.

و به همین سادگی بازی آغاز شد و ۱۱ مرگخوارِ مهاجم، سرِ پستشان ایستادند‌.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۴ ۲۰:۴۳:۲۵

کی آماده‌ی شفاف شدنه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۰۴ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹

ریونکلاو

آلنیس اورموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۱:۴۸
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 62
آفلاین
هنوز بازی شروع نشده، تیم مرگخواران درخواست تعویض داد. مادام ماکسیم داشت خودش را کنار زمین گرم می کرد. صبر کرد تا سدریک بیرون بیاید و او به جایش داخل زمین برود. ولی هر چقدر منتظر ماند سدریک نیامد. مادام که کلافه شده بود، خودش دست به کار شد و سدریک را همچون هندوانه ای زیر بغلش زد و از زمین بیرون انداخت و جای او را در دروازه گرفت.

-حالا ترکیب رو چند چند می چینید؟
-ده_یک دیگه! یه دروازه بان، بقیه هم اون وسط.
-نه یعنی چندتا دفاع، چند تا مهاجم...
-خب... خودم و فنریر و ایوا مهاجم، بقیه دفاع!

"بقیه" معترض شدند و شروع به داد و بیداد کردند.
-نه منم خواستن شدم حمله بازی کردن بشم!
-مرگخوار جماعتو چه به دفاع!
-عدالتم آرزوست!
-نه به تبعیض!
-تا حمله رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!
-ساکت شین همتون! پس فنریر و ایوا دفاع، من و بقیه مهاجم!

این دفعه فنریر و ایوا صدایشان بلند شد. پس بلاتریکس به فکر فرو رفت. او باید به عنوان کاپیتان تیم، عدالت را رعایت می کرد و بین هم تیمی هایش فرق نمی گذاشت تا داستان هم کمی آموزنده شود.
-حالا که اینطور شد من و فنریر و ایوا و بقیه مهاجم... هیشکی هم دفاع!

مرگخواران مرلین را شکر گفتند و از آنجایی که "هیشکی" قدرت تکلم نداشت که اعتراض کند، همین ترکیب تصویب شد و آماده شدند که بازی را شروع کنند.

-ببخشید خانم، نظرتون محترم... ولی اینی که میگین اصلا شدنی نیستا!
-چی؟ رو حرف من حرف میزنی؟ آوادا کِـ...
-اگه بکشیش که دیگه نمیتونه بهمون این بازیه رو یاد بده!

حق با گابریل بود. باید تا پایان بازی صبر می کرد بعد می توانست یک دل سیر او را بکشد.

-خب حالا اگه اجازه بدین مسابقه رو شروع کنیم...


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۱۱ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۳:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6335
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه.
مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن و با دیدن تیمی که در حال فوتبال بازی کردنه، تصمیم می گیرن فوتبال یاد بگیرن. بلاتریکس کاپیتان تیم می شه و الان قراره ترکیب تیم رو بچینه.

......................................

بلاتریکس جادوگری اصیل زاده بود و کوچکترین نظری در مورد وظیفه دروازه بان در زمین نداشت.
نگاهی به اطراف انداخت.
-خب... ظاهرا همه قراره بدوئن و دروازه بان قرار نیست بدوئه. در نتیجه... سدریک می تونه دروازه بان باشه!

سدریک با شنیدن اسمش از خواب پرید!
-چی شد؟ چی شد؟ رسیدیم؟

و دوباره خوابید.

مرگخواران باقی مانده، این انتخاب بلاتریکس را تحسین کردند، ولی کاپیتان تیم مشنگی اشتباه بزرگی کرد!
-می گما... این زیاد می خوابه. بهتر نیست یه نفرو بیارین که بتونه دروازه رو پوشش بده؟

بلاتریکس کمی فکر کرد.
- پوشش دادن دروازه؟... ماکسیم؟ مادام ماکسیم!





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۵۰ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۴:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 397
آفلاین
جلوترین بچه که ظاهرا کاپیتانشان بود، با تعجب به گروه مقابلش خیره شد. یکیشان پیرمردی پیپ‌‌کش بود که پسر شک داشت اصلا بتواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد بدود! که البته عکس‌العمل بسیار سریعش در برابر دختری که آرام به او نزدیک شده و سعی می‌کرد آرنجش را گاز بگیرد، باعث میشد تجدیدنظر کند.

یکی دیگرشان با لبخندی بر لب درست جلوی پای بقیه دراز کشیده و بالشی را روی سر گذاشته بود، که با لگدی که از سوی زن مو فرفری دریافت کرد، سریعا بلند شد و ایستاد. و البته این ایستادن باعث نشد نتواند همچنان بخوابد! یک چشمش برای احتیاط باز و دیگری در خوابی عمیق فرو رفته بود.

چند نفر با پوستی سبز، آبی و حتی با ظاهری شبیه به گرگ نیز دیده می‌شدند. مردی نیمه برهنه هم بود که مدام دور تا دور زنان اطرافش می‌پلکید. و مردی با موهایی پریشان که با خوشحالی درون قابلمه‌ی بزرگی نشسته بود و با ملاقه‌ی دسته بلندی خودش را هم می‌زد.

- زود باش دیگه! بازیو یادمون بده!
- اوه بله...ببخشید. اول که یه کاپیتان لازم دارین...

پسر با دیدن چهره‌ی محکم و جدی بلاتریکس، جمله‌اش را جور دیگری به پایان رساند.
-...که البته همین الانشم مشخصه. بعدم یه دروازه‌بان و چند تا مهاجم و مدافع و هافبک نیازه...

بلاتریکس به مرگخواران درون زمین نگاهی انداخت تا ترکیب تیم را بچیند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۳۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۶:۳۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 724
آفلاین
-خب! من تصمیم گرفتم. ۱۱ نفری که می‌گم بازی می‌کنیم، یاد می‌گیریم و به بقیه یاد می‌دیم! همین که گفتم!

اینکه چرا بلاتریکس تصمیم می‌گرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمی‌دانست.
حتی کسی نمی‌دانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمی‌داد و کار خودش را می‌کرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!

-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من می‌ریم تو زمین! تام!

تام خوشحال پرید وسط زمین.

-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی می‌کنه. بقیه‌ات می‌شینه رو نیمکت ذخیره.

تام با نا‌امیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگ‌ها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آن‌ها را به دنیای فانی برگرداند.

-خب... ما آماده‌ایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
-عه واقعا؟ شنبلیله مگه آب هم داره که دارین می‌گیرینش؟
-رونالدوی مامان؟ این چه حرفیه؟ البته که داره! برای خیلی چیزام مفیده. مثلا برای...
-بله بله! می‌دونم. شما مشغول گرفتن آب شنبلیله باشین، مام به تیم فکر می‌کنیم!

ربکا بعد از این حرفش برگشت و مرگخواران که از سر و کول یکدیگر بالا می‌رفتند تا جزو بازیکن‌ها بشوند، نگاه کرد.
سپس گارد پرش گرفت.
عقب رفت... عقب‌تر... عقب‌تر...

-ربکای مامان، داری روی شنبلیله‌های مامان لگد می‌کنی؟
-نه نه نه!

ربکا این‌بار عقب‌تر نرفت. بلکه با پرشی بلند، به سمت بلاتریکس پرید.
بلاتریکس حرصش در آمده بود، و با چهره‌ی "برین یه گوشه تا فکرامو بکنم" به مرگخواران نگاه کرد.
اما مشکل از این بزرگتر بود.
چون تک تک اعضا می‌خواستند عضو تیم شوند و این نشدنی بود!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۴:۵۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1253
آفلاین
ربکا و رابستن خوشحال شدند...آن پسر مشنگ قرار بود به آنها آن بازی را یاد بدهد...
_خب...تمام کاری که باید بکنید اینه که یازده تا از بهترین بازیکن هاتون رو انتخاب کنید و بیاین توی زمین جلوی ما فوتبال بازی کنید!
_فوت چی؟
_بال!
_خب...چجوری بازی کردن میشه؟
_با فوت و بال...گفتم دیگه....شما صرفا باید یازده‌تا بازیکن بفرستید توی زمین...دیگه بقیه کارها رو کم کم به صورت غریزی خودشون انجام میدین!

رابستن و ربکا کاملا گیج شده بودند...آنها همانطور که هنوز خودشان کامل متوجه نشده بودند این بازی مشنگی چیست، نزد مرگخواران بازگشتند...
_خب ربکا..چی شد؟
_هیچ دیگه...قرار شد یازده تا از بهترین بازیکن‌هامون رو بفرستیم توی زمین باهاشون بازی کنن!
_چی؟بعد از سالها زندگی با عزت و سیاهی زیر سایه ارباب، آخر عمری با مشنگ ها بازی کنیم؟
_من حساسیتت رو درک میکنم بلاتریکس عزیز...ولی دقت کن که به نظر میرسه قرار نیست باهاشون بازی کنیم...قراره مقابلشون بازی کنیم و یه جور مسابقه بدیم...شما فکر کن اصلا جنگ هست و باید باهاشون بجنگیم!
_ولی خب...اصلا چرا باید این کار رو بکنیم؟
_فکر کن بهش...این بازی مشنگی خودش یک فن، یک مهارت حساب میشه!

همهمه‌ای در میان مرگخواران شکل گرفت...همه آنها تشنه‌ی آموختن و کسب مهارت جدید بودند...اما تیم فوتبال فقط یازده نفر بود!
_من یکی از اون یازده‌تام!
_منم همینطور!
_شاید باورش براتون سخت باشه...ولی همه‌مون همینطور!

به نظر میرسید باز هم قرار بود دعوای سفتی بین مرگخواران صورت گرفته و همه آماده چوبدستی کشیدن بودند...ناگهان مروپ با جمله‌ای، این رویداد را حداقل موکول به وقت دیگری کرد...
_ورزشکاران مامان...همه که نباید بازی کنن...یکی باید مربی بشه...یکی دکتر بشه...یکی کمک مربی بشه...یکی ماساژور بشه...و کلی شغل دیگه...من خودم میخوام مسئول تغذیه شما بشم و همین الان شروع میکنم به گرفتن آب شنبلیله، چون مقوی هست...میخورید و میرین توی زمین شیش‌تا گل میزنید مارادونا‌های مامان!




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹

شیلا بروکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۰۲ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 93
آفلاین
ربکا حوصله اش سر رفته بود گفت:
_اممم...میگما چطوره بریم از خودشون بپرسیم دارن چیکا...

در همین لحظه جمله ربکا ناتمام ماند چون یکی از بچه مشنگ ها فریاد زده بود:
_گل گل هورا

مرگخوار ها هر چیزی را که نمیشناختند این یک کلمه را به خوبی میشناختند این کلمه در کوییدیچ هم بسیار پر کاربرد بود!
پس جلو رفتن و ربکا که به حالت انسانی اش درآمده بود پرسید:
_مشنگ کوچولو ها مثلا دارین کوییدیچ بازی میکنین؟میدونستین باید از 4 تا توپ استفاده کنین؟
_مثلا ریونکلایی هستن بودی این که کوییدیچ نه هستن بود این بازی مشنگی هستن بوده

بچه مشنگا از این حرف ها گیج شده بودند یواشکی با هم حرف میزدند:
_بچه ها کسی تقویم داره ؟
_توی این موقعیت تقویم میخوای چیکار
_میخوام شماره تیمارستانو بردارم
_مگه گوشی داری؟
_گوشیم توی خونست
_جدی ؟! خب منم تقویمم توی خونست!

بچه مشنگا متوجه شدند که چاره ای جز زل زدن به همدیگر ندارند

_خب حالا نمیشه ازشون بپرسیم که دارن چه بازی میکنن
_نه نمیشه
_خب آخه چرا
_چون مشنگن
_خب باشن برای که من فرقی نمیکنه من ازشون میخوام بازی شونو به ما یاد بدن

و جلو رفت و گفت :
_اممم...میشه بازیتونو به ما یاد بدین

ناگفته پیداست که خیرگی بچه مشنگ ها به همدیگر تشدید شد
بعد از چند دقیقه یکی از آنها به حرف آمد:
_خب چرا نمیرین سرچ کنین
_چیکار کنیم؟!
_سرچ کنین سرچ
_چی هست حالا
_
_ خب نگفتین؟!
_چیو نگفتیم ؟
_به ما بازیتونو یاد میدین یا نه؟
_باشه یاد میدیم


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۴ ۲۱:۰۰:۵۵

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

ربکا لاک‌وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از هرجایی که تاریکه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 315
آفلاین
مرگخواران با تعجب به مشنگ‌ها نگاه کردند. بیشتر نگاه کردند ولی هیچ چیزی از حرکاتشان نفهمیدند.

-من نفهمیدم.
-مثلا ریونی‌ای ربکا! آبرومون رو نبر!

ربکا با دقت بیشتر به توپ نگاه کرد.
مرگخواران نیز با دقت بیشتری به توپ نگاه کردند.
سر آخر بلاتریکس با بی‌حوصلگی یقه مرگخواران را کشید.
-خب من که فکر نمیکنم شما چیزی ازش بفهمین، پس بریم سراغ...
-نه نه نه! من فهمیدم، من فهمیدم!
-
-خب نفهمیدم.

مرگخوار دانا مانند مرگخوار خودشیرین ذوب شد.

-به نظرم یکم بیشتر فکر کنیم، می‌تونیم بفهمیم داستان چیه.
-اهم. تا من نفهمیدم، کسی دست از فکر کردن بر نمی‌داره. متوجه شدین؟
-اهوم.

مرگخواران دوباره کنار هم جمع شدند و یواشکی بازی مشنگ‌ها را نگاه می‌کردند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.