هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۵:۱۳:۳۰

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۷:۳۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 61
آفلاین
- من که به خاطر دوری از بالشتم، اصلا حوصله ی راه رفتن رو ندارم...بالشتم...بالشتم...
- ولی من از بچگی از ماشین می ترسیدم...چیز یعنی...از فرمون و ترمز چندشم میشه. نظر تو چیه؟

رکسان رو به اگلانتاینی که به افق خیره شده بود، برگشت؛ اما پافت واکنشی نشان نداده و همچنان زل زده بود.
- این چرا انقدر ترسناک به روبه رو زل زده؟ چندشم شد!
- از اثرات پیپ نکشیدنه...بعد اینکه بلا فندکشو گرفت و باهاش بلیط خرید، تو همین وضعیت مونده.

مرگخواران، اگلانتاینِ افسرده را بیخیال شدند و شروع به رأی گیری کردند:
- خب تعداد نفرات بیشتری با پیاده رفتن موافقن؛ پس...
- تعداد نفرات مهم نیستن...مهم منم که میگم باید با ماشین بریم...
- ولی...آخه...
- چی شده تام؟ داری با من مخالفت میکنی؟ یه جوری کروشیو بزنم که نفهمی از کجا خوردی؟
- اممم...نه نه! من خودم با ماشین رفتن موافقم ...کی حالا باید ماشین بگیره؟

سر تمام مرگخواران به سمت پافت که همچنان به جایی نامعلوم زل زده بود، برگشت.
- کی بهتر از اگلای مامان؟


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۳ ۱۵:۴۰:۴۵

ارباب...ناراحت شدید؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۵۶:۱۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5704
آفلاین
-کمپ لعنتی...کمپ لعنتی...کمپ لعنتی...

تام در حال جستجو بود که علامت شومش بشدت شروع به سوختن کرد.
-آآآآآآآخ!

-چی شده؟ ارباب احضارت کردن؟ فورا برو...منتظرشون نذار.

صدای بلاتریکس بود که رگه هایی از حسادت را می شد لابلای کلماتش یافت. تام آستینش را پایین کشید و دوباره سرگرم جستجو شد.
-نه...دو سه روزه هر وقت دلشون می خواد اینو فشار می دن که من بسوزم! از وقتی که نذاشتم کل بلاک ایفای نقش رو فتح کنن.

مرگخواران اهمیت خاصی به مشکلات تام با لرد نمی دادند. فعلا فقط کمپ بود که مهم بود.

تام کمی بررسی کرد. چشمش را از کاسه در آورد و بالای تکه چوبی نصب کرد. چوب را بالا برد و به اطراف چرخاند.
-خب...اطراف پر از جنگل و درخته...ولی اینطور که می بینم کمپ همین نزدیکیاس. چون دود آتیش ازش بلند می شه. می تونیم بقیه راه رو پیاده بریم. البته اگه مایل نباشین سوار یکی از ماشینایی که رد می شه بشیم.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۱۴:۱۳

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۵:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4779
آفلاین
مرگخوارا هرچی باشه مرگخوار بودن! اونا اهمیتی به جون یه مشت ماگل خصوصا از نوع راننده‌ای که کلی پول و وسیله ازشون چاپیده بود نمی‌دادن.

اما به وسایلشون...
چرا!

- بالشت عزیزم در آتش سوخت. چقد گفتم ندینش به اون.
- یعنی ممکنه هنوز کلاهم زنده باشه؟

در حالی که بعضی از مرگخوارا با جزئیات واقعه سرگرم شده بودن، بقیه مرگخوارا که چیزی از دست نداده بودن به اصل ماجرا می‌چسبن.
- حالا چطوری بریم کمپ تفریحی؟

بلاتریکس که به اندازه کافی طی این ماموریت بهش فشار وارد شده بود سعی می‌کنه سریعا ماموریت رو زنده کنه.
- تام! یه تخمین بزن ببین کجاییم و چقد تا اون کمپ فاصله داریم.

اما تام نمی‌شنوه. چرا که حواسش از دنیا پرت بود و تو دنیای فکر و خیالاتش غرق شده بود و هر از گاهی دستی تو جیباش می‌کرد.
- خب اینو که ندادم راننده... رادیو؟... آره اینم اینجاس. چیز دیگه‌ای نبود؟

- با توام تام! ببین اون کمپ لعنتی کجاس!

تام عمیقا سرگرم حساب کتاب این بود که آیا وسیله‌ای رو بعنوان هزینه به راننده پرداخت کرده بود یا نه که با فریادی که بلاتریکس درست بیخ گوشش می‌زنه، کاملا از تفکراتش پرت می‌شه بیرون.
- ها چی؟ باشه باشه... الان می‌بینم.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۵:۱۳:۲۹

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۳۵:۱۵
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 244
آفلاین
راننده که در طول سفر مدام در حال چانه زدن با مرگخوارها بود و اتوبوسش از تمام اشیاء جادویی همراه مرگخواران جادویی‌تر عمل کرده و خودش برای خودش حرکت می‌کرد، بالش را زد زیر بغلش و بالاخره برای لحظاتی هم که شده پشت فرمان نشست. آن جا بود که بالش سدریک کار خودش را کرد. شاید فکر کنید فرق بالش جادویی با بالش غیر جادویی در سخن گفتن است! سخت در اشتباهید. اتفاقا بالش‌های معمولی بسیار وراج هستند. کافیست سر رویشان بگذارید. از لیست بدهکاری‌ها شروع می‌کنند؛ به مرور اشتباهات فاحش و خجالت‌آور زندگیتان می‌پردازند؛ با عشق‌های شکسته خورده و بی سرانجام ادامه داده و پس از گذر از نوستالوژی‌های خسته‌ای چون «باز هم مرغ سحر، بر سر منبر گل، دم به دم می‌خواند، شعر جان‌پرور گل» و ملودی تیتراژ «خداوند لک‌لک‌ها را دوست دارد» نطقشان به درگیری بین نهلیسم و اگزیستانسیالیسم ختم می‌شود.

بالش سدریک اما بالشی جادویی بود. در آغوش گرفته شدنش توسط راننده کافی بود تا ذهن او از همه چیز خالی شده و پلک‌هایش سنگین شوند. بالاتر گفتیم که اتوبوس جادویی عمل کرده و برای خودش مسیر را می‌پیمود! اما این یک نکته انحرافی است. اتوبوس با دیدن راننده که پشت رول نشسته، خیالش راحت شده و داشت زیر لب «روزی بود، عاشق تو بودم. از دست تو خیلی راضی بودم ...» را زمزمه می‌کرد. حتا مرگخوارها نیز توجهی به جاده نداشتند. آن‌ها که تازه به وی آی پی نفل مکان کرده بودند، چهارچشمی مشغول تماشای فیلم‌های اتوبوسی بودند. جادوگران کمدی «شانس، عشق، تصادف» با بازی درخشان سحریوس قریشیوس، امینیوس حیاییوس، احمدیوس پورمخبریوس، علیوس صادقیوس و بهنوشیوس بختیاریوس را می‌دیدند. ساحره‌ها اما جذب فیلمی اجتماعی شدند. خلاصه داستان: «نوید محمدزاده که در این فیلم از دایره امن خود خارج شده و نقشی متفاوت را برعهده دارد، یک جوان عصبی پسیو-اگرسیو از قشر پایین جامعه است که در تمام سکانس‌ها پیراهنی استخوانی‌رنگ به تن دارد و عاشق دختری پولدار با بازی لیندا کیانی شده. در این گیر و دار پدر او می‌میرد و داستان پیچیده تر هم می‌شود ...»

در همین لحظات بود که اتوبوس به ته درره رفت. مرگخوارها از این تصادف جان سالم به در بردند ... اما کاش نمی‌بردند. ساحره‌ها سکانس درخشان بیرون زدن رگ گردن نوید محمدزاده و سوییچ شدن متوالی او بین گریه و عصبانیت را از دست دادند. جادوگران نیز هیچ وقت نفهمیدند که بالاخره امینیوس حیاییوس در سکانس درخشان عروسی بندری می‌رقصد یا بابا کرم. در پایان این پست ارزشی، به احترام روحح راننده یک دقیقه سکوت کنید.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱:۰۸:۳۴

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۰:۴۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5704
آفلاین
در حالی که بالش هوار هوار می کرد و راننده با تعجب به بالش نگاه می کرد، مرگخواری(فنریر جلو رفت) باهوش و دانا و خردمند(فنریر سر جای اولش برگشت)، جلو رفت و با آرامش توضیح داد:
-البته که حرف می زنه. این یکی از جدیدترین اختراعات پیشرفته مشنگیه.

راننده با تعجب پرسید:
-مشنگی؟

مرگخوار دانا و خردمند که فنریر هم نبود، اصلا دست و پایش را گم نکرد.
-بله بله...اسم یه کارخونه اس. این بالش دارای هوش مصنوعی بسیار پیشرفته ایه. حرف می زنه. عکس العمل نشون می ده. فوق العاده نیست؟

حرص و طمع، به وضوح در چهره راننده دیده می شد.
-بله بله...فکر می کنم بتونم اینو ازتون قبول کنم.

قلب سدریک شکست!

ولی مرگخوار بسیار باهوش بالش را از زیر دست راننده کشید.
-قبول کنین؟ مثل این که هنوز متوجه نشدین...این بالش خیلی باارزشه. ما اینو به شما می دیم و در عوض، در ادامه سفر جزو مسافران وی آی پی می شیم و بسیار به ما می رسین و مراتب رضایت ما رو فراهم می کنین.

راننده بالش را می خواست. خیلی هم می خواست.
-باشه باشه..این می تونه شاگرد راننده باشه. نگران نباشین. خیلی قراره بهتون خوش بگذره. حسابی تفریح می کنین! درختی رو که سالی یک بار اشک می ریزه دیدین؟ سر راهمونه...

و بالش، جلوی چشمان سدریک، تقدیم به راننده شد.


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۰:۰۲:۰۱

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۶:۱۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
راننده در راستای رام کردن بالش سدریک، به راههای متفاوتی متوسل شد، از جمله کتک زدن، ناز و نوازش، روش خوابیدن، ولی وقتی دید هیچکدوم جواب نمیده، تصمیم گرفت از روش نوین و بسیار کارآمد "مذاکره" استفاده کنه.
- خیله خب، میای مذاکره کنیم؟
- نه!

راننده دید به روش مذاکره هم نمیتونه بالش رو راضی و رام کنه. نمیدونست چرا این بالشت اینقدر بنظرش عجیب میاد...

- این بالشه حرف میزنه؟

راننده بالاخره فهمید. مرگخوارا فهمیدن که راننده فهمید... ولی نباید میفهمید! سدریک درحالی که چشماش توی خواب بود، سعی میکرد بالشت رو راضی کنه که طبیعی رفتار کنه، ولی بالشت لج کرده بود.
- حتی صاحبمم منو نمیخواد؟ من یه بالش تنهای بدبختم!



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۳۷ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۴:۱۹
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 173
آفلاین
-نه...من موهای نرم و خوش حالت صاحبمو می خوام. وظیفه پر قو های درون من آرامش خواب صاحبمه. نرمی منو ازم بگیرین ولی صاحبم رو نه.

بالش سدریک برای صاحبش بی تابی می کرد.
-حالا بعد از من باید سرشو روی سنگ بذاره! دیگه هیچ وقت به خواب عمیق فرو نمیره. منم بالش تنهایی میشم. یه بالش بی صاحاب!

راننده که به زور بالش دست و پا زنان را در بین دستانش نگه داشته بود شروع به غر زدن کرد.
-چته تو؟ بالش بالشه دیگه...صاحب هم صاحبه!
-نخیرم...سر صاحب من تمیز بود. شوره نداشت. از همه مهم تر شپش نداشت. صاحب من با همه دنیا فرق می کنه.

بالش سدریک بسیار وفادار اما وراج بود!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷:۲۳ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۹:۴۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 148
آفلاین
- خیلی دارین طولش می‌دینا! سریع هزینه رو پرداخت کنین وگرنه حرکت می‌کنیم.

مرگخواران که از پیدا کردن وسیله باارزشی درون جیب‌های خودشان ناامید شده بودند، تا کمر درون جیب‌های اطرافیانشان فرو رفته و مشغول گشتن آنها بودند.
- نچ، اینجا هم چیزی نیست!
- منم چیزی پیدا نکردم.
- جیب اینم کاملا خالیه.
- حتی یه چیز بی‌ارزش هم نیست، چه برسه به باارزش!

مرگخواران به شدت از پیدا کردن وسیله‌ای، چه بی‌ارزش و چه ارزشمند، ناامید شده بودند و می‌خواستند حرکت کردن را بپذیرند، که ناگهان چشم سو به سدریک که در خواب عمیقی به سر می‌برد و بالشی نرم که در زیر سرش قرار داشت، افتاد.

طی یک حرکت ناگهانی، شیرجه‌ای بلند به سوی سدریک زد و بالش را از زیر سرش بیرون کشید و با افتخار بالا گرفت.
- پیداش کردم! بالاخره یه چیزی پیدا کردم!

سدریک که از برخورد سرش با زمینِ سفت بیدار شده بود، اعتراض کرد:
- چی‌چیو پیداش کردم؟ بدش من ببینم! فکر کردی می‌ذارم بالشمو بدی به اون یارو؟

اما سو دقیقا همین فکر را کرده بود؛ زیرا بالش را به راننده داده و با لبخندی پهن بر صورتش، داشت به سمت بقیه برمی‌گشت.


فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱:۲۰ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۵:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4779
آفلاین
هکتور می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید. با هر دوایشی که هکتور می‌کرد، دهن مرگخوارا برای غذای احتمالی مروپ بیشتر آب میفتاد.
دقایق همین‌طور جاشونو به همدیگه می‌دن، اما خبری از داغ شدن موتور به گوش نمی‌رسه. مرگخوارا هم اینقد آب از دهنشون می‌چکه که دیگه آب بدنشون تموم می‌شه و دهنشون خشک می‌شه.

- چی شد پس این اجاق داغ؟
- ما غذا می‌خوایم یالا.
- کوشی هکولو؟

هکتور به ویبره رفتن و دوایش عادت داشت و اصولا هرچقدرم این حرکات سختو انجام می‌داد بازم نفس کم نمیاورد، اما این موتور سر ناسازگاری باش داشت و انرژی داشته و نداشته‌شو تماما کشیده بود و نفسی براش باقی نذاشته بود. تازه در ازاش گرم هم نشده بود! موتور بی‌فرهنگی بود.

- نمی‌شه... گرم... نمی‌شه!

راننده که داشت از برنامه‌های تور تفریحیش عقب میفتاد، تحملش رو از دست می‌ده و بازم با پیشنهادات پول بچاپانه‌ای جلو میاد.
- خانوم‌ها و آقایون محترم، ما به خاطر شما وقت زیادی رو هدر دادیم. یا هزینه‌ی صبر کردن ما رو می‌دین یا برای حرکت آماده می‌شین.

مرگخوارا که تا الان کالاهای زیادی رو بعنوان هزینه پرداخت کرده بودن، برای سیراب شدن شکمشونم که شده دوباره نگاهی به جیب‌های خودشون و بقیه می‌ندازن.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۱۱ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۸:۲۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 416
آفلاین
و هکتور آب دهانش رو قورت داد و جلو اومد.
- مطمئنید مامان مروپ؟ فنریر از من بهتر دوایش میکنه ها!
- نه هکتور مامان... دوایش کننده تر از تو نداریم اصلا.

فنریر که از بار مسئولیت خلاص شده بود، نفس راحتی کشید، ولی وقتی مروپ جمله ش رو ادامه داد، نفس راحتش از همون راهی که اومده بود، برگشت.

- فنریرِ مامان امروز تو رژیم سبزیجاته، باید انرژیشو نگه داره.

و هکتور از اینکه امروز رژیم سبزیجات نداره، حس پیروزی کرد. به شدت خوشحال شد و ویبره گرفت.
بعدشم رفت جلوی موتور ماشین، نفس عمیقی کشید، دستاشو بهم مالید، و آستیناشو زد بالا. البته بعد فهمید که داره ترتیبش رو اشتباه میزنه، بنابراین اول آستیناشو زد بالا، و بعد دستاشو بهم مالید، بعدشم با یه شیرجه خیلی خفن پرید توی موتور ماشین.

راننده یه لحظه نفهمید چی شده. شیرجه هکتور انقدر سریع و ناگهانی بود که راننده مجبور شد اول فکشو جمع کنه، بعدش بچرخه به سمت مروپ و بگه:
- الان رفت جدی توی موتور...؟ یا من دارم اشتباه میبینم؟
- آره گلابی مامان... رفت توی موتور دوایش کنه موتور گرم شه.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.