هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۲۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
- کدام بی مقداری بود؟

مرگخواران بحث را متوقف کردند و به سمت گوینده این جمله چرخیدند.

- هر کی هستی خیلی بی نمکی. حتا چندش آور هم نشدی ... چه برسه به ترسناک.

- ذغال اخته‌ی مامان چطور فکر کردی جلوی یک مادر می‌تونی ادای بچش رو دربیاری و لو نری؟

- حداقل قبل از درآوردن ادای ارباب کمالاتت رو قایم می‌کردی!

- ناراحت شدی کلکت نگرفت؟

گوینده‌ی جمله، مقداری از برگ‌هایی که به وسیله شان استتار کرده بود را کم کرد.

- بی مقدارها ما فقط کمی استتار کردیم ... حالا دیگر نمی‌شناسیدمان؟ گفتیم کدام بی‌مقداری ما را احضار کرد؟

دیدن یا شاید ندیدن دماغ لرد باعث شد مرگخوارها متوجه اشتباه خود بشوند.

- ارباب ... ما فقط ...

- چیز شدیم ... داشتیم چیز!

- تحت تاثیر استتار فوق العادتون قرار گرفته بودیم. فکر کردیم یک درخت داره ادای شما رو درمیاره.

- کافیست! جواب سوال ما را بدهید. ماموریت انجام شد؟

- بله ارباب.

مرگخوار مورد نظر هول شد و از پایان ماموریت خبر داد. باقی مرگخواران هول نشوند و ندهند.

- کو؟

هوریس که هول شده بود به طناب تبدیل شد و رودولف که هول شده بود او را برداشت و مانند تام و جری، چند دور در هوا انداخت و سپس به سمت چادر محفلی ها پرتاب کرد.

- ایناهاش! بسته بودیمش سر این طناب گم نشه.

- یکی بیاد کمک ... سنگینه!

مرگخواران همگی سر طناب را گرفتند و به کمک هم کشیدند ...

- سولام!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱:۳۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۹:۲۸
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 204
آفلاین
رکسان من من کنان به مرگخواران نگاه کرد. آنها پاهایشان را میکوبیدند و به او چپ چپ نگاه میکردند.
-من میتونم یکیو انتخاب کنم تا بره؟
-نه، پاشو برو.

بلاتریکس او را هل و در بوته ها انداخت. خس خس بوته ها نظر محفلی ها را جلب کرد. آنها فکر کردند خرگوشی است که برای غذا آمده است! مالی ذوق زده به آرتور و آرتور متعجب به بوته نگاه کرد.

-عه! ببین اگه خرگوشه بیارش بچه ها ببیننش. خوبه یه چیزی یاد بگیرن!
-حتما مالی!

آرتور جلو تر رفت و دستانش را در بوته فرو کرد. خارها در دستانش فرو رفتند و فریادش به آسمانر فت.
-آی! دستم!

همه محفلی ها آمدند و به دستان آرتور نگاه کردند. اما رکسان در گونی ای که در دستان بلاتریکس میلرزید قایم شده بود. بلاتریکس چشمانش را گرداند و کیسه را برگرداند. آنقدر تکان داد تا رکسان چنگ هایش را از گونی جدا کرد و بر زمین افتاد. از چهره اش معلوم بود نمیخواهد برود.

-باید بری. دیده هم نشو و یکیشونو بگیر.
-من ازشون... ازشون... چندشم میشه...

رکسان بعد از تلاشی نا موفق باز هم نشان داد نمیخواهد برود!


فقط لرد سیاه
ارباب؟ میشه جیغ بزنم؟
♡Only Raven♡


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۴۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۲۶
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 444
آفلاین
- حالا نمیشه نرم؟

بلاتریکس بدون هیچگونه حرفی، فقط با لبخند ترسناکش به رکسان خیره شد.

- خب چیه؟ چرا من باید برم؟ مثلا لیسا رو بفرستید.

لیسا با تعجب به رکسان نگاه کرد و سپس رویش را برگرداند تا به او نگاه نکند.

- من که باهاشون کاری ندارم. حتی تصمیم گرفتم نگاهشونم نکنم.

بلاتریکس هنوز هم داشت با لبخند به رکسان نگاه میکرد.
-و از همه مهمتر، اینا فک و فامیلای لیسا نیستن.
- فک و فامیلای منم نیستن!

بلاتریکس دیگر طاقتش تمام شده بود!
- یا همین الان میری یا من میدونم و تو!

رکسان میترسید.
-موشک کاغذی پرت نکنن سمتم؟
- نه.
- آواز نخونن؟
- نمیخونن.
- خب من ازشون فقط چندشم میشه!
- خالی برو!

رکسان هنوز هم دوست نداشت این کار را انجام دهد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۲:۴۲
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۴:۱۲

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۰۴ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۲:۲۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
-گونی؟! کدوم گونی؟
-من! من دارم!

لینی گونی را از جیبش بیرون کشید.

-لینی! تو گونی قراره یه محفلی کامل جا شه، نه انگشت کوچیک پای یه محفلی!

قلب لینی شکست. همیشه سرکوفت جثه ریزش را می‌خورد.
در همان لحظه، جماعت محفلی به سان جوجه‌هایی که دنبال مرغ می‌رود، دنبال هری پاتر به راه افتادند و زیر یک درخت نشستند.
-ورم کرده.
-بیا بوسش کنم خوب شه.
-پیاز بدم؟

آمپر طاقت بلاتریکس به حدود ترسناکی رسیده بود.
-اینا همش چسبیدن به هم، باید جداشون کنیم. رکسان! برو این‌هارو از هم جدا کن، یکیشون رو بدزد و بیار، ضمنا... دیده هم نشو!

رکسان به وضوح هیچ علاقه‌ای به این کار نداشت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳:۳۴ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
و می‌رسه! البته خود لرد شخصا اونجا حضور فیزیکی پیدا نمی‌کنه، اما دعاهای بلاتریکس به گوشش می‌رسه و مطمئنا فقط به خاطر نام و یاد اون بود که ورودی چادر شروع به تکون خوردن می‌کنه.

- فک کنم داره میاد.

این فریاد لینی بود که بعنوان نفر دوم به چادر چشم دوخته بود.
اما به جای این که یک عدد هری پاتر از چادر خارج باشه، یک عدد هری پاتر به همراه مقادیر زیادی ویزلی، هرمیون گرنجر و خلاصه هرچی محفلی هست و نیست، از چادر میان بیرون.

و همین باعث می‌شه لینی حرف قبلیشو تصحیح کنه.
- امممم... خب شایدم دارن میان.

مرگخوارا با تعجب به خیل عظیم محفلیا که به خاطر درد هری تا بیرون همراهیش کرده بودن خیره می‌شن.

- هری الان که باد به کله‌ت خورد بهتر شدی؟
- می‌خوای خودم برات فوتش کنم دردش بخوابه؟
- شاید اگه یکم پیاز روش بذاریم مثل مورفین عمل کنه.

در حالی که محفلیون مشغول پیدا کردن راهکاری برای کاهش درد پسر برگزیده بودن که مطمئنا دردش به اندازه سر سوزن بود و تا الانم هزار بار پایان یافته بود، مرگخوارا که گوشه‌ای استتار کرده بودن خودشونو آماده می‌کنن.

- حواستونو جمع کنین. هر کدوم زودتر از جمع جدا شدو تعقیب می‌کنیم و می‌کنیمش تو گونی!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵:۵۲ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۵:۳۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
مرگخوارا منتظر موندن... منتظر موندن... و بازم منتظر موندن... و...

- منتظر موندن خیلی سخته بلا. هم خسته شدیم هم گشنه.
- خستگی و گشنگی بخوره تو اون سرتون. همش پنج دقیقه نیست اینجا نشستیم...
- مرگخوارای مامان گرسنه شونه؟ یه قابلمه پر از سوپ نارنگی و موز اون پشت دارم.

اما مرگخوارا فهمیدن که دیگه نه گرسنه ن و نه خسته. همشون دوباره چشمشونو به چادر دوختن. و باز هم منتظر موندن... ولی بازهم کسی از چادر بیرون نیومد.

- بابا چقد دیگه باید منتظر موندن بشیم؟ من دو داشتن میشم.

بلاتریکس از سر تاسف، نگاهی به رابستن ملتمس انداخت.
- فقط زود از جلوی چشمم دورش کن.

نگاه همه هنوز به چادر بود... همه به جز سدریک، آگلانتاین، مروپ دلشکسته که باز هیپوگریفش یاد خانه سالمندان کرده بود، هوریس...
گویا فقط بلاتریکس به چادر چشم دوخته بود.
- اربابا، خودت به دادم برس.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۷:۲۴ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
آرتور و مالی به سرعت مشغول عوض کردن بچه شدند. به محض باز کردن پوشک، آرتور یک قدم عقب رفت و مالی نیز بهت زده به او خیره شد.

- مالی ... خیانت؟
- آرتور باور کن ...
- بعد از این همه مدت؟

- همیشه!

جمله آخر را رودولف اضافه کرد که گردن کشیده بود تا به خیانت نهفته در پوشک بچه پی ببرد. فورا پی برد که این جمله مال این جا نبوده و البته خوش شانس بود که آرتور و مالی به اندازه‌ای درگیر موضوع بودند که متوجه پارازیت او نشدند.

- می‌دونی آخرین بار این صحنه رو کی دیدم؟
- موقع عوض کردن پرسی ...
- اون موقع می‌تونستیم گوشت بخوریم. حالا من دارم له له گوشت می‌زنم و تو میدیش به این بچه ...

رودولف از فرصت استفاده کرد و بچه را از میان آرتور و مالی قاپید و از چادر خارج شد. آن دو به حدی عصبانی بودند که متوجه هیچ چیز نمی‌شدند.

- آوردمش! آوردمش!

رودولف با بزرگنمایی پیروزی که در نجات بچه به دست آورده بود، سعی کرد ناتوانیش در دستیابی به هدف اصلی را پنهان کند.

- پس محفلی؟
- چیز شد ... خیلی بود! اومدم از همسر دلبندم مشورت بگیرم. هرمیونشو بدم، جینیشو بدم، تانکسشو بدم، مالیشو بدم؟

رودولف منتظر بود بلاتریکس مانند یک همسر رویایی بگوید «همشو بده!» اما بلا بیشتر شبیه یک کابوس بود.

- به نظرم تو خودتو به اندازه کافی برای این ماموریت به زحمت انداختی رودولف. نیازی نیست برگردی توی چادر.
- فکر کردی اگه من نرم کس دیگه‌ای داوطلب می‌شه؟
- لازم نیست کسی بره تو ... یه محفلی رو می‌کشیم بیرون.

بلا آستینش را بالا زد و نوک چوبدستی‌اش را بر روی علامت شوم فشرد. بلافاصله صدای هری پاتر از داخل چادر شنیده شد.

- چیزی نیست ... چیزی نیست ... من خوبم ... فقط می‌خوام یکم هوا بخورم.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۱۸ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۱:۴۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 214
آفلاین
-اما چهرت خیلی شبیه رودولف لسترنجه ها.

رودولف تصمیم گرفت کمی نقشش را قانع کننده تر بازی کند.
-نه بابا رودولف کیه؟! من شنیدم خیلی زشت و بد قیافه هست. من کجام زشت و بد قیافه هست؟

مالی و آرتور و بچه با هم جواب دادند:
-همه جات!

و بچه ادامه داد.
-پر از خراش نیستن میشی که هستن میشی. دماغت بزرگ نبودن میشه که بودن میشه. مزاحم ساحره های جامعه...
-اهم اهم...این بچه تون چقدر با ادبه!
-مامان قربونش بره...چقدر باهوشه!
-حلال زاده به عموش رفتن میشه.

بچه و شیطنت هایش دیگر!

-خب...شبه لسترنج...کارت ملی و شناسنامه!

رودولف نگاهی با عنوان "جون بابات یه کمکی بکن دیگه" به بچه رابستن انداخت.

-آه آه چه بویی.
-فکر کنم بچه خودشو کثیف کرده آرتور.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۲۴ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۸:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5780
آفلاین
-قیافت برام آشناست...شما رو قبلا جایی ندیدم؟

رودولف با جدیت سر تکان داد.
-ابدا!

مالی بیشتر به چهره اش دقت کرد. این اولین بار بود که رودولف، از نگاه خیره یک ساحره احساس بدی پیدا می کرد.

-یه کمی شبیه اون یارو هستی...چی بود اسمش؟

-تام ریدل جوان؟
-نه نه...اون که خوشگل بود...تو همچین...کج و معوجی... مثل....
-سدریک دیگوری حداقل؟
-نه...اون که کلا یه شکل دیگه بود. تو زشتی! مثل یکی از اون...لسترانجای لعنت شده!

قبل از رودولف، به بچه برخورد! او هم از نوادگان لسترنج ها بود. برای همین زد زیر گریه!
گیرنده های حسی-عاطفی مالی ویزلی شدیدا به صدای گریه بچه واکنش نشان می داد. ملاقه و قابلمه را با هم به هوا پرتاب کرد و شروع کرد به چرخیدن دور خودش. ولی از آنجایی که بچه را به پشت خودش بسته بود، هر چقدر می چرخید به بچه نمی رسید.
-گریه نکن کوچولوی مامان. الان بهت پیاز قندی می دم. ای شبه لسترنج...بیا کمک کن!

رودولف خیال کمک نداشت...تا وقتی که آرتور وارد چادر شد و همسرش را در حال چرخش جلوی یک مرد غریبه دید.
-هی...تو...رودولف لسترنج که نیستی؟

رودولف: ابدا!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۲۸ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
- چه بانوی با کمالاتی! حتما اهالی خانه با دیدن بوی خوشی که از غذاهای دلپذیر شما خارج می‌شه، اختیار از کف می‌دن.

مالی شاید بچه‌هاش رو از شدت زیاد بودن تو تعداد درست نمی‌شناخت، اما اهالی محفل ققنوس به جز ویزلی‌ها رو به خوبی می‌شناخت و بنابراین به سرعت متوجه می‌شه صدایی که با اون حرف زده، غریبه‌س!

مالی از یک طرف دوست داشت به این تعریفی که بعد از مدت‌ها ازش شده بود پاسخ مثبت بده، اما از یه طرف به یاد میاره که هنوز غذایی نپخته و صرفا داشته آبو می‌جوشونده. پس عجیب نیست اگه ملاقه‌شو بعنوان سلاح مخصوصش به دست بگیره و تهدیدکنان به سمت گوینده‌ی دیالوگ برگرده.

- شما کی باشی؟

رودولف که چنین عکس‌العمل‌هایی رو زیاد از جانب بلاتریکس دیده بود، با این تفاوت که بلاتریکس با چوبدستی تهدید می‌کرد و نه ملاقه، هم‌چنان با صلابت به مخ‌زنیش ادامه می‌ده.

- دلشیفته‌ی شمـ...

رودولف خیلی دوست داشت جمله‌ش رو به همین شکل تکمیل کنه، اما جلو اومدن مالی با ملاقه و نگاهش که ازونم خشمگین‌تر بود، پشیمونش می‌کنه.

- غذاهای شما.

بچه که پشت مالی جا خوش کرده بود، مقادیری به ریش رودولف می‌خنده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.