افلیا به قطره های آبی که بر زمین میریختند نگاه کرد و همانطور که داشت پوست لبش را میجوید دستهی چمدانش را محکم تر فشرد. ترس و اضطراب مثل گردبادی به دورش پیچیده بود و او را هر لحظه بیشتر در خود فرو میبرد.
افلیا همانطور که داشت در راهرو های خیس افکارش قدم میزد دستش را بین موهای کوتاهش فرو برد و آنها را بهم ریخت. سرش را بلند کرد و به آسمان بالای سرش چشم دوخت. ستاره ها همچون ماهی های کوچک و نقرهای رنگ در اقیانوس تاریک آسمان میدرخشیدند...
برای جلوگیری از برخورد قطرات آب به صورتش کلاهش را جلوتر کشید و بدون توجه کردن به کثیف شدن لباس هایش چند بار توی چاله های آب پرید...
همین امروز بود که با شور و شوقی وصف نشدنی همه چیزش را در چمدانش خالی کرده بود و برای بسته شدن درش مجبور شده بود چند بار روی آن بپرد...اما حالا، انگار نور ماه رنگ احساساتش را شسته بود و از آن حس شیرین چیزی جز دلهره و ترس برایش باقی نگذاشته بود.
خودش فکر نمیکرد بتواند مرگخوار شود!...او عجیب بود! دردسر ساز بود و مدام خرابکاری میکرد.
تعجب نمیکرد اگر بلافاصله بعد از ورودش به عمارت اشتباها آنجا را منفجر کند!...یا آدم فضایی ها از راه برسند و به مناسبت ورود دردسر ساز ترین دختر دنیا خانه را با خاک یکسان کنند...!
چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و افلیا انقدر غرق در افکار آشفتهاش شده بود که حتی متوجه نشد کی به مقصد رسیده است!
افلیا جلوی در عمارت ایستاده بود و همانطور که آن را از نظر می گذراند لرزشی سرد از بدنش گذشت. در همین حین که دستش را بلند کرده بود تا در بزند لبخند گشادی زد که البته با ساز ناکوک وجودش هیچ هماهنگی نداشت...!
قلبش خود را به در و دیوار سینهاش میکوبید و ذهن آشفتهاش او را از در زدن باز میداشت.
این اتفاق نباید میافتاد! دوست نداشت آنها فکر کنند او جز دردسر درست کردن کاری بلد نیست!
او به یک چیز خاص نیاز داشت! یک ورود...امممم...شگفت انگیز! اینطوری خودش را مسلط تر و البته "غیر دردسر سازانه تر " نشان میداد!
افلیا ناخواسته گوشش را به در چسباند.
- زمان سالازار...مرلین بیامرزتش...اینطوری نبود که...میمونا میمون بودن! پیشی ها هم پیشی!... میمون ها حق نداشتن پیشی باشن اصلا! شما که این چیزا رو یادت نمیاد...یه بار یه میمون پیشی شد سالازار هم...
افلیا گوشش را از در جدا کرد و نفس عمیقی کشید...یعنی مرگخوار ها از یک ورود نا گهانی خوششان میآمد؟
به هر حال افلیا باید این کار را انجام میداد. کافی بود در را با انرژی باز کند و با حالتی شگفت انگیز و مسلط وارد خانه شود!
اینطوری میتوانست روی احساس سردرگمیاش درپوشی بگذارد و آن را پنهان کند...و همین برای او کافی بود!
پس عزمش را جزم کرد! هرچه اراده داشت از چاه وجودش بیرون کشید و دستگیرهی در را گرفت. آن را فشار داد و ...
البته که در باز نشد! مگر انتظار دیگری هم میرفت!؟
افلیا پوفی کشید و چوب دستی اش را بیرون کشید.
-الوهومورا!
و باز هم اتفاقی نیفتاد. افلیا اخم کرد. کاسه ی صبرش در آستانهی لبریز شدن بود. همانطور که با یک دستش دستگیره را به پایین فشار میداد در را با تمام قدرت هل داد و چوب دستیاش را چرخاند.
- الوهومورا!
شترق!!!
صدای مهیبی توجه همهی افراد خانه را به سمت در ورودی عمارت کشاند. در کاملا از چارچوب جدا شده و به سمت داخل خانه سقوط کرده بود! و دختری که با آن موهای کوتاه و بهم ریخته بیشتر به پسرها شباهت داشت، با آه و ناله در حال بلند شدن از روی در بود.
افلیا که سرتاپایش خاک آلود شده بود با دستگیره کنده شده در دستش با شرمساری جلوی مرگخواران ایستاد. و در حالی که نگاهش را از انها میدزدید با صدای لرزان جملهای که همیشه مجبور به تکرار کردنش میشد را بر زبان اورد!
- چ...چیه؟...کار من نبود...خودش یهو اینطوری شد!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


