هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین

الکسیا والکین بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸:۵۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۷:۳۲
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 17
آنلاین
دستگاه "سوژه ی کنجکاوی یاب" مغز الکسیا مدام بوق میزد و کاهش فاصله میان بوق های مغزش نشان میداد که به هدف نزدیکتر میشود.
- بوق...بوق..بوق...بوق بوق بوووووووووق!

الکسیا ایستاد و سمت راستش را نگاه کرد.او جلوی جایی ایستاده بود که...شاید...زمانی لوازم آرایش فروشی بود!

از در نیمه شکسته ی آن که نشان حمله ی مرگخواران را میداد و با دیدن اینهمه سوژه فوضولی جا خورد:
جسد زن فروشنده ای که زمانی از او لوازم آرایش میخرید،کراب که دیوانه وار به این سمت و آن سمت میرفت و لوازم آرایش ها را توی یک سبد خرید بزرگ میچپاند،فنریر که به نظر از وضعیت خسته شده بود و دندان های تیزش را به‌ هم میسابید،آریانایی که سعی میکرد کراب را آرام کند و سو و لینی که درحال صحبت باهم بودند.

اما همه مشغولتر از آنی بودند که بخواهند جواب بدهند که اینجا چه خبر است.پس الکسیا تصمیم گرفت خودش بفهمد.او درحالی که جای سوئیچی قرمز در دستش با طرح میکی موس را میچرخاند به سمت لینی و سو لی رفت.

***
- لینی من منتظرما!زودباش.

- اصلا بیا یه جور دیگه حلش کنیم.مثلا خشکه حساب کنیم؟

در این میان الکسیا که در حقیقت این حق مسلم او بود که نخود هر آشی باشد گفت:

- اینجا چه خبره؟

- اوه سلام الکسیا...میشه لطفا لینی رو توجیه‌کنی که نیشش رو بهم بده؟

الکسیا با تعجب نگاهی به لینی،نیشش و چشمان غم بارش کرد و گفت:
اما نمیشه خب درد داره!

- این دیگه مشکل خودشه!...

الکسیا کمی فکر کرد.وضعیت وخیمی بود.لینی واقعا حقش این نبود مردم سالها بود که او را با این نیش زیبای دردناکش میشناختند.الکسیا ناخوداگاه به فوبی جاسوئیچی توی دستش زل زد....و‌ چشمانش درخشید!

- لینی.میشه یه کم تنها صحبت‌ کنیم؟

سو لی پوزخندی زد.

- نمیتونی فرار کنی لینی!

لینی جواب نداد و با الکسیا چند متر از سو لی دور شدند.

.....
 - بیا یه معامله کنیم لینی.

- چه معامله ای؟

- فوبی میتونه به هرچیزی که دلش بخواد تبدیل بشه

- خب...؟

- خب اون میتونه به یه نیش دقیقا عین نیش تو تبدیل بشه و تو اونو به جای نیش خودت به سو لی قالب کنی.

- هممم...نمیدونم...و تو در عوض چی میخوای؟

- چیزی‌ نمیخوام.اینطوری یه‌ سوژه فضولی جدید‌ دارم که‌فوبی‌ میتونه‌ازش برام اطلاعات کشف‌ کنه!

- خیلی خب!قبوله



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۳:۰۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۹:۵۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 121
آفلاین
اما متاستفانه روونا سرش شلوغ بود و وقت یاری کردن نداشت.

-قبوله...ولی خودت گفتی سبیل رو گرو می ذاشتن، پس تو هم باید نیش رو گرو بذاری!

لینی نگاهی متعجب به نیشش و سو که لبخند دندان نمایی میزد انداخت.
-این یه ضرب المثله سو. انتظار نداری که الان نیشمو از جاش در بیارم بذارم توی دستت؟!
-چرا...دقیقا همین انتظارو دارم. تو که انتظار نداری یه ریونی باهوش فقط به حرف اعتماد کنه؟ حرف مساویست با عمل. یالا نیشتو رد کن بیاد!
-

لینی با افسوس نگاهی به نیشش انداخت، نیشش نیز نگاهی با افسوس تر به او.

چه صبح ها که به نیشش کرم مرطوب کننده و آب رسان زده بود. چه شب هایی که با امید نیشش را مسواک زده بود. چه خاطرات خوشی که همراه نیشش سپری کرده بود و آن را در چش و چار ملت فرو کرده بود.

از خاطرات دل انگیزشان که بگذریم، نمی توانست به همین سادگی آن را از جایش بکند و به سو دهد. هرچه باشد نیش بود و به بدنش چسبیده بود، کندنش درد داشت خب!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۳:۰۸:۲۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۱۱:۴۱:۰۲



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۱۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۳۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین

تصویر کوچک شده

- ببین سو، قبل از این که اون روی حشره‌ایم بالا بیاد خودت قبول کن و بیا قول نیشی منو بپذیر. خب؟

سو با تردید نگاهشو بین لینی و نیشش رد و بدل می‌کنه. آیا واقعا می‌تونست به نیش لینی اعتماد کنه؟ اگه قول به نیش، قول قابل اعتمادی نبود چی؟ اگه وسط راه قالش می‌ذاشتن چی؟ اگه واقعا اخراج شده بود چی؟

اون جنگیدن با اون روی حشره‌ایِ لینی رو به قابل گذاشته شدن و اخراج ترجیح می‌داد!
- نچ!

لینی که نگاهش تمام مدت به چهره‌ی مضطرب سو خیره مونده بود، طوری که انگار هر آنچه که تو ذهن سو گذشته رو ازش باخبره، آخرین تلاششو برای رو نکردن اون روی حشره‌ایش به کار می‌گیره.
- بابا سو به چی شک داری تو؟ اصن از نیش من با ارزش‌تر داریم؟ این مث سبیل گرو گذاشتن مردم تو قدیماس! ازش خبر داری که؟

سو یک ریونکلاوی بود و هر ریونکلاوی دست کم چند بار کتابای مختلفی رو از اول تا آخر نه تنها خونده بود، بلکه به خاطر هم سپرده بود! پس تصمیم می‌گیره شک و تردیدشو کنار بذاره. نفس عمیقی می‌کشه و با یک قدم محکم جلو میاد.
- قبوله!

لینی که بالاخره موفق شده بود، اون روی حشره‌ایش رو می‌فرسته پی کارش و نیشش رو دوباره به سمت سو دراز می‌کنه تا بالاخره به یاری روونا راه بیفتن برن دنبال کراب!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۲۷:۲۳ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۰۳:۳۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 749
آفلاین
سو دست به نیش لینی برد تا اونو بگیره ولی درست وقتی که دیگه تقریبا نیش لینی رو گرفته بود یه جوری عقب پرید که انگار به نیش لینی برق وصل بود.
- نمیخواااااااااااااام!
- چرا خب؟
- اخراج قبلی کم بود که حالا میخوای از زندگی هم اخراجم کنی؟
- کی اخراجت کرده اخه؟
- قیافه من در حال اخراج بوده، حتما میخواستین اخراجم کنین دیگه. من که میدونم.
- نه سو! من که گفتم بیا بهت قول نیشی بد...
- نمیخواااااااااااااااااااااااااااام!

لینی کم کم داشت عصبانی میشد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۵۰ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۵:۵۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5602
آفلاین
خلاصه:

تسترال‌های لرد گذاشتن رفتن.
لرد از مرگخوارا می‌خواد براش تسترال‌های جدید تهیه کنن. مرگخوارا در بازار موفق می‌شن یه تسترال پیدا کنن. ولی تستراله هم حرف می‌زنه و هم خیلی پرروئه و هم عاشق هکتور شده و اسمشو گذاشته تستراکتور.
مرگخوارا به هرطریقی تسترال رو قانع می کنن تا همراه مرگخوارا راهی خانه ریدل ها بشه.
کراب بین راه جا میمونه تو مغازه مواد آرایشی. چند تا از مرگخوارا(فنریر، سو، لینی و آریانا) قرار می شه برگردن و کراب رو پیدا کنن. بقیه همراه تسترال منتظرشون بمونن.


...............

کراب دیوانه وار از این سمت مغازه به آن سمت می دوید و هر لحظه بر بار لوازم آرایشی اش افزوده می شد.
از آن جا که صاحب مغازه را هم قبلا کشته بود، اصلا نگران مارک و قیمت اجناس نبود.
-کانسیلر...پرایمر...کرم بی بی و سی سی...هایلایتر...براش های کوچیک و بزرگ...

و در سمت دیگر، لینی سرگرم جلب موافقت سو برای حرکت به سمت کراب بود.
-چرا سو؟ چرا واقعا؟ الان چرا جلوی ما رو گرفتی؟ اینو با من در میون بذار. چرا نمیای؟

سو چهره ای غمگین و در حال اخراج به خود گرفت.
-شما می خوایین قالم بذارین...وسط راه ولم کنین. ترکم کنین. بدون من برگردین.

لینی نیشش را به طرف انگشت کوچک سو گرفت.
-نیشمو بگیر...بهت قول نیشی می دم که حتی یک ثانیه ازت جدا نشم. خوبه؟


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۲۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۶:۱۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 363
آفلاین
-امکان نداره بیام!

دسته‌ی چهار نفره‌ی مدیران، راه نیفتاده، متوقف شد.
-چرا؟

سو با بغض نگاهی به عمارت ریدل انداخت.
-اینا همش نقشه‌ست. شما می خواید وسط راه منو ول کنید و همتون برگردید اینجا. من خودم می دونم. اخراج شدم.

تسترال، همانطور که کنار تستراکتورش روی زیر انداز نشسته و برایش چای می ریخت، گازی به بيسکوئيتش زد.
-عزیزم، دوست ندارم بعد از ازدواج با همچین آدمایی رفت و آمد داشته باشیم. مشکل عصبی دارن!
-نه، پس... دوستا و فک و فامیل تو خوبن. با اون خواهرت!

هکتور زیادی در نقشش فرو رفته بود!

-میگم بیا!
-نمیام.
-چرا نمیای؟
-نمی خوام.
-وای وای وای!

لینی فریاد کشیده و دست از کشیدن کلاه سو برداشت.


از آن سو، کراب پنجمین دور سرشماری اجناس مغازه را به اتمام رسانده بود که چیزی در گوشه‌ی قفسه ها، توجهش را جلب کرد.
-وای! چطور اینا رو ندیدم؟ جدید ترین مدل ریمل های رنگی؟


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۰ ۰:۱۲:۳۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱:۱۰ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۳۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
- مشکل تو با ما مدیرا چیه بلا؟

نکته‌ی قابل توجهی بود!

- همیشه بتون گفتم من مدیرم، شما باور نداشتین.

آریانا با خوش‌حالی اینو ذکر می‌کنه و طلسم اکسپلیارموسی روانه‌ی یکی از بوته‌های اطراف می‌کنه که موجب آتش گرفتن و خاکستر شدن بوته می‌شه.

بلاتریکس حتی یک ثانیه هم به مدیر بودن گزینه‌های انتخابیش فکر نکرده بود. اما اون بلاتریکس بود و باید جواب دندان‌شکنی می‌داد!
- برای اینکه بفهمین اینجا مدیر و غیر مدیر نداریم. همه مرگخوارن و برابر. حالا زودباشین برین ببینم.

سه مدیر حاضر و یک مدیر بالقوه، آهی می‌کشن و جمع مرگخوارا رو ترک می‌گن. آریانا حتی برای طبیعی جلوه کردن مدیریتش، تخته‌ای رو برمی‌داره تا بعنوان منوی مدیریت به ملت قالبش کنه!

پیش کراب:

کراب تقریبا نصف فروشگاهو بار کرده بود اما هنوزم حس می‌کرد چیزیو از قلم انداخته و واسه همین برای صد هزارمین بار داشت اقلام فروشگاهو سرشماری می‌کرد.




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۱۶ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۵۳:۰۳
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 389
آفلاین
در همون حال که کراب داشت انواع رژ لب هارو تست میکرد، هکتور داشت برای مرگخوارا سخنرانی پر وعده وعید بعیدی میکرد.
- من تو دهن وزارت و جامعه میزنم...

مرگخوارا:

- من معجون تعیین میکنم!

هرچی هکتور وعده های بیشتری میداد، مرگخوارا بیشتر مطمئن میشدن که اگر یه روزم بخوان رای گیری کنن، اصلا نباید به هکتور رای بدن!
بلاتریکس باخره از بین جمعیت مرگخوارا جدا شد و اومد جلوی هکتور.
- سکوت میکنی یا...؟

دیدن قیافه عصبانی بلاتریکس و دستش که به سمت چوبدستیش رفته، کافی بود تا هکتور سکوت کنه. بلاتریکس گوش هکتور رو گرفت. از روی زمین بلندش کرد و توی گوشش گفت:
- مگه تو قرار نبود زوجِ این تستراله باشی؟

هم بلاتریکس، هم گوش هکتور، و هم خود هکتور میدونستن که قرار همین بود. بنابراین بلاتریکس جمله دیگه ای رو توی گوش هکتور گفت:
- پس این مسخره بازیا چیه؟

هکتور نمیدونست این مسخره بازیا چیه. اصلا نمیدونست چرا اینطوری شده اوضاع!
- معجون غلط کردن بخورم؟

بلاتریکس آخرین نگاه هشدار آمیزش رو به هکتور انداخت و بعد به مرگخوارا گفت:
- فنر، لینی، سو، آریانا. برید کراب رو بیارید... و دیر نکنید!



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۰۱ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۶ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
-نه خیر نمیشه!

-این بی رحمیه

-چطور میتونی انقدر خودخواه باشی؟

-یعنی ما اندازه ی دوتا تسترال هم ارزش نداریم؟

هکتور که با تسترال جمع بسته شده بود اعتراض کرد.

-به من گفتین تسترال؟

اما کسی به او اهمیت نمیداد.

-اینجوری نمیشه....اصن کراب مگه کیه؟

-حالا که اینطوری شد ،ما رهبر دیکتاتور نمیخوایم!

و سپس مرگخواران یک دل و یک صدا ،بر علیه رهبر دیکتاتورشان ، لینی شورش کردند.

-ما رهبر دیکتاتور نمیخوایم ، نمیخوایم!

-توپ تانک فشفشه لینی ، کیسه کشه!(×۲)

-یه هفته ، دوهفته لینی حموم نرفته!

-نه لینی ، نه کراب ،مرگخواریون ارباب!(×۲)

لینی که دید شرایط خیلی وخیمه تصمیم گرفت از اقتدار رهبریش استفاده کنه ،ودادی مهیب برای ساکت کردن مرگخواریون بزنه ،اما نه تنها صدای لینی آنها را نترساند،بلکه صدایش در همهمه ی مرگخوارا گم شد.
در این میان هکتور که حسابی جو گرفته بودش ،شروع به خودنمایی کرد.
-مرگخواران ،مطمئن باشید من اگه رای بیارم ، واسه همتون سنگ تموم میزارم ...

مغازه ی لوازم آرایشی


کراب هم همچنان مشغول برسی مارک های رژلب های مغازه بود.

-این چیه؟...آهان برند گاشه خوبه ،بزار اون صورتی روهم ببینم...اوممم نه قرمزه بهتره من همیشه از لوازم های آرایشی برند استفاده میکنم!
-لالالا،لالالالالا،لالا ....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۵۸ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۳۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4764
آفلاین
لینی یه نگاه به تسترال و یه نگاه به مرگخوارا می‌ندازه.
- خیله خب من تصمیم هوشمندانه‌ای اتخاذ کردم که مایلم با شما در میون بذارم.

مرگخوارا هیچ علاقه‌ای به شنیدن دستور از جانب یه حشره‌ی آبی رنگ کوچولو نداشتن، ولی خب مثل اینکه شرایط بر وفق مرادشون نبود و اونا مرگخوارای روزای سخت بودن و باید باهاش کنار میومدن.

- می‌شنویم.

لینی گلوشو صاف می‌کنه و اشاره‌ای به خودش و تسترال می‌کنه.
- حالا که تسترال نمیاد، پس ما اینجا منتظر می‌مونیم تا شما برین و کرابو بردارین و بیارین و بعدش همه با هم بریم پیش ارباب!

هکتور به سرعت واکنش نشون می‌ده.
- شما دو تا خسته نشین یه وقت؟

تسترال هم به دنبال هکتور مخالفت خودشو اعلام می‌کنه.
- من بدون تستراکتور عزیزم نه قدم از قدم برمی‌دارم، و نه حتی اینجا منتظر می‌مونم.

جمله‌ی تسترال پر بود از تناقضات عملی، اما به هر حال تسترال بود و شاید ابراز علاقه‌ی تسترال‌ها این شکلی بود خب.
لینی با بی‌میلی تغییراتی تو تصمیمش می‌ده.
- خیله خب، من و هکتور و تسترال می‌مونیم شما هم می‌رین کرابو می‌یارین.

ولی به نظر میومد دسته‌ی "شما" همچین راضی به نظر نمی‌رسیدن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.